زنی که تهران را گرفت — بیبی مریم بختیاری
بیبی مریم بختیاری، چند روز قبل از فتحِ تهران، مخفیانه وارد شهر شد و روی پشتبامِ روبهروی مجلس سنگر گرفت.

چطور میشه یه زنِ هشتساله که پدرش رو با زهر کشتن، بیست و هفت سال بعد بشینه روی یه پشتبوم روبهروی مجلس و منتظرِ سقوطِ همون حکومت باشه؟ این سؤالیست که وقتی داستانِ بیبی مریم بختیاری رو دنبال میکنی، مدام برمیگرده. یه زن که تاریخنویسها اسمش رو کنارِ مردهای جنگ مینویسن، ولی جزئیاتِ کارش رو کمتر کسی باز کرده.
دختریِ که با زهر شروع شد
بیبی مریم بختیاری حدودِ سالِ ۱۸۷۴ (۱۲۵۳ شمسی) به دنیا اومد، دخترِ حسینقلیخانِ ایلخانی، رئیسِ ایلِ بختیاری. ایلی که آدمهای زیادی رو زیرِ فرمانش داشت و برای دولتِ قاجار هم جایگاهش مهم بود و هم خطرناک. چهاردهمِ خردادِ ۱۲۶۱، وقتی بیبی مریم فقط هشت سالش بود، پدرش توی اصفهان مسموم شد. این کارِ نخستوزیرِ وقت، میرزا یوسفِ آشتیانی، بود؛ نه فرمانِ مستقیمِ شاه. میگن حسینقلیخان با ظلالسلطان نقشهی کودتا داشتن، و نخستوزیر برای جلوگیری از همین نقشه، دستِ به کار شد. نسخهی معروفتر میگه توی قهوهاش زهر ریختن، هرچی که بود، بیبی مریم توی همون بچگی یاد گرفت که قدرت چقدر میتونه بیرحم باشه. همون سالها بود که سوارکاری و تیراندازی رو یاد گرفت، چیزی که توی خیلی از خانوادههای ایلی برای دخترها هم طبیعی بود، ولی برای بیبی مریم بعدها به یه مهارتِ تعیینکننده تبدیل شد.
بیست و هفت سال بعد، یه فرصت
بیست و هفت سال از اون روز گذشت. حکومتِ قاجار، همون حکومتی که پدرش رو از بین برده بود، اینبار خودش زیرِ فشار بود. جنبشِ مشروطه داشت قدرت میگرفت و محمدعلیشاه با بستنِ مجلس و بهتوپبستنش، عملاً جنگ رو اعلام کرده بود. اینجا بود که ایلِ بختیاری، به رهبریِ سردار اسعد، برادرِ بیبی مریم، تصمیم گرفت نیرو بفرسته سمتِ تهران. روایتهای معتبر میگن اینطور نبود که بیبی مریم فقط دنبالهرویِ برادرش باشه؛ به گفتهی چند منبع، او بود که برادرش رو متقاعد کرد این حمله رو انجام بده. البته این ادعا یه ادعای دقیق دربارهی میزانِ نفوذ است، نه یه فرمانِ ثبتشده، برای همین باید با همین حد از احتیاط گفته بشه. چیزی که مسلمتره اینکه خونهی بیبی مریم توی اصفهان محلِ جمعشدنِ جنگجوها بود، و خودش نامههایی به سرانِ ایل نوشت و صحبتهایی کرد که آدمها رو برای این حرکت بسیج کرد.
خونهی روبهروی بهارستان
قبل از اینکه نیرویِ اصلیِ بختیاری به تهران برسه، بیبی مریم خودش، با یه گروهِ کوچیکِ سواره، مخفیانه وارد شهر شد. یه خونه اجاره کرد یا گرفت، دقیقاً روبهروی میدانِ بهارستان، جایی که مجلس قرار داشت. بعد روی پشتبومِ همون خونه سنگربندی کرد. این کار خطرِ بزرگی بود؛ اگه شناخته میشد، هم خودش و هم نقشهی برادرش به خطر میافتاد. وقتی سردار اسعد با نیروی اصلی به تهران حمله کرد، قوای دولتی همزمان از دو طرف زیرِ آتش قرار گرفتن؛ از جلو، و از پشت، از بالای پشتبومهایی که بیبی مریم و افرادش گرفته بودن. خودش هم فقط برنامهریز نبود؛ تفنگ دست گرفت، سوارِ اسب شد و کنارِ مردها جنگید. باید دقیق بود که این یعنی چی و چی نیست: بیبی مریم فتحِ تهران رو رهبری نکرد، این کارِ سردار اسعد بود که نیرویِ اصلی رو فرمان میداد. کاری که بیبی مریم کرد، فرماندهیِ یه دستهٔ داخلِ شهر بود، دستهای که به شکلِ یه ضربهی غافلگیرکننده عمل کرد و احتمالاً نتیجهی نهایی رو عوض کرد.
سردار مریم
تهران فتح شد، محمدعلیشاه از سلطنت کنار رفت، و مشروطه برگشت. بعد از این ماجرا، ایلِ بختیاری به بیبی مریم لقبی داد که تا اون موقع به هیچ زنی نداده بودن: سردار. از این به بعد بهش میگفتن سردار مریم. سالها بعد، بیبی مریم یکی از اولین زنهای ایرانی شد که خاطراتش رو نوشت، هرچند نباید گفت اولین زن؛ این افتخار معمولاً برای تاجالسلطنه هم مطرح میشه، و بیبی مریم توی جمعِ همون نسل، از نخستینهاست، نه شخصِ اول. توی همین خاطرات، به وضعِ زنهای ایران انتقاد کرد و نوشت که ریشهی رنجِ زنها رو باید توی جهل جست. این جمله، برای زنی که خودش سوارِ اسب جنگیده بود، معنیِ خاصی داشت؛ آگاهی چیزی بود که بیشتر از هر چیز دیگه برای زنهای همنسلش میخواست.
سرنوشتی که کسی ازش نمیگه
اما این داستان یه پایان دارد که کمتر گفته میشه. همون حکومتی که بیبی مریم به شکلگیریش کمک کرد، بعدها مسیرِ دیگهای رفت. سالِ ۱۹۳۴، پسرِ بیبی مریم، علیمردانخانِ بختیاری، بعد از پنج سال مقاومت در برابرِ سرکوبِ ایلها توسطِ رضاشاه، به دستورِ همون شاه در زندانِ قصر به دار زده شد. بیبی مریم سه سال بعد، در ۱۹۳۷، در اصفهان از دنیا رفت. زنی که در هشتسالگی پدرش رو به دستِ حکومتِ قاجار از دست داده بود، در سیوپنجسالگی به سقوطِ همون حکومت کمک کرده بود، و در شصتسالگی، پسرش رو به دستِ حکومتی که جایگزینِ قاجار شده بود، از دست داد.
آنچه مسلم است: مخفیشدنش توی تهران، سنگربندیِ پشتبوم، جنگیدنش با تفنگ، لقبِ سردار، و اعدامِ پسرش، همه بر اساسِ منابعِ معتبرِ تاریخی روایت شدن. آنچه هنوز محلِ تردید یا بسته به روایت است: میزانِ دقیقِ نفوذش روی تصمیمِ برادرش برای حمله به تهران، و اینکه آیا او واقعاً نخستین زنِ ایرانیِ خاطرهنویس بود یا نه. آنچه هم باید گفت و نباید فراموش کرد: قیامِ ۱۹۰۹ فقط یه جنبشِ آزادیخواهانه نبود، همزمان یه تلاشِ ایلی برای قدرت هم بود، و بیبی مریم توی همین پیچیدگی زندگی کرد، نه توی یه قصهی سادهی قهرمانی.



