کنجکاویاقصه‌ی امروز
قصه‌ها › تاریخ ایران

چرا ایرانی‌های باستان مرده‌ها رو دفن نمی‌کردن؟

تو ایران برج‌هایی هست که مرده‌ها رو نه خاک می‌کردن، نه می‌سوزوندن 🕯 🔊 با صدا ببین

۱ مرداد ۱۴۰۵شورت · ۱:۰۲۳ دقیقه خوندن
چرا ایرانی‌های باستان مرده‌ها رو دفن نمی‌کردن؟

روی یه تپه‌ی خشکِ نزدیکِ یزد، یه برجِ گردِ و بلند هست که از دور شبیهِ یه قلعه‌ی نیمه‌ویرونه می‌زنه. اگه بری بالاش، هیچ قبری نمی‌بینی، هیچ سنگ‌نوشته‌ای هم نیست. ولی می‌گن هزاران نفر آخرین لحظه‌های زندگیشون رو همین‌جا، زیرِ همین آسمونِ باز، تموم کردن. سؤال این‌جاست: چرا آدم‌هایی که این‌قدر به پاکی و مقدس‌بودنِ طبیعت باور داشتن، مرده‌هاشون رو نه زیرِ خاک می‌بردن، نه توی آتش می‌سوزوندن؟

برجی که اسمش خودش داستانه

این ساختمون‌ها رو «برجِ خاموشی» صدا می‌کنن؛ یه اسمِ کمی سرد و غریب، برای جایی که قرار بود آخرین منزلِ مرده‌ها باشه. حاشیه‌ی کویرِ یزد چند نمونه از این برج‌ها هست، گردشکل و بدونِ سقف، که روی تپه‌های خشکِ اطرافِ شهر ساخته شدن. فاصله‌شون از شهر تصادفی نبوده؛ قرار بود هم دور از زندگیِ روزمره باشن، هم رو به آسمونِ باز. تا همین چند دهه‌ی پیش، این برج‌ها خالی از سکوت نبودن؛ آیینی توشون جریان داشت که برای خیلی‌ها عجیب و حتی ترسناک به‌نظر می‌رسید.

باوری که پشتِ این کار بود

زرتشتی‌ها، پیرو یکی از قدیمی‌ترین دین‌های ایران، به پاکیِ عناصرِ طبیعت باور عمیقی داشتن. خاک، آب و آتش برایشون مقدس بودن؛ چیزهایی که نباید آلوده می‌شدن. جسدِ مرده، از نگاهِ اونا، منبعِ آلودگی به‌حساب می‌اومد. برای همین دفن‌کردنِ مرده زیرِ خاک، یا سوزوندنش توی آتش، هر دو به یه اندازه ناپذیرفته بودن؛ چون هر دو راه، یه عنصرِ مقدس رو کثیف می‌کرد.

اینجا بود که راه‌حلِ سومی لازم می‌شد؛ راهی که نه خاک رو لمس کنه، نه آتش رو. و همین‌جا بود که برجِ خاموشی وارد داستان می‌شد.

مراسمی که با لاشخورها تموم می‌شد

جسد رو می‌بردن بالای برج و می‌گذاشتن روی سطحِ بازش، زیرِ آسمون، بدونِ هیچ پوششی. طبقِ همین آیین، وظیفه‌ی پاک‌کردنِ جسد رو به پرنده‌ها می‌سپردن، بیشتر لاشخورها. چند ساعت بعد، از جسد فقط استخون باقی می‌موند؛ نه چیزی که بشه بگی گوشت یا بافت. این استخون‌ها هم نهایتاً می‌ریختن توی چاهی که وسطِ برج تعبیه شده بود.

از نگاهِ امروزی شاید این صحنه خیلی سخت و حتی آزاردهنده به‌نظر بیاد، اما برای کسی که با این باور بزرگ شده بود، این یه‌جور احترام به طبیعت بود؛ نه بی‌احترامی به مرده.

برجِ خاموشی؛ جایی که جسد نه خاک می‌شد، نه خاکستر.

قرن‌ها ادامه، بعد سکوت

این آیین قرن‌ها و قرن‌ها بدونِ وقفه‌ی جدی ادامه داشت. نسل پشتِ نسل، خانواده‌ها مرده‌هاشون رو به همین برج‌ها می‌سپردن، همون‌طور که پدربزرگ‌ها و مادربزرگ‌هاشون کرده بودن. اما همه‌چیز همیشه یه‌جور نمی‌مونه؛ همین چند دهه‌ی پیش بود که این شکلِ خاصِ مراسم ممنوع شد و دیگه ادامه پیدا نکرد.

از اون به بعد، برج‌ها دیگه کاربردی که برایش ساخته شده بودن رو نداشتن. صدایی از بالاشون بلند نمی‌شد، حرکتی هم دیده نمی‌شد؛ فقط سکوتِ کاملی که حالا اسمشون رو هم همون توصیف می‌کنه.

چیزی که هنوز سرِ جاشه

جالب این‌جاست که با وجودِ توقفِ این آیین، خودِ برج‌ها از بین نرفتن. هنوز روی تپه‌های اطرافِ یزد ایستادن، همون‌جایی که قرن‌ها پیش ساخته شدن. کسی که از کنارشون رد بشه، می‌تونه از پایین یا از نزدیک نگاهشون کنه و اون سکوتِ عجیب رو با چشمِ خودش حس کنه. نه دیوارهاشون فرو ریخته، نه مکانِ ساختشون عوض شده؛ فقط کاربردی که داشتن، دیگه جریان ندارد.

این‌که این برج‌ها هنوز سرِ پا موندن، خودش یه‌جور یادگاریه از باوری که قرن‌ها زندگی و مرگِ خیلی از آدم‌ها رو شکل می‌داد. سؤالِ اصلی هم همین‌جا جواب می‌گیره: ایرانی‌های زرتشتی نه خاک رو، نه آتش رو نمی‌خواستن با جسد آلوده کنن، برای همین جسد رو می‌سپردن به آسمونِ باز و پرنده‌ها. چیزی که قطعی مونده، خودِ این باور و شکلِ مراسمه؛ چیزی که دیگه روشن نیست، این‌که دقیقاً از کِی این آیین متوقف شده و چه‌قدر ادامه‌ش تا امروز تغییر کرده. اما خودِ برج‌ها، همون‌جا روی تپه‌های یزد، هنوز جواب‌گوی این سؤال‌ها موندن؛ فقط دیگه با صدایی که قرن‌ها شنیده می‌شد، نه.

چرا ایرانی‌های باستان مرده‌ها رو دفن نمی‌کردن؟

قصه‌های مرتبط