کنجکاویاقصه‌ی امروز
قصه‌ها › دیگر

مردانِ نمکی — کارگرهایی که نمک نگه‌شان داشت

مردانِ نمکیِ چهرآباد: شش کارگرِ معدن که نمک نگه‌شان داشت، با هر چیزی که آن روز همراهشان بود.

۲۳ شهریور ۱۴۰۵شورت · ۲:۱۰۵ دقیقه خوندن
مردانِ نمکی — کارگرهایی که نمک نگه‌شان داشت

زمستانِ ۱۳۷۱، توی یه معدنِ نمک نزدیکِ زنجان، یه کارگر بیلش رو زد زمین و به یه چیزی خورد که فکر نمی‌کرد. یه پا. یه پای انسان، که هنوز توی چکمه‌ی چرمیش بود. آدم اولِ فکرش می‌رسه به یه حادثه‌ی معدنیِ همین چند سالِ اخیر؛ ولی این پا، هزاران سال اون‌جا خوابیده بود. سؤالی که از همون لحظه شروع شد و هنوز هم کاملاً جوابش معلوم نیست این بود: چی باعث شده یه بدنِ انسانی، بدونِ هیچ دست‌کاری‌ای، این‌قدر سالم بمونه؟

یه بیل که به یه پا خورد

معدنِ چهرآباد، همونی که این پا از دلش دراومد، یکی از معدن‌های نمکِ قدیمیِ ایرانه؛ جایی که کارگرها هزاران سال، نسل به نسل، برای نمک کار می‌کردن. آدم‌هایی که بیل و کلنگ می‌زدن، نمک می‌کندن، و روزهاشون رو توی تونل‌های تاریک می‌گذروندن. آن پای اول شروعِ ماجرا بود، نه آخرش. از همون سال تا سال ۲۰۱۰، یعنی طیِ حدود دو دهه، محقق‌ها پنج نفرِ دیگه هم از دلِ همون معدن بیرون آوردن. جمعاً شش نفر، که حالا به یه اسمِ مشترک معروف شدن.

این‌ها مومیایی نیستن

اسمی که روشون گذاشتن «مردانِ نمکی» بود، ولی همین اسم یه سوءتفاهمِ بزرگ رو هم با خودش آورد. خیلی‌ها فکر می‌کنن این‌ها مومیایی‌ان، درست مثلِ چیزی که آدم از مصرِ باستان تو ذهنش داره. اما این‌ها مومیایی نیستن، و این تفاوت اصلاً کوچیک نیست. مومیایی یعنی یه نفر از قبل تصمیم گرفته یه بدن رو نگه داره؛ یعنی یه مراسم بوده، یه کاهن بوده، یه تدارکِ از پیش تعیین‌شده بوده که چی بمونه و چی نه. این‌جا هیچ‌کدومِ این‌ها نبوده. هیچ‌کس این آدم‌ها رو انتخاب نکرده بود که بمونن؛ نمکِ معدن، خودش بدونِ قصدِ کسی، این کار رو کرده. یه اتفاقِ طبیعی، نه یه مراسمِ انسانی.

مردانِ نمکی — کارگرهایی که نمک نگه‌شان داشت
بازسازی

هرچی توی جیبش بود

دقیقاً همین نکته‌ست که این مردها رو از هر مومیایی دیگه‌ای جدا می‌کنه: چیزی که ازشون باقی مونده، انتخاب‌شده نیست، اتفاقی‌ست. یعنی این‌ها دقیقاً همون چیزهایی‌ان که یه کارگرِ معمولی توی یه روزِ معمولی همراهش داشته، نه چیزهایی که برای آخرت یا برای یادبود کنارش گذاشته باشن. سه تا چاقوی آهنی، یه شلوارِ پشمی، یه سوزنِ نقره، یه فلاخن، یه طنابِ چرمی، و حتی یه گردو، همه پیداشون شد. کنارِ این‌ها، حدودِ سیصد تکه پارچه هم از دلِ معدن بیرون اومد، که روی بعضی‌هاشون هنوز نقش و رنگ دیده می‌شه. این‌ها چیزهایی نیستن که کسی برای نمایش یا برای آیینی خاص کنارِ یه جسد چیده باشه؛ این‌ها همون وسایلِ روزمره‌ی یه کارگرن که همون لحظه‌ای که سقف ریخته، همراهش بوده.

مردی با گوشواره‌ی طلا

از میونِ این شش نفر، اولین موردی که پیدا شد بیشترین جزئیات رو داره. این مرد حدوداً سی‌وپنج تا چهل سالش بوده و قدش حدودِ ۱۷۵ سانتی‌متر بوده؛ قدی که برای اون دوره، بلند به حساب می‌اومده. موهاش سالم مونده، و نکته‌ای که بیشتر از همه توجه رو جذب کرده این بوده که توی گوشِ چپش، که سوراخ بوده، هنوز یه گوشواره‌ی طلا قرار داشته. یه کارگرِ معمولیِ معدن، با یه گوشواره‌ی طلا توی گوشش؛ تصویری که با تصورِ رایج از یه کارگرِ ساده هم‌خوانی ندارد و همین باعث شده این مرد بینِ عموم شناخته‌شده‌تر از بقیه بشه.

مردانِ نمکی — کارگرهایی که نمک نگه‌شان داشت
بازسازی

شش نفر، سه دوره

اینجا می‌رسیم به بخشِ عجیب‌ترِ ماجرا: این شش نفر با هم نمردن. آزمایش‌ها نشون داد که بدن‌هاشون به سه دوره‌ی کاملاً متفاوت از تاریخِ ایران تعلق داره؛ هخامنشی، اشکانی، و ساسانی. یعنی این معدن یه حادثه‌ی یک‌باره نبوده که همه رو یک‌جا زیر خاک کرده باشه؛ بلکه معدن حدودِ هزار سال کار می‌کرده، و توی این هزار سال، هر چند صد سال یه بار، یه بخش از سقفش ریخته و چند کارگر رو زیر خودش گرفته. هر بار یه فاجعه‌ی جدید، توی یه دورانِ متفاوت، با کارگرهایی که حتی همدیگه رو نمی‌شناختن.

چیزی که توی روده‌اش بود

یکی از این شش نفر، همونی که سال ۲۰۱۲ باز بررسی شد، حدوداً ۲۲۰۰ سال قدمت داشت. توی روده‌ی همین مرد، محقق‌ها تخمِ انگل پیدا کردن؛ چیزی که تا اون زمان قدیمی‌ترین شواهدِ انگلِ روده‌ای در ایران به حساب می‌اومد. این یافته یه چیزِ کوچیک به نظر می‌رسه، ولی معنیش بزرگه: ما نه‌فقط می‌دونیم این آدم چی توی جیبش داشته، بلکه می‌دونیم چه دردی توی بدنش بوده. دو هزار و دویست سال بعد از مرگش، یه نفر می‌تونه بگه اون روز، توی اون تونلِ تاریک، این مرد علاوه بر کارِ سخت، با یه بیماریِ روده‌ای هم دست‌وپنجه نرم می‌کرده.

نمک این کار رو کرده. و این تفاوت، همه‌چیز رو عوض می‌کنه.
مردانِ نمکی — کارگرهایی که نمک نگه‌شان داشت
بازسازی

چی قطعیه، چی نه

چیزی که قطعاً می‌دونیم این‌ست: این شش مرد کارگرهای معمولیِ یه معدنِ نمک بودن، در سه دوره‌ی مختلفِ تاریخِ ایران، و هیچ‌کدومشون برای ماندگاری انتخاب نشدن؛ نمک به‌تنهایی، بدونِ قصدِ هیچ انسانی، بدنشون رو نگه داشته. وسایلی که همراهشون پیدا شده، دقیقاً همون چیزهاییه که یه کارگرِ عادی توی یه روزِ عادیِ کاری با خودش می‌بره، نه چیزی که برای مرگ یا آیینی آماده شده باشه. چیزی که هنوز کاملاً روشن نیست، جزئیاتِ دقیقِ هر کدوم از این ریزش‌هاست؛ اینکه دقیقاً چه چیزی باعث فروریختنِ سقف شده و چند نفرِ دیگه ممکنه هنوز توی همون معدن باشن، چیزیه که فقط با کاوش‌های بیشتر می‌شه فهمید. آنچه مسلم است این‌ست که هر بار سقف ریخته، یه لحظه از زندگیِ روزمره‌ی یه کارگر، با همه‌ی جزئیاتش، توی نمک یخ زده و تا امروز مونده.

مردانِ نمکی — کارگرهایی که نمک نگه‌شان داشت
بازسازی

قصه‌های مرتبط