شاهی که امپراتورِ روم را زنده اسیر کرد | شاپورِ ساسانی و والِرین
سالِ ۲۶۰ میلادی، یک پادشاهِ ایرانی کاری کرد که در کلِ تاریخِ روم بیسابقه بود: یک امپراتورِ روم را زنده به اسارت گرفت. این داستانِ واقعیِ شاپورِ اولِ ساسانی و والِرین است — روایتی از سه امپراتور، سه جنگ، و سنگنوشتهای که هزار و هفتصد سال است که هنوز حرف میزند.

سال ۲۶۰ میلادی، نزدیکِ شهرِ اِدِسا در شمالِ بینالنهرین، اتفاقی افتاد که در هفت قرنِ پیش از اون، یکبار هم توی تاریخِ روم رخ نداده بود. امپراتورِ روم، زنده، بهدستِ دشمنش اسیر شد. نه کشته شد، نه فرار کرد، نه خودکشی کرد — زنده گرفتنش، دستبسته بردنش. کسی که این کار رو کرد، شاپورِ اولِ ساسانی بود؛ پادشاهِ ایرانیای که فقط دهها سال بعد از تأسیسِ شاهنشاهیِ تازهاش، تونست بزرگترین قدرتِ زمینِ اون روزگار رو به زانو دربیاره. این چطور ممکن شد؟ جوابش رو باید از چند دهه قبل از اون روز، توی شکلگیریِ دو امپراتوری و فروپاشیِ آرومآرومی یکیشون، دنبال کرد.
دو ابرقدرتِ روبهرو
اوایلِ قرنِ سومِ میلادی، دنیای شناختهشده بینِ دو قدرتِ بزرگ تقسیم شده بود. از یک طرف امپراتوری روم بود؛ پهناور، ثروتمند، با ارتشی که نیمی از قارههای شناختهشده رو زیرِ پرچمش داشت. از طرفِ دیگه، یک قدرتِ تازهنفس بود که تازه از دلِ فلاتِ ایران سر برآورده بود. سالِ ۲۲۴ میلادی، اردشیرِ بابکان، پدرِ شاپور، سلسلهی اشکانی رو برانداخت و شاهنشاهیِ ساسانی رو بنیان گذاشت. اردشیر یک رؤیای روشن داشت: زندهکردنِ شکوهِ ایرانِ باستان، و پسگرفتنِ سرزمینهایی که روم قرنها پیش از ایران گرفته بود.
وقتی شاپور جای پدرش نشست، این رؤیا رو به ارث برد؛ ولی چیزِ بزرگتری هم توی سر داشت. لقبی که برای خودش انتخاب کرد، خودش گویای همهچیز بود: «شاهِ شاهانِ ایران و انیران» — یعنی شاهنشاهِ ایرانیها و غیرایرانیها. این لقب صرفاً تشریفاتی نبود؛ یک اعلامِ موضع بود. شاپور نیومده بود فقط از مرزهای ایران دفاع کنه؛ اومده بود که روم رو عقب براند و قدرتِ خودش رو فراتر از مرزهای سنتیِ ایران گسترش بده.
رومی که از درون میپوسید
زمانه برای این جاهطلبی، بهتر از این نمیشد. درست همون دهههایی که شاپور داشت قدرت میگرفت، امپراتوری روم از درون در حال پوسیدن بود. تاریخدانها به این دوره میگن «بحرانِ قرنِ سوم». در فاصلهی حدوداً پنجاه سال، بیشتر از بیست امپراتور اومدن و رفتن؛ خیلیهاشون نه در جنگ با دشمنِ خارجی، بلکه بهدستِ سربازای خودشون کشته شدن.
جنگِ داخلی، طاعون، و ورشکستگیِ اقتصادی، روم رو از پا انداخته بود. امپراتوریای که تا چند دهه قبل شکستناپذیر به نظر میرسید، حالا شکننده شده بود؛ نظمِ داخلیش بههم خورده بود و منابعش برای نگهداشتنِ مرزهای دور، تحلیل رفته بود. شاپور این ضعف رو دید. اون قرار نبود منتظرِ حملهی روم بمونه؛ تصمیم گرفت خودش شکار رو شروع کنه، و همین تصمیم بود که سه دههی بعدی رو رقم زد.
اولین امپراتور: گوردیانِ سوم
اولین امپراتوری که سرِ راهِ شاپور قرار گرفت، گوردیانِ سوم بود؛ امپراتوری جوان، تقریباً همسنوسالِ خودِ شاپور. سالِ ۲۴۴ میلادی، روم لشکرِ بزرگی رو راهیِ شرق کرد تا جلوی این قدرتِ روبهرشد رو بگیره. دو ارتش نزدیکِ رودخانهی فرات، در منطقهای بهنامِ مِسیخه، بههم رسیدن. نبرد سنگین بود؛ ولی نتیجهش چیزی بود که توی روم کسی انتظارش رو نداشت: ارتشِ روم شکست خورد، و گوردیانِ جوان دیگه هیچوقت زنده به پایتخت برنگشت.
اینجا، تاریخ دو روایتِ متفاوت داره. شاپور توی کتیبهاش ادعا میکنه که گوردیان توی همون نبرد کشته شد. منابعِ رومی اما میگن اون رو افسرهای خودش، بعد از شکست، از سرِ راه برداشتن. هیچکدوم از این دو روایت رو نمیشه با قطعیت رد یا تأیید کرد؛ ولی هرکدوم که درست باشه، نتیجه یکی بود — یک امپراتورِ روم، توی شرق، جونش رو از دست داد. شاپور برای اینکه این پیروزی فراموش نشه، اسمِ اون شهر رو گذاشت «پیروزشاپور». اولین امپراتور از سرِ راه برداشته شده بود؛ ولی این فقط اولِ کار بود.
طلای فیلیپِ عرب
مرگِ یک امپراتور، روم رو توی آشوبِ بیشتری فرو برد. مردی بهنامِ فیلیپِ عرب قدرت رو بهدست گرفت؛ ولی موقعیتش از همون ابتدا خطرناک بود. ارتشش دور از خونه، درست روبهروی شاپور، گیر افتاده بود و فیلیپ چارهای جز درخواستِ صلح نداشت.
بهای این صلح، سنگین بود. طبق نوشتهی خودِ شاپور — که تنها منبعِ مستقیمِ ما برای این توافقه — فیلیپ پانصد هزار سکهی طلا پرداخت تا جونِ سربازاش رو بخره، و پذیرفت که از اون به بعد به ایران باج بده. این رقم و این توافق، از زبانِ برنده روایت شده، پس باید با احتیاط بهش نگاه کرد؛ ولی حتی اگه جزئیاتِ دقیقش قابلِ چونوچرا باشه، اصلِ ماجرا روشنه: امپراتوری روم، همون قدرتی که به کلِ دنیا فرمان میداد، حالا به یک پادشاهِ ایرانی خراج میداد. دو امپراتور رفته بودن، و شاپور هنوز حتی به اوجِ قدرتش نرسیده بود.
سوریه در آتش
چند سال بعد، وقتی روم دوباره سرِ پیمان زد، شاپور دست به بزرگترین حملهاش زد. اینبار دیگه بحثِ چند شهرِ مرزی نبود؛ شاپور اومده بود قلبِ شرقِ روم رو بشکافه. سالِ ۲۵۲ میلادی، در نبردی نزدیکِ باربالیسوس، ارتشی رومی به بزرگیِ شصت هزار نفر بهکل در هم شکست. بعد از این پیروزی، ارتشِ ساسانی مثلِ سیل به سوریه سرازیر شد؛ شهر به شهر، یکی پس از دیگری، سقوط کرد.
بعد نوبتِ جواهرِ شرقِ روم رسید: اَنطاکیه، یکی از بزرگترین و ثروتمندترین شهرهای کلِ امپراتوری. میگن حمله اونقدر ناگهانی بود که مردمِ شهر هنوز سرگرمِ تماشای نمایش توی تئاتر بودن که ارتشِ شاپور از راه رسید. شاپور توی سنگنبشتهاش با افتخار مینویسه که در این لشکرکشیها، سیوهفت شهر و دژ رو گرفته. شرقِ امپراتوری روم داشت جلوی چشمِ همه، تکهتکه، از هم میپاشید؛ و در روم، یک اسم داشت به کابوس تبدیل میشد — شاپور.
جنگِ والرین و اسارتِ امپراتور
روم دیگه نمیتونست این تحقیرِ پیاپی رو تحمل کنه. اینبار قرار نبود یک فرماندهی معمولی فرستاده بشه؛ خودِ امپراتور، والرین، شخصاً فرماندهیِ ارتش رو بهدست گرفت. سالِ ۲۶۰ میلادی، با لشکری عظیم از سربازانِ سرزمینهای مختلفِ امپراتوری، راهیِ شرق شد تا حسابِ شاپور رو یکبار برای همیشه برسه.
ولی سرنوشت نقشهی دیگهای کشیده بود. اول، طاعون به جونِ اردوگاهِ روم افتاد و هزاران سرباز رو، بیاینکه شمشیری بخوره، از پا درآورد. ارتشِ والرین، خسته و بیمار و گرفتار، به سمتِ شهرِ اِدِسا رسید و اونجا محاصره شد؛ گرسنه، درمونده، بیراهِ فرار. درست همونجا بود که دو امپراتوری، برای آخرین بار، روبهروی هم قرار گرفتن.
چیزی که نزدیکِ اِدِسا اتفاق افتاد، تاریخِ روم رو برای همیشه لکهدار کرد. والرین، ناامید از ادامهی جنگ، پیغام فرستاد که میخواد مذاکره کنه. ولی این دیدار به تله تبدیل شد؛ ارتشِ روم در هم شکست، و اتفاقی افتاد که تا اون روز، در هفت قرن تاریخِ روم، سابقه نداشت. خودِ امپراتور، زنده، اسیر شد. والرین — فرمانروای روم، مردی که به میلیونها نفر فرمان میداد — با دستهای خودِ شاپور گرفته شد.
«والرینِ قیصر رو با دستانِ خودمون اسیر کردیم.»
این جمله رو خودِ شاپور توی کتیبهاش با غرور ثبت کرده. تنها امپراتورِ رومی در تمامِ تاریخ که زنده به اسارتِ دشمن درومد، همینجا، همینطور از تاریخ محو شد.
سنگی که هنوز حرف میزنه
سؤالی که اینجا پیش میاد اینه: از کجا اینهمه جزئیات رو میدونیم؟ جوابش خودش یک شگفتیه. شاپور دستور داد داستانِ پیروزیهاش رو، به سه زبان، روی دیوارِ یک بنای سنگی در نقشِ رستم حک کنن. به این کتیبه میگن «کارنامهی شاپور». این روایتِ خودِ برندهست، به زبانِ خودش، با کلماتِ خودش — پس طبیعیه که پر از افتخار و بزرگنمایی باشه، و جایی برای شکستهای احتمالیِ خودِ شاپور توش نیست. با این حال، این تنها منبعِ مستقیم و همزمان با رویدادهاست که از طرفِ خودِ برنده بهجا مونده، و همین چیزیه که ارزشش رو بالا میبره.
هزار و هفتصد سال بعد، همون سنگها هنوز حرف میزنن. درست کنارِ همون کتیبه، شاپور یک نقشِ برجستهی معروف هم کند؛ یک پادشاهِ سواره، محکم و مطمئن، و جلوی پاش یک مردِ زانوزده با دستِ التماس بالابرده. همون تصویری که این داستان باهاش شروع میشه.
افسانه و حقیقت: بر سرِ والرین چی اومد
حالا بزرگترین سؤالِ این داستان: بر سرِ اون امپراتورِ اسیر چه اومد؟ اینجاست که تاریخ با افسانه قاطی میشه. یک روایتِ معروف — که یک نویسندهی رومیِ دشمنِ ساسانیان نوشته — میگه شاپور والرین رو مثلِ یک چهارپایه بهکار میبرد؛ هر وقت میخواست سوارِ اسب بشه، پاش رو روی گردنِ امپراتور میذاشت. همین روایت میگه بعد از مرگِ والرین، پوستِ بدنش رو کندن و توی یک معبد به نمایش گذاشتن.
خیلی از تاریخدانهای امروزی این روایت رو باور ندارن. اونا میگن این داستانها بیشتر برای بدنامکردنِ شاپور، از زاویهی نگاهِ دشمنانِ ساسانیان، ساخته شده تا اینکه واقعاً همینطور اتفاق افتاده باشه. حقیقت، بر اساسِ شواهدِ دیگه، احتمالاً آرومتر ولی جالبتر بوده:
- والرین و هزاران سربازِ اسیرش به ایران آورده شدن
- خیلی از این اسیرهای رومی، مهندس و معمار و سنگتراش بودن
- همین اسیرها شهرِ زیبای بیشاپور رو بنا کردن
- همین اسیرها روی رودخانهی کارون در شوشتر سدی ساختن که هنوز، بعدِ هزار و هفتصد سال، سرِ پاست و امروز جزوِ میراثِ جهانیه
یعنی این اسیرها، دستِکم بخشیشون، نه فقط برای زجرکشیدن، بلکه برای ساختن به ایران آورده شدن. شکستِ روم، به این شکل، تبدیل شد به آبادانیِ ایران.
چی قطعیه، چی نیست
پس آخرِ سر، این داستان رو چطور باید جمعبندی کرد؟ چیزی که تقریباً قطعیه، اینه که شاپورِ اول در فاصلهی سالهای ۲۴۴ تا ۲۶۰ میلادی، سه امپراتورِ رومی رو پشتِ سرِ هم شکست داد، و در آخرین برخورد، والرین رو زنده اسیر کرد — اتفاقی که تا اون روز در تاریخِ روم بیسابقه بود. همینطور قطعیه که این پیروزیها روی سنگ، به دستِ خودِ شاپور، برای همیشه ثبت شدن و نقشِ رستم امروز هم سرِ جاشه.
چیزی که قطعی نیست، جزئیاتِ دقیقِ بعضی رویدادهاست: اینکه گوردیانِ سوم دقیقاً چطور مرد، رقمِ واقعیِ طلای فیلیپ، و از همه مهمتر، سرنوشتِ نهاییِ والرین بعد از اسارت. روایتِ تحقیرآمیز و خشن دربارهی چهارپایهشدن و کندهشدنِ پوستش، بیشتر رنگوبویِ افسانه و تبلیغاتِ ضدِ ساسانی داره تا واقعیتِ مستند. چیزی که به نظر میرسه واقعیتر باشه، اینه که اسیرانِ رومی، از جمله شاید خودِ والرین، در ساختِ بناهایی به کار گرفته شدن که هنوز هم سرِ پان. و همون نقشِ سنگی که شاپور عمداً کنارِ آرامگاهِ کوروش و داریوش حک کرد، هنوز همونجاست — پیامی که هزار و هفتصد سال پیش فرستاده شد، و هنوز هم میشه روبهروش ایستاد و خوندش.



