ماسکِ هر آتشنشانی تو دنیا رو یه سیاهپوست ساخت
ماسکِ هر آتشنشانی تو دنیا رو یه سیاهپوست ساخت 😷 🔊 با صدا ببین

یه ماسکِ تنفسی فکر کن که رو صورتِ هر آتشنشانی تو دنیاست؛ از آمریکا تا اروپا تا خاورمیانه. وقتی یکی این ماسک رو میزنه، فکر نمیکنه سازندهی اولیهش کی بوده و چه بلایی سرش اومده. ولی این ماسک یه اجداد داره، و پشتِ اون اجداد یه داستانِ عجیبه؛ داستانِ آدمی که با دستِ خودش جونِ چند نفر رو نجات داد، ولی مدالِ قهرمانیش رو به یکی دیگه دادن.
یه انفجار زیرِ دریاچه
شبِ بیست و چهارمِ ژوئیهی ۱۹۱۶، یه تونل که زیرِ دریاچهی ایری (Lake Erie) کار میکرد، منفجر شد. کارگرایی که اون تو مشغولِ کار بودن، گیر افتادن؛ نه راهِ فرار داشتن، نه هوای تمیز برای نفس کشیدن. آتشنشانا سریع رسیدن تا نجاتشون بدن، ولی دودِ سمّی که تو تونل پر شده بود اجازه نداد؛ خودِ آتشنشانا هم دیگه برنگشتن. اون لحظه، تو شهر کسی نمیدونست چهجوری میشه وارد اون تونل شد بدونِ اینکه خفه بشه.
کلاهی که دو سال کسی نخریدش
قبل از اون شب، مردی به اسمِ گرت مورگان (Garrett Morgan) یه کلاهِ پارچهای ساخته بود؛ با یه لولهی بلند که تا نزدیکِ زمین میرسید. فکرش ساده بود: دودِ سمّی سبکتره و بالا جمع میشه، ولی هوای تمیزتر پایین میمونه. پس اگه یه لوله از زیرِ کلاه تا نزدیکِ کف بره، آدم میتونه از همون هوای پایین نفس بکشه، حتی وسطِ دودِ غلیظ. مورگان اسمشو گذاشته بود «کلاهِ ایمنی»، ولی هیچکس ازش نمیخرید؛ دو سالِ تموم، این وسیله فقط تو کارگاهش موند، بدونِ اینکه کسی جدیش بگیره.
سه بامداد، درِ خونه رو زدن
همون شبِ انفجار، ساعتِ سه بامداد، پلیس رفت درِ خونهی مورگان رو زد. کسی نمیدونست چهجوری میشه وارد اون تونلِ پر از دود شد، و کلاهِ پارچهایِ مورگان تنها چیزی بود که شاید جواب میداد. مورگان و برادرش فرانک کلاهها رو برداشتن و خودشون رفتن تو تونل؛ نه کسی رو فرستادن، خودشون جلو بودن. و زنده برگشتن، با آدمایی که هنوز نفس میکشیدن؛ همون آدمایی که تا چند دقیقه قبل، هیچ راهی برای نجاتشون به نظر نمیرسید.
تا اینجای قصه، یه قهرمانیِ سادهست: آدمی که وسیلهای ساخته بود که هیچکس نمیخواستش، همون وسیله جونِ چند نفر رو نجات داد.
مدالی که به کس دیگهای رسید
بعد از اون شب، به جای اینکه مدالِ قهرمانی به مورگان برسه، دادنش به یه مردِ سفیدپوست که کارِ خیلی کمتری کرده بود. به خودِ مورگان گفتن که اون کمتر خطر کرده، چون وسیله داشته؛ انگار داشتنِ ابزار، ارزشِ کاری که انجام داده بود رو کم میکرد، نه بیشتر. این جملهی عجیبیه: آدمی که وسیلهای میسازه و باهاش جونِ کسی رو نجات میده، بهخاطرِ همون وسیله کمارزشتر شمرده میشه. و وقتی خریدارا فهمیدن سازندهی این کلاه سیاهپوسته، سفارشها قطع شد؛ همون وسیلهای که تو یه شب چند نفر رو زنده نگه داشته بود، حالا دیگه کسی حاضر نبود بخردش.
از کلاهِ پارچهای تا ماسکِ امروز
با این حال، خودِ ایده از بین نرفت. کلاهِ پارچهایِ مورگان، با اون لولهی سادهش، شد پایهی ماسکهایی که امروز رو صورتِ هر آتشنشانی تو دنیاست. تکنولوژی عوض شده، جنسش عوض شده، شکلش بارها بازطراحی شده، ولی اصلِ ایده همونه که مورگان اون شب امتحانش کرد: جدا کردنِ هوای قابلِ تنفس از هوای سمّی، با یه وسیله که رو صورت میشینه. یعنی هر بار که یه آتشنشان وارد یه ساختمونِ پر از دود میشه و ماسکشو میزنه، بیاینکه بدونه، داره از اختراعِ آدمی استفاده میکنه که همون جامعه زمانی حاضر نبود حتی کالاشو بخره، چه برسه به اینکه اسمشو رو مدال بذاره.
چی قطعیه، چی نه
قطعیه که گرت مورگان کلاهِ ایمنی رو با اون لولهی بلندش ساخت؛ قطعیه که خودش و برادرش فرانک با همون کلاه رفتن تو تونلِ پر از دود و آدم زنده بیرون آوردن؛ و قطعیه که مدالِ قهرمانی رو به کسِ دیگهای دادن. اینکه چرا دقیقاً مدال به اون مردِ سفیدپوست رسید، یا اینکه قطعِ سفارشها دقیقاً چهقدرش مستقیم به خاطرِ رنگِ پوستِ مورگان بوده، از دلِ همین روایت روشنه: به خودش گفته بودن چون وسیله داشته، کمتر خطر کرده. آخرِ قصه هم یه سؤاله که جوابِ روشنی نداره: الان که اسمِ مورگان تو کتابها هست و ماسکش رو صورتِ همه، واقعاً فرقی کرده، یا فقط بهتر بلدیم پنهونش کنیم؟



