کنجکاویاقصه‌ی امروز
قصه‌ها › تاریخ ایران

گفت: ماه، خورشید، گل، بازی | فروغ فرخزاد و پسری که به فرزندی گرفت

پاییزِ ۱۳۴۱. تبریز.

۴ شهریور ۱۴۰۵شورت · ۱:۱۹۳ دقیقه خوندن
گفت: ماه، خورشید، گل، بازی | فروغ فرخزاد و پسری که به فرزندی گرفت

پاییزِ ۱۳۴۱، تبریز. یه زنِ جوون با یه دوربین رفت به جایی که هیچ‌کس داوطلبانه پاش رو اون‌جا نمی‌ذاشت. چند هفته بعد، از دلِ همون سفر یه پرسش بیرون اومد که هنوز هم آدم رو مکث می‌ده: قشنگی برای کسی که هیچ‌وقت دنیای بیرون رو ندیده، یعنی چی؟

آسایشگاهی که دنیا فراموشش کرده بود

آسایشگاهِ جذامی‌های باباباقی، نزدیکِ تبریز، جایی بود که بیمارانِ جذام رو از بقیه‌ی شهر جدا کرده بودن. جذام تو اون سال‌ها بیماری‌ای بود که فقط تنِ آدم رو نمی‌گرفت؛ آدم رو از چشمِ بقیه هم پاک می‌کرد. کسی سراغِ این آدم‌ها نمی‌رفت، کسی ازشون فیلم نمی‌گرفت، کسی حتی اسمشون رو نمی‌پرسید. فروغ فرخزاد، شاعرِ جوونِ اون سال‌ها، تصمیم گرفت دقیقاً همین‌جا رو ببینه؛ جایی که بقیه ترجیح می‌دادن نبینن.

فیلمی به‌نامِ خانه، سیاه است

نتیجه‌ی اون سفر شد فیلمی به اسمِ «خانه، سیاه است». فروغ با دوربینش رفت وسطِ زندگیِ روزمره‌ی ساکنانِ آسایشگاه؛ صورت‌ها، دست‌ها، کلاس‌های درس، بازیِ بچه‌ها. هدف نشون‌دادنِ ترحم نبود؛ نشون‌دادنِ آدم‌هایی بود که هنوز زندگی می‌کردن، درس می‌خوندن، حرف می‌زدن، می‌خندیدن. ولی چیزی که از اون سفر موند، فقط یه فیلم نبود؛ یه اتفاق بود که هیچ برنامه‌ای برای اون کشیده نشده بود.

پسری که تو دیوارهای آسایشگاه به دنیا اومده بود

بینِ بچه‌های اون‌جا، پسری بود به اسمِ حسین. حسین برخلافِ خیلی از بچه‌های دیگه، جذام نداشت؛ ولی سرنوشتش از همون اول به این دیوارها گره خورده بود. پدر و مادرش هر دو بیمار بودن و همون‌جا، تو همون آسایشگاه، با هم آشنا شده بودن و ازدواج کرده بودن. حسین از همون روزِ اول تولدش، فقط همون فضا رو دیده بود؛ بیرونِ اون دیوارها براش دنیای ناشناخته‌ای بود که هیچ تصویری ازش نداشت. این نکته‌ست که کلِ ماجرا رو از یه فیلمِ مستندِ ساده به یه اتفاقِ شخصی تبدیل می‌کنه.

چهار کلمه‌ای که همه‌چیز رو عوض کرد

تو یکی از صحنه‌های فیلم، معلمِ کلاس از بچه‌ها می‌خواد چیزهای قشنگِ دنیا رو نام ببرن. حسین بلند می‌شه و می‌گه: ماه، خورشید، گل، بازی. همین چهار کلمه، از زبونِ پسری که هیچ‌وقت این‌ها رو آزادانه ندیده بود، لحظه‌ای شد که فروغ رو متوقف کرد.

ماه. خورشید. گل. بازی.

فروغ همون‌جا، تو همون لحظه، تصمیمش رو گرفت.

از فرزندخواندگی تا روزهای آخر

وقتی فروغ از باباباقی برگشت، حسین رو هم با خودش آورد و به فرزندی قبولش کرد. این یعنی پسری که تا اون روز فقط دنیای پشتِ دیوارهای آسایشگاه رو می‌شناخت، حالا وارد زندگیِ یکی از شناخته‌شده‌ترین شاعرهای زمانه‌اش شده بود. ولی این رابطه عمرِ زیادی نداشت. چهار سال بعد، فروغ در سنِ ۳۲ سالگی از دنیا رفت. حسین اون موقع فقط ۹ سالش بود؛ یعنی بیشترِ عمرش بعد از اون، بدونِ فروغ گذشت.

زندگیِ بعد، پرسشِ همیشگی

حسین بزرگ شد و الان تو مونیخِ آلمان زندگی می‌کنه؛ یعنی همون پسری که یه روز حتی بیرونِ دیوارهای یه آسایشگاه رو ندیده بود، حالا تو یه شهرِ اروپایی زندگیِ روزمره داره. سال‌ها بعد، وقتی ازش می‌پرسن قشنگی چیه، جوابش هنوز همونه که تو اون کلاسِ درس گفته بود: ماه، خورشید، گل، بازی. همون چهار کلمه، این‌بار نه از زبونِ یه بچه‌ی محصور، بلکه از زبونِ مردی که سال‌هاست دنیای بیرون رو دیده و تجربه کرده.

آنچه از این ماجرا مطمئنیم همینه: فروغ فرخزاد پاییزِ ۱۳۴۱ به آسایشگاهِ باباباقی رفت، فیلمِ «خانه، سیاه است» رو ساخت، تو همون سفر با پسری به‌اسمِ حسین آشنا شد که تو همون آسایشگاه به دنیا اومده بود، اون رو به فرزندی گرفت، و خودش چهار سال بعد در ۳۲ سالگی از دنیا رفت. حسین حالا در مونیخ زندگی می‌کنه و همون جمله‌ی کودکی‌اش را هنوز تکرار می‌کند. چیزی که این ماجرا رو ماندگار می‌کنه، دقیقاً همینه: قشنگی، برای کسی که هیچ‌وقت آزادانه دیدنش نداشته، هنوز هم همون چهار کلمه‌ی ساده‌ست؛ ماه، خورشید، گل، بازی.

گفت: ماه، خورشید، گل، بازی | فروغ فرخزاد و پسری که به فرزندی گرفت

قصه‌های مرتبط