کنجکاویاقصه‌ی امروز
قصه‌ها › تاریخ جهان

یه شهر شروع کرد به رقصیدن… تا حدِ مرگ!

تو سالِ ۱۵۱۸، مردمِ یه شهر اون‌قدر رقصیدن تا مُردن! 💃🕯 🔊 با صدا ببین

۱ مرداد ۱۴۰۵شورت · ۱:۰۳۳ دقیقه خوندن
یه شهر شروع کرد به رقصیدن… تا حدِ مرگ!

تصور کن یه روزِ تابستونی، یه نفر وسطِ خیابون شروع کنه به رقصیدن؛ بدونِ آهنگ، بدونِ جشن، بدونِ هیچ دلیلی. حالا تصور کن این رقصیدن، روز به روز ادامه پیدا کنه، تا جایی که پاهاش زخمی و خونین بشه، و بعد صدها نفرِ دیگه هم بهش بپیوندن. این دقیقاً اتفاقی‌ست که تو تابستونِ سالِ ۱۵۱۸ تو شهرِ استراسبورگ افتاد؛ اتفاقی که بعد از پونصد سال هنوز هیچ‌کس نمی‌تونه بگه چرا شروع شد و چطور اون‌قدر گسترش پیدا کرد.

شروعِ ماجرا: یک زن وسطِ خیابون

همه‌چیز از یه زن به اسمِ تروفیا (Trofea) شروع شد. اون رفت وسطِ خیابون‌های استراسبورگ و شروع کرد به رقصیدن؛ نه به‌خاطرِ یه جشن یا مراسم، نه به‌خاطرِ یه آهنگ که کسی داشت می‌نواخت. فقط شروع کرد، و نتونست وایسه. ساعت‌ها گذشت، اون هنوز می‌رقصید؛ بعد یه روزِ کامل، بعد چند روز پشتِ هم. پاهاش زخم برداشت و خون افتاد، ولی بازم متوقف نشد؛ انگار بدنش دیگه دستِ خودش نبود.

از یک نفر به صدها نفر

این حالتِ عجیب، به‌جایِ اینکه بعد از چند روز تموم بشه، شروع کرد به سرایت. یه هفته بعد از اینکه تروفیا رقصیدنش رو شروع کرده بود، حدودِ سی تا چهل نفرِ دیگه هم بهش پیوسته بودن؛ همون‌جور بی‌دلیل، همون‌جور بی‌کنترل. یه ماه گذشت و این عدد رسید به حدودِ چهارصد نفر. یه شهرِ کامل، یهو پر شده بود از آدم‌هایی که بدونِ هیچ موسیقی و بدونِ هیچ جشنی، تو خیابون‌ها می‌رقصیدن و نمی‌تونستن بایستن.

راه‌حلی که خودش فاجعه شد

اینجاست که ماجرا یه چرخشِ غیرمنتظره پیدا می‌کنه. مقاماتِ شهر، به‌جایِ اینکه فکر کنن این رقصیدن باید متوقف بشه، به این نتیجه رسیدن که راهِ درمانش خودِ رقصیدنه. اونا فکر می‌کردن اگه مردم بیشتر برقصن، این حالتِ عجیب از تنشون خارج می‌شه؛ برای همین حتی فضا و امکانات هم براشون فراهم کردن تا رقصِ بیشتری انجام بدن.

این تصمیم، نه‌تنها کمکی نکرد، بلکه دقیقاً برعکسِ چیزی شد که انتظارش رو داشتن.

می‌گن هر روز چند نفر از خستگیِ مطلق جون می‌دادن؛ آدم‌هایی که ساعت‌ها و روزها بدونِ استراحت رقصیده بودن و بدنشون دیگه طاقت نیاورده بود. این یکی از تاریک‌ترین نکته‌های این ماجراست؛ چیزی که قرار بود یه راه‌حل باشه، تبدیل شد به عاملِ مرگ.

پایانِ ناگهانی، درست مثلِ شروعش

بعد از هفته‌ها درگیریِ این پدیده، همون‌قدر که شروعش ناگهانی و بی‌مقدمه بود، پایانش هم همین‌طور شد. همون‌طور که یهو شروع شده بود، یهو هم تموم شد؛ بدونِ هیچ توضیحِ مشخصی برای اینکه چرا مردم بعد از این همه مدت، دست از رقصیدن کشیدن. نه دارویی بود، نه مراسمی که بگن این کار رو انجام دادن و یهو خوب شدن. فقط یه روز، ماجرا تموم شد، همون‌طور که یه روز شروع شده بود.

معمایی که پونصد سال حل نشده

امروز، پونصد سال بعد از اون تابستون، هنوز هیچ‌کس دقیقاً نمی‌دونه چرا مردمِ استراسبورگ یهو شروع کردن به رقصیدنِ بدونِ کنترل، و چرا بعضی‌هاشون به‌خاطرِ همین رقصیدن جون دادن. چیزی که با قطعیت می‌دونیم اینه که این اتفاق واقعاً افتاد؛ از یک زن شروع شد، تو مدتِ کوتاهی به صدها نفر رسید، و مقاماتِ اون زمان به‌جایِ متوقف کردنش، بهش دامن زدن. چیزی که هنوز معلوم نیست، دلیلِ اصلیِ این حالتِ عجیبه؛ اینکه چی باعث شد یه شهرِ کامل این‌طور رفتار کنه، هنوز جوابِ قطعی نداره. شاید همین نامعلوم بودن باشه که این ماجرا رو بعد از این همه سال هنوز زنده نگه داشته.

یه شهر شروع کرد به رقصیدن… تا حدِ مرگ!

قصه‌های مرتبط