کتابی که چهل سال طول کشید و هیچوقت تمام نشد | احمد شاملو
احمد شاملو را با شعر میشناسیم. ولی کاری که بیشتر از هر چیزی وقتش را گرفت، اصلاً شعر نبود.

احمد شاملو را همه با شعر میشناسند؛ با شعرهایی که خیلیها از حفظشون میخونن، بدونِ اینکه حتی یه بار کتابشو باز کرده باشن. ولی اگه از خودِ او میپرسیدی وقتش کجا میره، جوابش شعر نبود. چهل سال از عمرش رو گذاشت روی کاری که ربطی به قافیه و وزن نداشت: نوشتنِ حرفِ مردمِ کوچه. ضربالمثل، نفرین، لالایی، بازیِ بچهها — چیزهایی که همهمون بلدیم و هیچکس تا اون موقع فکر نکرده بود باید یه جایی ثبتشون کنه. این قصهی اون کاره؛ و چون اون کار از دلِ کلِ زندگیش دراومده، قصهی کلِ زندگیشم هست.
پسری که مدرسه رو تموم نکرد
شاملو سالِ ۱۳۰۴ تو تهران به دنیا اومد؛ دومین بچه از شش بچه، و تنها پسرِ خانواده. پدرش افسرِ ارتش بود، و شغلِ پدر یعنی خانواده مدام جابهجا بشه. رشت، مشهد، بیرجند، زاهدان — هر شهر یه مدرسهی تازه بود، و هر مدرسهی تازه یعنی از اول شروع کردن. نتیجهش این شد که شاملو هیچکدوم از اون مدرسهها رو تموم نکرد؛ دانشگاهم نرفت. این جمله رو باید نگه داشت، چون همهی چیزهایی که بعداً شاملو ساخت — از شکستنِ وزنِ شعر فارسی گرفته تا نوشتنِ یه فرهنگِ چند جلدی — کارِ آدمی بود که هیچ مدرکی، هیچ استادِ رسمیای پشتش نبود. هرچی بلد شد، خودش دنبالش گشت و خودش یادش گرفت.
جوخهی آتش و شروع یک راه
سالِ ۱۳۲۲، ایران زیرِ اشغالِ نیروهای متفقین بود. شاملو هجدهساله بود که تو تهران بازداشتش کردن؛ بردنش رشت و یه سال زندانی موند. تا اینجای ماجرا چیزِ عجیبی نیست — نوجوونی که تو کشورِ اشغالشده گرفتار میشه، تو اون سالها کم نبود. عجیب چیزیه که بعدش اتفاق افتاد. وقتی دورهی زندانش تموم شد، پدرش رفت که پسر رو برگردونه خونه، و همونجا هر دوشون رو بازداشت کردن. پدر و پسر رو بردن جلوی جوخهی آتش، و درست تو آخرین لحظه یه دستورِ تازه رسید و آزادشون کرد. شاملو نوزدهساله بود وقتی این اتفاق افتاد. این خاطره رو باید کنارِ بقیهی زندگیش گذاشت، چون همون آدمی که این رو دیده بود، ده سال بعد دوباره زندان میره، و هر بار هم برمیگرده سرِ همون کاری که داشت میکرد.
سالِ ۱۳۲۶، بیستودوساله، دو اتفاقِ مهم برایش افتاد: اولین دفترِ شعرش منتشر شد، و با اشرفالملوک اسلامی ازدواج کرد. از این ازدواج چهار فرزند به دنیا اومدن — سیاوش، سامان، سیروس و ساقی — و خودِ ازدواج حدودِ ده سال دووم آورد و به جدایی رسید. این بخش از زندگیش معمولاً تو روایتها جا میافته، چون با تصویرِ شاعرِ عاشقی که همه میشناسیم جور درنمیآد. ولی کارنامهی یه آدم فقط قسمتهای قشنگش نیست.
شکستنِ وزن، شعرِ سپید
برای فهمیدنِ اینکه شاملو چه کاری کرد، باید یه نکته رو دربارهی شعرِ فارسی دونست: این شعر هزار سال روی وزن ایستاده بود — یه الگوی ثابت که هر مصرع باید دقیقاً توش جا میشد. نیما یوشیج اومد و قالب رو شکست؛ دیگه لازم نبود همهی مصرعها هماندازه باشن. ولی نیما وزن رو نگه داشته بود. شاملو وزن رو هم برداشت، و چیزی که ازش موند اسمش شد «شعرِ سپید» — شعری که آهنگش از وزن نمیاد، از خودِ جمله میاد، از جایِ مکث، از تکرار، از انتخابِ کلمه.
فکرش رو بکن این تصمیم چقدر جسورانه بود: آدمی که خودش مدرسه رو تموم نکرده بود، رو به هزار سال سنتِ شعرِ کلاسیک میگفت این بخشش لازم نیست. واکنشی هم که گرفت همونی بود که انتظارش میرفت — خیلیها میگفتن این اصلاً شعر نیست، بلکه نثریه که سطرسطر نوشته شده. سالها طول کشید تا اسمِ شاملو تو فهرستِ شاعرها جا بیفته، و تا آخرِ عمرش مجبور بود توضیح بده چرا شعرش وزن نداره. امروز بخشِ بزرگی از شعرِ معاصرِ فارسی با همون زبونی نوشته میشه که او باز کرد.
یه نکتهی کمترگفتهشده هم هست: شاملو یه اسمِ دومی داشت که باهاش مینوشت — الف. بامداد. بامداد یعنی سپیدهدم، اولِ صبح؛ و اسمی که آدم برای خودش انتخاب میکنه، معمولاً یه چیزی دربارهی خودش میگه.

کاغذهایی که سوزوندن
از همون سالهای ۲۰ شمسی، شاملو یه کارِ دیگه رو هم شروع کرده بود که ربطی به شعر نداشت. میرفت تو کوچه و بازار و قهوهخونه، گوش میداد، و هرچی میشنید مینوشت: اصطلاح، ضربالمثل، نفرین، بازیِ بچهها، ترانهی کوچه. سالِ ۱۳۳۳ بازداشت شد و چهارده ماه تو زندان موند. دربارهی سیاستِ اون دوره اینجا قضاوتی نمیشه؛ فقط چیزی گفته میشه که ثبت شده: ترجمههاش و همهی یادداشتهایی که برای این کار جمع کرده بود، ضبط شدن و از بین رفتن.
به این فکر کن که این یعنی چی. نه یه دفترچه که بشه دوباره نوشت، بلکه سالها راه رفتن، پرسیدن، گوش دادن — چیزی که جای دیگهای ثبت نشده بود و با از بین رفتنِ کاغذ، اصلاً از بین میرفت. خیلیهای دیگه اینجا کار رو کنار میذاشتن. شاملو نه با کینه و نه با بیانیه، دوباره رفت تو همون کوچهها و از اول شروع کرد.
کتابِ کوچه یعنی چی
اسمِ «کتابِ کوچه» شاید گمراهکننده باشه؛ این یه فرهنگه — فرهنگِ زبانِ مردمِ عادیِ ایران. توش اصطلاحهایی هست که هر کدوممون روزی ده بار به کار میبریم بدونِ اینکه بهشون فکر کنیم؛ ضربالمثلها و اینکه هرکدوم از کجا اومده؛ نفرین و دعا و قسم؛ لالاییهایی که مادرها میخوندن؛ بازیهای بچهها و شعرهایی که موقعِ بازی میخوندن؛ و باورهای عامیانه — چی بدشگونه، چی شگون داره، چرا نباید شب ناخن گرفت.
این رو کنارِ یه واقعیتِ دیگه بذار: ادبیاتِ رسمیِ ما هزار سال شعرِ دربار و شعرِ عرفانی رو نگه داشته بود، نسخهبهنسخه، با دقتِ تمام — حافظ، سعدی، مولوی. ولی حرفِ زنِ همسایه، حرفِ کارگر و دستفروش، چیزی که مادربزرگها موقعِ خواب میگفتن، هیچکدوم رو کسی ادبیات حساب نکرده بود. دلیلش هم ساده بود: چیزی که نوشته نشه از بین میره. شعرِ حافظ موند چون صدها نفر نسخهبرداریش کردن و کتابخونهها نگهش داشتن؛ حرفی که فقط تو کوچه گفته میشه، فقط تا وقتی هست که یکی یادش باشه — یه نسل عوض بشه، نصفش رفته. شاملو کسی نبود که سفارشِ این کار رو گرفته باشه؛ فقط دید داره از بین میره، و نشست نوشتش.
روشِ کارش ساده بود و بیرحم: گوش کن، بنویس، و بعد بپرس این رو کجا شنیدی و از کی — چون اصطلاحِ بدونِ منبع فقط یه جملهست، با منبع سند میشه. هر اصطلاح یه فیش میشد، فیشها میرفتن تو جعبه، و جعبهها ردیف میشدن و اتاق رو پر میکردن. هرچی بیشتر جمع میکرد روشنتر میشد که این کار تمامشدنی نیست، چون زبون یه چیزِ مُرده نیست که بشه یه بار شمردش؛ هر روز یه اصطلاحِ تازه ساخته میشه و یکی از قدیمیها میمیره. یه سختیِ دیگه هم بود: زبونِ کوچه درستوغلط نداره، یه اصطلاح تو تهران یه معنی میده و تو تبریز یه معنیِ دیگه. شاملو تصمیم گرفت هیچکدوم رو حذف نکنه — همه رو بنویسه، با اینکه از کجاست.

آیدا، خوشه، و سالهای میانی
بهارِ ۱۳۴۱، شاملو آیدا سرکیسیان رو دید؛ آیدا از یه خانوادهی ارمنیِ ایرانی بود که تو همون محلهی شاملو زندگی میکردن. دو سال طول کشید تا به ازدواج برسن، و این دو سال ساده نبود؛ خانوادهی آیدا مسیحی بودن و با این ازدواج مخالف بودن. بالاخره سالِ ۱۳۴۳ ازدواج کردن. اسمِ آیدا رو همه شنیدن، ولی معمولاً فقط به یه دلیل: دو تا از دفترهای شعرِ شاملو اسمِ او رو روی جلد دارن، و خیلیها فکر میکنن آیدا فقط معشوقِ شعرهاست — کسی که دربارهش نوشته شده.
این تصویر ناقصه. آیدا همنویسندهی کتابِ کوچهست؛ اسمش روی خودِ کتاب هست، نه تو تشکرِ آخرِ کتاب. یعنی اون کارِ چهلسالهای که داریم دربارهش حرف میزنیم، کارِ دو نفر بود — جمعکردنِ فیش، مرتبکردنش، پیداکردنِ اینکه کدوم اصطلاح تکراریه و کدوم تازه، کارِ دههها بود، و تو یه خونهی معمولی انجام شد، نه تو یه مؤسسه با بودجه و کارمند. وقتی به این کتاب فکر میکنی، به یه مردِ تنها پشتِ میز فکر نکن؛ به دو نفر فکر کن که شبها، سالِ پشتِ سال، فیش مرتب میکردن.
سالِ ۱۳۴۶ شاملو سردبیرِ مجلهی خوشه شد؛ خوشه فقط یه مجله نبود، جایی بود که نسلِ تازهی شاعرها و نویسندهها برای اولین بار چاپ میشدن. شاملو صفحههاش رو به آدمهایی میداد که هنوز کسی نمیشناختشون — یه انتخاب که هر سردبیری نمیکنه، چون پرکردنِ مجله با اسمهای بزرگ مطمئنتره. همزمان چند تا کار میکرد: شاعر بود، مترجم بود، سردبیر بود، و شبها روی فیشهای کتابِ کوچه کار میکرد.
سالِ ۱۳۵۵، شاملو و آیدا از ایران رفتن؛ یه تبعیدِ خودخواسته، اول به آمریکا، و دو سال اونجا موندن. بعدش رفت انگلستان تا سردبیرِ یه نشریهی تازه بشه، ولی بعد از دوازده شماره استعفا داد و درست بعد از انقلاب برگشت ایران. این برگشت خودش یه نکتهست: تو سالهایی که خیلیها داشتن از ایران میرفتن، او داشت برمیگشت. تابستانِ ۱۳۵۸ هفتهنامهی کتابِ جمعه رو راه انداخت، یکی از مهمترین نشریههای منتقدِ اون دوره، که فقط سیوشش شماره منتشر شد — یعنی کمتر از یه سال، و همین عددِ کوچیک خودش قصهی اون سالهاست.

سالهای آخر و آنچه ماند
از دههی ۱۳۵۰، شاملو دیابت داشت. تو دهههای بعد چند بار به خارج سفر کرد، هم برای شعرخوانی برای ایرانیهای مهاجر و هم برای درمان. سالِ ۱۳۷۵ حالش بدتر شد و چند بار عمل کرد، و سالِ بعدش بهخاطرِ عوارضِ دیابت پای راستش رو قطع کردن. همین سالها رو باید کنارِ کتابِ کوچه گذاشت — همون سالهایی که او هنوز، با همهی این وضعیت، داشت روی فیشها کار میکرد.
عدد رو باید شنید: چهل سال، سیزده جلد، و تموم نشد. کتابِ کوچه کتابیه که نویسندهش میدونست تمومش نمیکنه، و باز هم هر روز روش کار کرد. یه بار ازش پرسیدن اینهمه سال روی یه کتاب، ارزشش رو داشت؟ جوابش تقریباً این بود:
اگه ما این حرفها رو ثبت نکنیم، بعد از ما کسی نمیدونه این مردم چطور حرف میزدن.
همین یه جمله کلِ چهل سال رو توضیح میده، چون این کتاب قرار نبود مالِ او باشه؛ قرار بود مالِ زبون باشه.
دومِ مردادِ ۱۳۷۹، شبِ یکشنبه، احمد شاملو تو خونهش در کرج مُرد؛ هفتادوچهار سالش بود، و علتش عوارضِ همون دیابتی بود که بیست سال باهاش زندگی کرده بود. جمعیتی که برای تشییعش اومد از اون جمعیتهایی بود که کسی انتظارش رو نداشت — مردم شعرهاش رو از حفظ میخوندن، نه از رو کتاب، و کسانی اومده بودن که او رو ندیده بودن و فقط خونده بودنش. تو امامزادهطاهرِ کرج خاکش کردن؛ آدمی که مدرسه رو تموم نکرده بود، زبونِ یه نسل شده بود.

کتابِ کوچه بعد از مرگش هم منتشر شد؛ آیدا مسئولیتش رو به عهده گرفت و ادامهش داد، و این یعنی اسمی که روی جلده فقط یه اسم نیست. هرچی سالِ ۱۳۳۳ ازش گرفتن و از بین بردن، همون کاغذها دیگه هیچوقت برنگشتن — ولی خودِ آن حرفها از بین نرفته بودن، چون هنوز تو کوچه گفته میشدن، مادرها هنوز همون لالایی رو میخوندن و بچهها همون بازی رو میکردن. برای همین بود که دوباره میشد جمعشون کرد، و این تنها دلیلیه که اون کتاب امروز وجود داره. چیزی که او نوشت، مالِ خودش نبود که بشه ازش گرفت؛ کاغذ رو میشه سوزوند، ولی چیزی که مردم تو کوچه میگن، نه.


