فکر میکنن از «حشّاشین» اومده، یعنی کسایی که حشیش میکشیدن.
کلمهی «اَساسین» تقریباً توی همهی زبانهای دنیا هست، و همهجا یه معنی میده: آدمکش. ولی این کلمه، اولش اصلاً معنیِ آدمکش نمیداد.

چطور میشه یه کلمه، توی همهی زبونهای دنیا یه معنیِ ثابت داشته باشه، ولی اون معنی از اولش اشتباه بوده باشه؟ کلمهی «اَساسین» (Assassin) امروز توی انگلیسی، فرانسه، ایتالیایی و خیلی زبونهای دیگه یه چیزِ واضح میگه: آدمکش. ولی این کلمه یه ریشهی ایرانی داره، از دلِ یه قلعه توی کوههای البرز، و اولش نه به کشتن ربطی داشت، نه حتی به آدمکشها. داستانش پر از سوءتفاهم، فحش، و یه افسانهست که کسی نمیدونه از کجا اومده.
قلعهای بالای ابرها
سالِ ۱۰۹۰ میلادی، مردی به اسمِ حسن صباح قلعهی الموت رو گرفت؛ یه دژِ محکم، بالای کوههای البرز، شمالِ ایران. پیروانش اسماعیلیانِ نزاری بودن، یه شاخه از تشیع که اون دوره زیر فشارِ حکومتهای سنی بودن. گروهشون کوچیک بود و ارتش نداشت؛ نمیتونستن مثلِ سلجوقیها لشکر جمع کنن و بجنگن. برای همین باید یه راهِ دیگه پیدا میکردن تا در برابرِ قدرتهای بزرگِ اطرافشون دوام بیارن.
سلاحی به اسمِ ترس
راهی که پیدا کردن، ترورِ هدفمند بود. یه خنجر، یه نفر، و یه پیامِ روشن به همه: هیچکس، حتی توی امنترین قصرها، در امان نیست. همین کافی بود که دربارها رو فلج کنه؛ وزیرها و امیرهایی که میدونستن ممکنه فداییهای الموت هر لحظه به قتلشون برسونن، دیگه نمیتونستن راحت تصمیم بگیرن. این روش، با اینکه گروهشون کوچیک بود، بهشون قدرتی داد که هیچ ارتشی نمیتونست بهشون بده.

یه فحش، نه یه اسم
حالا برسیم به خودِ اسم. مسلمونهای دیگه به این گروه میگفتن «حشیشی». ولی این کلمه، توی عربیِ اون دوره، معنیِ موادِ مخدر نمیداد؛ یعنی فرومایه، آدمِ پست. یه فحش بود، نه یه توصیفِ دقیق از رفتارشون. قدیمیترین جایی که این کلمه ثبت شده، از طرفِ خلیفهی فاطمیِ مصر بوده، دقیقاً بهعنوانِ توهین به این گروه، نه اشاره به اینکه واقعاً حشیش مصرف میکردن.
صلیبیها و باغِ بهشت
صلیبیها که اون سالها توی خاورمیانه بودن، این کلمه رو از زبونِ محلیها شنیدن؛ ولی معنیِ واقعیش، یعنی همون فحشِ عربی، براشون گنگ بود. پس خودشون یه توضیح براش ساختن. مارکوپولو، جهانگردِ ایتالیایی، توی سفرنامهش نوشت که رهبرِ این گروه یه باغِ مخفی داشته، شبیهِ بهشت. طبق نوشتهی او، جوونها رو با حشیش بیهوش میکردن، میبردن توی اون باغ، و بعد بهشون میگفتن اگه توی مأموریت بمیرن، دوباره برمیگردن همونجا.
«اگه بمیرید، برمیگردید همینجا.»
این جمله، طبقِ روایتِ مارکوپولو، همون وعدهای بود که به فداییها داده میشد. ولی این داستان، خودش هیچ سندِ دیگهای نداره که تأییدش کنه؛ یه افسانه بود که از دلِ همون سوءتفاهمِ اولیه ساخته شد. با اینحال، همین افسانه بود که کلمهی «حشیشی» رو به اروپا برد و آرومآروم به شکلِ «اَساسین» درومد.

کتابخانهای که دیگه جواب نداد
سالِ ۱۲۵۶ میلادی، مغولها قلعهی الموت رو گرفتن و کتابخونهش رو آتیش زدن. هرچی سند و نوشته بود که میتونست به این سؤالها جواب بده — که فداییها واقعاً چی مصرف میکردن، آموزشهاشون چی بود، خودِ حسن صباح چه توضیحی برای کارشون داشت — همونجا از بین رفت. از اون به بعد، هرچی دربارهی اسماعیلیانِ الموت گفته میشه، بیشتر از زبونِ دشمنهاشون به ما رسیده، نه از زبونِ خودشون.

چی قطعیه، چی نه
اینکه حسن صباح قلعهی الموت رو گرفت و پیروانش با ترورِ هدفمند دربارها رو میترسوندن، تقریباً محل بحث نیست. اینکه کلمهی «حشیشی» اولش یه فحشِ عربی بود، نه اسمِ رسمیِ گروه، هم توسطِ همون قدیمیترین سندها تأیید میشه. ولی داستانِ باغِ بهشت و موادِ مخدرِ مارکوپولو، از اول تا آخر یه روایتِ ساختهشده بود؛ چیزی که صلیبیها برای پر کردنِ جای خالیِ فهمشون از یه فحشِ عربی درست کردن. سوختنِ کتابخونهی الموت هم باعث شد هیچوقت نفهمیم خودِ اسماعیلیان چه توضیحی برای اسمشون داشتن. امروز که کسی میگه «اَساسین»، احتمالاً خبر نداره که این کلمه یه روز فحشِ یه خلیفهی مصری به یه گروهِ کوچیک توی کوههای ایران بود.


