چرنوبیل: سه روز هیچکس چیزی نگفت — و دنیا از خاکِ کفشِ یه مرد فهمید | سَرنَخ ۳
راکتور ساعتِ یک و بیست و سه دقیقهی بامدادِ شنبه منفجر شد. تا نزدیکِ سه روز، کشوری که این اتفاق توش افتاده بود به هیچکس هیچی نگفت.

راکتورِ شمارهی چهارِ چرنوبیل ساعتِ یک و بیست و سه دقیقهی بامدادِ شنبه منفجر شد. تا شب هیچ خبرگزاریای چیزی نگفت. یکشنبه، در حالی که آتش هنوز میسوخت، باز هم هیچی. دوشنبه، وقتی شهرِ پریپیات ساعتها بود خالی شده بود، رادیو و تلویزیونِ شوروی هنوز داشت برنامهی عادیِ روزش رو پخش میکرد. یعنی بزرگترین حادثهی هستهایِ تاریخِ بشر افتاده بود، و کشوری که توش افتاده بود نزدیکِ سه روز به هیچکس هیچی نگفت. پس سؤال اینه: دنیا از کجا فهمید؟ جوابش هزار و دویست کیلومتر اونورتر بود، روی خاکِ کفشِ مردی که آن روز اصلاً پاش رو تو نیروگاه نذاشته بود.
دستگاهی که برای چیزِ دیگهای ساخته شده بود
سوئد از دههی شصتِ میلادی، وقتی ابرقدرتها بمبِ اتم رو تو هوا آزمایش میکردن، یه شبکه ساخته بود؛ بیست و پنج ایستگاهِ ثابت که شبانهروز پرتوِ گاما رو ثبت میکردن، بهعلاوهی هفت ایستگاهِ فیلترِ هوا که زیرِ نظرِ مؤسسهی پژوهشهای دفاعیِ سوئد بود. کارِ این فیلترها مچگیری بود؛ اگه یه کشوری یواشکی یه بمب منفجر میکرد، این دستگاهها قرار بود گردوغبارش رو بگیرن. یعنی همون شبکهای که این پرونده رو باز کرد، از اول برای گرفتنِ یه بمب ساخته شده بود، نه یه راکتور.
صبحِ دوشنبه، بیست و هشتمِ آوریلِ ۱۹۸۶، تو نیروگاهِ هستهایِ فورسمارک، کنارِ دریای بالتیک، یه شیمیدانِ ۲۹ ساله به اسمِ کلیف رابینسون از قابِ سنجشِ بدن رد میشه. آژیر میزنه. دوباره رد میشه، باز آژیر. بارِ سوم هیچی؛ فکر میکنه دستگاه خرابه و میره سرِ کار. یه ساعت بعد، جلوی همون قاب یه جمعیت وایستاده و دستگاه برای هرکسی که رد میشه آژیر میزنه. رابینسون یه لنگه کفش از پای یکی از همکارهاش میگیره و میبردش رو یه آشکارسازِ ژرمانیوم تو آزمایشگاه؛ چیزی که اونجا میبینه تا آخرِ عمرش یادش نمیره، چون روی کفِ اون کفش رادیواکتیویته بیشتر از آبِ داخلِ قلبِ راکتورِ خودشون بود.
اون دستگاه ساخته شده بود که بفهمه یه کارگر از داخلِ راکتور چی به لباس و کفشش چسبونده. آن صبح داشت چیزی رو میگرفت که آدمها از بیرون، از روی چمن و پارکینگ و خاکِ معمولیِ سوئد، برداشته بودن. یعنی دستگاه برعکس شده بود، و اون گردوغبار از هیچکدوم از سه راکتورِ فورسمارک نیومده بود. ساعتِ هفت و نیم، مدیرِ بهرهبرداریِ نیروگاه خبردار میشه و میبینه هیچ سیستمِ داخلی چیزی نشون نمیده. ساعتِ ده، هر سه راکتور تست میشن و هر سه تمیزن؛ یعنی مشکل از داخلِ خودِ فورسمارک نیست، بلکه از بیرون اومده.
چهل و پنج دقیقهای که حرف زد
همون ساعت، تلفنها به سه نیروگاهِ دیگهی سوئد (اوسکارسهامن، بارسهبک، رینگهالس) میرسه و تا عصر هر سهشون افزایشِ رادیواکتیویته گزارش میکنن؛ ماجرا محدود به یک نیروگاه نبود، کلِ کشور بود. تلفن به فنلاند و دانمارک هم میرسه و تأیید میگیرن. ساعتِ یازده و ربع، مدیرِ فورسمارک شخصاً به رادیوِ محلی زنگ میزنه و ده دقیقه بعد اولین خبر از کلِ این فاجعه پخش میشه؛ با این اشتباه که میگه نشتی احتمالاً از خودِ فورسمارکه. ظهر، نیروگاه تخلیه میشه؛ حدودِ ششصد نفر رو با اتوبوس میفرستن به سالنِ ورزشیِ روستایی کنار، بدونِ اینکه هیچ راکتوری واقعاً خراب باشه.
مؤسسهی پژوهشهای دفاعی، ساعتِ دوازده و ربع، خبردار میشه و بلافاصله میره سراغِ فیلترِ هوایی که همون روز از یه ایستگاه نزدیکِ استکهلم برداشته بودن. ساعتِ یک بعدازظهر، چهل و پنج دقیقه بعد، جواب آماده میشه. روی اون کاغذ حدودِ چهل مادهی رادیواکتیوِ مختلف بود، اما سهتاش همهچیز رو میگفتن. اول، سزیمِ ۱۳۴ روی فیلتر دقیقاً نصفِ سزیمِ ۱۳۷ بود؛ نسبتی که از بمب نمیشه ساخت، چون سزیمِ ۱۳۴ زمانِ زیاد لازم داره تا تو یه راکتورِ روشن ساخته بشه، در حالی که یه بمب همهی نوترونهاش رو در کمتر از یکمیلیونیمثانیه خالی میکنه. دوم، نپتونیومِ ۲۳۹ پیدا شده بود که نیمهعمرش فقط دو روز و نیمه؛ یعنی منبعش یه راکتور بود که تا همین چند روزِ پیش کار میکرده، نه انباری قدیمی. سوم، عناصرِ زودبخارشونده مثلِ ید و تلوریم و سزیم خیلی زیاد بودن ولی عناصرِ دیرجوشی مثلِ زیرکونیوم و سریم خیلی کم؛ یعنی چیزی سوخت رو اونقدر داغ کرده بود که فقط قسمتِ بخارشوندهش پخش شده، نه همهی مواد با هم، آنطور که در یک انفجار پیش میآد.
جهت هم از یه محاسبهی روزمره فهمیده شد؛ از ماهِ ژانویهی همون سال، مؤسسهی هواشناسیِ سوئد هر روز خودکار مسیرِ برگشتِ هوا رو برای ایستگاههای فیلترِ هوا حساب میکرد، بدونِ اینکه اتفاقِ خاصی افتاده باشه. وقتی اون تلفن زنگ خورد، جوابِ «این هوا از کجا اومده» از قبل روی میز بود: لتونی، لیتوانی، بلاروس، اوکراین. همزمان، تو شهرِ نورشوپینگ، پژوهشگری به اسمِ کریستر پِرشون، بیاینکه کسی بهش گفته باشه، مستقلاً همین محاسبه رو اجرا کرد و همون جواب رو گرفت؛ جنوبِ غربیِ اتحادِ شوروی. فهرستِ مظنونهای اولیهی سوئد پنج نیروگاه داشت (ایگنالینا در لیتوانی، راونو و چرنوبیل در اوکراین، کورسک و نُوو وُرونژ در روسیه)، و مظنونِ اصلی ایگنالینا بود، چون نزدیکتر بود؛ اسمِ چرنوبیل روی فهرست بود، ولی هنوز جوابِ قطعی نبود. همون بعدازظهر، جنگندههای نیروی هواییِ سوئد با فیلترِ هوا زیرِ بالهاشون رفتن بالای بالتیک، و شبانه یه بالگردِ نیروی دریایی با طیفسنج مستقیم رفت داخلِ خودِ ابر و ارتفاعش رو اندازه گرفت. ساعتِ چهار بعدازظهر، وزیرِ انرژیِ سوئد، بیریتا دال، جلوی خبرنگارها گفت این نشتی مالِ سوئد نیست و از شرق اومده.
چهار جمله، بعد از سه ساعت سکوتِ بیشتر
همزمان، دال با رئیسِ آژانسِ بینالمللیِ انرژی اتمی تماس گرفت و به چند سفارتِ سوئد دستور داد از دولتهای مربوطه بپرسن آیا حادثهای رخ داده یا نه. توجه کن: دولتها، بهصورتِ جمع، چون سوئد هنوز چند مظنون داشت. سفارتِ سوئد در مسکو همون دوشنبه تماس گرفت و هیچ توضیحی نگرفت. ساعتِ نُه شب به وقتِ مسکو، خبرِ سراسریِ تلویزیونِ شوروی یه متنِ حدودِ بیستثانیهای خوند: در نیروگاهِ چرنوبیل حادثهای رخ داده، یکی از راکتورها آسیب دیده، برای برطرفکردنِ پیامدها اقدام میشه، به آسیبدیدگان کمک میشه، کمیسیونی تشکیل شده. همین. بدونِ تاریخ، بدونِ ساعت، بدونِ هیچ عدد یا اسمِ ماده، بدونِ اشاره به تخلیه یا توصیه به مردم؛ و این سه ساعت بعد از کنفرانسِ خبریِ سوئد پخش شد.
یه روایتِ رایج هست که سوئد تهدید کرد رسماً به آژانس شکایت میکنه و همین تهدید مسکو رو مجبور به اعتراف کرد؛ اما گزارشِ خودِ دولتِ سوئد به پارلمان چنین چیزی نمیگه. آنچه واقعاً اتفاق افتاد، یه سؤال بود، مؤدبانه، از چند دولت. سهشنبه صبح فهرستِ سؤالها کتبی تحویلِ دولتِ شوروی شد؛ چهارشنبه سفیرِ شوروی به وزارتِ خارجهی سوئد رفت، سوئد همدردی کرد و دوباره اطلاعات خواست، و طرفِ شوروی فقط قول داد که اگه تصویرِ خطر عوض بشه خبر بده. دوازدهمِ ماهِ مه، دو هفته بعد، دال به پارلمان گزارش داد که آن سؤالها با وجودِ یادآوری هنوز بیجواب مونده.
راکتوری که از اول قرار بود ارزون باشه
برای فهمیدنِ اینکه چرا اون سه نسبتِ ایزوتوپی اینقدر معنادار بودن، باید فهمید چه راکتوری اونجا کار میکرد. راکتورِ شمارهی چهار از مدلِ آر بی اِم کا بود؛ مدلی که فقط در شوروی ساخته میشد چون بهجای یک مخزنِ فولادیِ عظیم (که فقط چند کارخانه در دنیا میتونستن بسازنش)، از هزار و ششصد و شصتویک لولهی جداگانه تشکیل میشد که هر کدوم رو میشد همانجا، با امکاناتِ محلی، ساخت. دورِ این لولهها هزار و هفتصد تن گرافیت چیده شده بود که نوترونها رو کند میکرد تا واکنش ادامه پیدا کنه. یعنی در این راکتور، چیزی که آتش رو زنده نگه میداشت گرافیت بود، نه آب؛ و دورِ آن، برخلافِ نیروگاههای غربی، آن گنبدِ بتنیِ ضخیم که قلبِ راکتور رو کاملاً از دنیا جدا کنه وجود نداشت، چون ساختنش هزینه و زمانِ زیادی میبرد و شوروی عجله داشت.
در اکثرِ راکتورهای دنیا، آب هم خنک میکنه و هم واکنش رو ممکن میکنه؛ پس اگه آب کم بشه، واکنش خودش خاموش میشه. در آر بی اِم کا اینطور نبود؛ آب فقط خنک میکرد و کمی نوترون میبلعید، در حالی که روشننگهداشتنِ واکنش کارِ گرافیت بود. وقتی آب داغ میشد و بخار میشد، آن جذبِ نوترون از بین میرفت، قدرت بالا میرفت، آبِ بیشتری بخار میشد و همین چرخه تشدید میشد؛ به این میگفتن ضریبِ مثبتِ حباب، یعنی ترمزی که هرچی بیشتر بهش نیاز داری، کمتر ازش میمونه. در قدرتِ بالا، یک اثرِ دیگه (داغشدنِ خودِ سوخت) این ترمزِ نامطمئن رو جبران میکرد و راکتور پایدار بود؛ اما زیرِ حدودِ بیست درصدِ قدرت، آن جبرانکننده ضعیف میشد و راکتور وارد ناحیهای خطرناک میشد که هیچوقت نباید توش میموند.
مشکلِ دوم، و بدتر، مربوط به میلههای کنترل بود. راکتور ۲۱۱ میلهی کنترل داشت که با کاربیدِ بور میرفتن لای سوخت و نوترون میبلعیدن، اما زیرِ هر میله یک دنبالهٔ گرافیتیِ چهار و نیممتری آویزون بود که جای خالیِ میله رو، بهجای آب (که نوترون میخورد)، با گرافیت (که خیلی کمتر میخورد) پر میکرد تا بازدهِ سوخت بهتر بشه. اما چون ارتفاعِ قلبِ راکتور هفت متر بود، وقتی میله کاملاً بیرون میاومد، بالا و پایینِ آن دنباله حدودِ یک متر و ۲۵ سانتیمتر آب میموند؛ و وقتی دکمهی خاموشی زده میشد، اولین چیزی که وارد پایینِ راکتور میشد بور نبود، گرافیت بود؛ یعنی دستگاهِ خاموشکننده، در ثانیههای اول، پایینِ راکتور رو روشنتر میکرد. این میلهها هم کند بودن؛ پایینرفتنِ کاملشون ۱۸ تا ۲۰ ثانیه طول میکشید، و در راکتوری اینقدر ناپایدار، ۱۸ ثانیه یک عمر بود.
نُه ساعتِ بلاتکلیفی و سیوشش ثانیهای که همهچیز را تعیین کرد
آزمایشِ آن شب یک ایدهی احمقانه نبود، بلکه یک سؤالِ ایمنیِ درست بود: اگر برقِ شبکه قطع بشه، آیا انرژیِ روبهخاموشیِ توربین میتونه برای آن حدودِ یک دقیقه تا روشنشدنِ کاملِ ژنراتورهای دیزلی، پمپهای آبِ خنککننده رو تغذیه کنه؟ این آزمایش سه بار قبلاً شکست خورده بود و حالا با یک تنظیمکنندهی ولتاژِ تازه دوباره امتحان میشد. قرار بود بعدازظهرِ بیستوپنجمِ آوریل انجام بشه، اما ساعتِ دو بعدازظهر، وقتِ کاهشِ قدرت، مرکزِ کنترلِ برقِ کییف خواست این واحد همچنان برق تولید کنه چون عصر اوجِ مصرف بود. نتیجه این شد که راکتور نُه ساعت با نصفِ قدرت، وسطِ یک کارِ نیمهتمام، معطل موند؛ این معطلی هم شیفتِ کار رو عوض کرد (شیفتی که تمرین کرده بود رفت و کارِ آزمایش افتاد گردنِ شیفتِ شب) و هم گازِ زهریِ زنون رو، که در قدرتِ پایین بهجای سوختن تلنبار میشه، در سوخت انباشت کرد.
وقتی ساعتِ یازده و ده شب بالاخره اجازه رسید، قدرت بهجای هفتصد تا هزار مگاواتی که برنامه میخواست، سُر خورد به سی مگاوات؛ راکتور عملاً خاموش شده بود و زهرِ خودش داشت میخوردش. بهجای صبرِ یکیدو روزه، میلهها رو کشیدن بیرون و قدرت رو زور کردن تا دویست مگاوات، درحالیکه بر اساسِ معیارِ «ذخیرهی واکنشپذیری»، تعدادِ میلههای داخلِ راکتور به هشت تا رسیده بود، خیلی کمتر از حدِ مجازِ پانزده تا؛ و هیچ صفحهنمایشی در اتاقِ کنترل این عدد رو نشون نمیداد، بلکه اپراتور باید ۱۰ تا ۱۵ دقیقه صبر میکرد تا کامپیوتر حسابش کنه. دربارهٔ اینکه آیا معاونِ مهندسِ ارشد دیاتلوف سرِ اپراتورِ جوانِ تاپتونوف داد زد یا نه، دو روایتِ متضاد هست و هیچکدوم قطعی نیست؛ اما آنچه واقعاً کشنده بود، یک صفحهنمایشِ نبود، نه یک دعوا.
ساعتِ یک و ۲۳ دقیقه و چهار ثانیه آزمایش شروع شد. سیوشش ثانیهی بعدی، بهنوشتهٔ دیاتلوف، هیچ اتفاقِ ظاهری نداشت؛ اتاق ساکت بود. زیرِ این سکوت، پمپهایی که برقشون رو از همان توربینِ روبهخاموشی میگرفتن کندتر شدن، جریانِ آب افت کرد، بخار بیشتر شد و قدرت بالا رفت. ساعتِ یک و ۲۳ و ۴۰ ثانیه، دستورِ خاموشیِ اضطراری داده شد و دکمهی آز-۵ زده شد؛ تنها کارِ بیقید و شرطِ درست در هر شرایطی، همون کاری بود که راکتور را منفجر کرد، چون میلهها دوباره اول با گرافیت وارد شدن. سه ثانیه بعد قدرت از دستگاهها خارج شد و لولهها تاب برداشتن. بینِ ساعتِ یک و ۲۳ و ۴۵ تا ۴۸ ثانیه، دو انفجار رخ داد؛ روایتِ پذیرفتهشده اینه که اولی انفجارِ بخار بود (سوختی که در کسری از ثانیه ذوب و ریخت تو آب) و دومی احتمالاً انفجارِ هیدروژن، هرچند یک گروهِ پژوهشیِ سوئدی در ۲۰۱۷ نظریهای اقلیت مطرح کردن که ترتیب برعکس بوده و اولین انفجار خودش یک فورانِ کوچکِ هستهای بوده. درپوشِ ۲۰۰۰تنی و هفدهمتریِ بالای راکتور، که کارکنان اسمش رو گذاشته بودن یِلِنا، با فشارِ همان انفجار بلند شد و کج سرِ جاش نشست، جایی که هنوز همانطور مونده. تخمینِ انرژیِ آزادشده بینِ ۷۵ تا ۲۲۵ تن تیانتی بود، در برابرِ حدودِ ۱۵ هزار تنِ هیروشیما؛ یعنی هرگز قرار نبود چیزی به آن بزرگی اتفاق بیفته، اما فاجعهی اصلیِ چرنوبیل اصلاً خودِ انفجار نبود؛ سقف باز شد و قلبِ راکتور، برخلافِ یک بمب که یکبار پخش میکنه و تمام میشه، ده روزِ تمام داشت مواد بیرون میریخت.
شهری که سه روز ساکت موند
پنج دقیقه بعد از انفجار، اولین آتشنشانها رسیدن و بیآنکه بدونن قلبِ راکتور باز شده، رفتن سراغِ آتشسوزیِ روی بامِ سالنِ توربین که قیرش داشت میسوخت و تکههای گرافیتِ رادیواکتیو لایش افتاده بود. آنها لباسِ محافظ یا دزیمترِ سالم نداشتن، اما بهگفتهی خودِ یکی از آتشنشانها، آناتولی زاخاروف، کاملاً میدونستن اونجا چه خبره؛ مشکل این نبود که نمیدونستن، مشکل این بود که هیچ ابزاری نداشتن و رفتن. چهار نفرِ کلیدیِ این عملیات (پراویک، کیبنوک، ایگناتنکو، تیتنوک) بینِ دهم تا شانزدهمِ ماهِ مه از عوارضِ پرتو مردن و در تابوتهای فلزیِ دربستهٔ زیرِ بتن دفن شدن.
عجیبترین بخشِ ماجرا اینه که حدودِ هفت ساعت بعد از انفجار، صبحِ همان شنبه، بچههای شهرِ ۴۹ هزار نفریِ پریپیات، چون شنبه روزِ مدرسه در تقویمِ شوروی بود، سرِ کلاس رفتن؛ مردم کنارِ کانالِ خنککنندهی نیروگاه وقت گذروندن، و مسابقهٔ فوتبال فقط وقتی لغو شد که یک بالگرد با دستگاهِ سنجشِ پرتو وسطِ زمین نشست. تازه یکشنبه بعدازظهر، یعنی ۳۶ ساعت بعد از انفجار، بلندگوهای شهر اعلام کردن که تخلیه «موقت» است و برای سه روز؛ بیشتر از هزار اتوبوس آمدن و شهر در حدودِ سه ساعت خالی شد، اما هیچکس دیگه برنگشت. تا آخرِ همان سال، حدودِ ۱۱۶ هزار نفر از خانههاشون بیرون آورده شدن. دقیقاً همان یکشنبهعصر که این اتوبوسها بار میزدن، ابرِ رادیواکتیو بالای جزیرهی گوتلاندِ سوئد رسیده بود و دستگاهها داشتن مینوشتن.
داستانی که بعدها ساده شد، و داستانِ واقعیتر
بخشِ زیادی از تصویرِ رایجِ چرنوبیل از یک سریالِ تلویزیونیِ معروف اومده که چند نکته رو ساده یا اشتباه نشون داده. سه مهندسی که به زیرِ راکتور رفتن تا شیرِ دو مخزنِ آب رو باز کنن (آنانِنکو، بِسپالوف، بارانوف) داوطلب نبودن، بلکه دستور گرفته بودن؛ در آب شنا نکردن، چون پمپها بخشی از آب رو کشیده بودن بیرون و آب فقط تا زانوشون بود؛ و برخلافِ روایتِ رایج، هیچکدومشون همان زمان نمردن؛ بارانوف تا سالِ ۲۰۰۵ زندگی کرد و از حملهٔ قلبی مرد، و دو نفرِ دیگه دههها بعد هنوز زنده بودن. خطرِ واقعی هم اغراقشده بود؛ اگر تودهی مذابِ سوخت به آن آب میرسید، یک انفجارِ بخارِ بسیار بزرگتر رخ میداد، نه انفجارِ چندمگاتنیِ هستهای که در روایتهای عامیانه گفته میشه.
دو افسانهی دیگه هم هست که ارزشِ تصحیح دارن. یکی افسانهٔ «پلِ مرگ» است که میگه جمعیتی از مردمِ پریپیات رفتن رو پلِ راهآهن تماشا کنن و همه مردن؛ هیچ سندی از چنین جمعیتی وجود نداره (ساعت یکونیمِ بامداد بود و شهر خواب بود)، هرچند آن پل بعدها واقعاً یکی از آلودهترین نقطههای منطقه شد و پلیس بستش. دیگری فیلمِ معروفِ سقوطِ بالگرد است که واقعی است اما مربوط به دومِ اکتبرِ ۱۹۸۶، پنج ماه بعد از حادثه، بوده که پرهٔ بالگرد به کابلِ یک جرثقیل گیر کرد، نه پرتو یا حادثهٔ آوریل. در عوض قهرمانیِ واقعی روی همان بامها اتفاق افتاد؛ چون رباتهای کنترلازراهدور در میدانِ پرتو خراب میشدن، ۳۸۲۸ نفر که خودشان اسمِ «بیوربات» رو روی خودشون گذاشته بودن، هرکدوم بینِ نود ثانیه تا دو دقیقه، با زرههای سربیِ دستساز، رفتن روی بامهایی که اسمِ دخترونه داشتن (کاتیا، نینا، و بدترینشون ماشا) و با بیل گرافیت جمع کردن.
نامهای که دو سال زودتر نوشته شده بود
نکتهی تلخ اینه که این عیبِ طراحی هیچوقت ناشناخته نبود. سالِ ۱۹۷۵ در نیروگاهِ لنینگراد، سالِ ۱۹۸۲ در خودِ چرنوبیل و سالِ ۱۹۸۳ در ایگنالینا، رگههایی از همین اثرِ خطرناکِ میلهها دیده شده بود. دومِ فوریهی ۱۹۸۴، معاونِ نیروگاهِ ایگنالینا نامهای رسمی نوشت که دقیقاً همین خطر رو با عدد توضیح میداد و اصلاحِ طراحیِ میلهها رو پیشنهاد میکرد؛ این نامه به مدیرِ نیروگاهِ چرنوبیل، ویکتور بریوخانوف، هم رسیده بود، اما هیچوقت به دفترچهی راهنمای اپراتورها راه پیدا نکرد. در نشستِ آژانسِ بینالمللیِ انرژی اتمی در وین (آگوستِ ۱۹۸۶)، هیئتِ شوروی این حادثه رو به «ترکیبِ فوقالعاده بعیدی از تخلفاتِ اپراتورها» نسبت داد و دنیا آن را پذیرفت؛ اما پنج سال بعد، کمیسیونِ دولتیِ خودِ شوروی پنج تا از آن شش اتهام رو رد کرد، و در سالِ ۱۹۹۳ آژانس هم رسماً حرفش رو عوض کرد و عیبِ طراحی رو اولِ فهرست گذاشت. سه هفته بعد از حادثه هم وزارتِ بهداشتِ شوروی حدِ مجازِ پرتوگیریِ مردم رو ده برابر (و در مواردِ خاص تا پنجاه برابر) بالا برد، بهجای اینکه پرتو رو کم کنه.
والری لِگاسوف، معاونِ مؤسسهی کورچاتوف که شبِ حادثه پرواز کرد و اصرار کرد قلبِ راکتور از هوا خفه بشه، در وین گزارشِ شوروی رو خوند، اما بعدها خودش گفت که دروغ نگفته ولی همهی حقیقت رو هم نگفته، چون کمیتهی مرکزی قبلش عیبهای طراحی و اندازهی واقعیِ آلودگی رو از متن حذف کرده بود. او تنها کسی بود که از آن گروه نشانِ قهرمانی نگرفت و دو سال بعد خودکشی کرد؛ نوارهای صوتیِ خاطراتش، برخلافِ نقلِ رایج، جملهی معروفِ «بهای دروغ چیه» رو ندارن. دربارهٔ تعدادِ کشتهها هم باید پلهپله جواب داد: دو نفر همان شب، ۲۸ نفر از بیماریِ حادِ پرتو در سه ماه بعد، و ۱۹ نفرِ دیگر تا سالِ ۲۰۰۴ که نسبتش به پرتو قطعی نیست؛ حدودِ ۲۰ هزار موردِ سرطانِ تیروئید در کسانی که کودک بودن؛ و عددهای خیلی بزرگتر (از چند هزار تا نزدیکِ یک میلیون) که بسته به مرزِ جمعیتِ موردمحاسبه و روشِ مدلسازی اینقدر با هم فرق دارن، و سازمانِ جهانیِ بهداشت بزرگترین آسیبِ بهداشتیِ این فاجعه رو نه پرتو، بلکه آسیبِ روانیِ ناشیِ از همان سکوت و جابهجاییِ اجباری دونسته.
چیزی که قطعی است اینه که راکتور ساعتِ یک و بیستوسه دقیقهی بامدادِ شنبه منفجر شد، و کشوری که این اتفاق توش افتاد نزدیکِ سه روز چیزی نگفت؛ و اینکه سرنخِ واقعیای که دنیا رو باخبر کرد نه یک ادعا یا شایعه، بلکه یک نسبتِ قابلِ اندازهگیری بین دو ایزوتوپ روی یک کاغذِ فیلترِ هوا در حومهی استکهلم بود. آنچه هنوز محلِ بحث است، ترتیبِ دقیقِ دو انفجار، جزئیاتِ دعوای احتمالیِ آن شب در اتاقِ کنترل، و عددِ دقیقِ قربانیان در بلندمدت است؛ و همین ابهامها، نه چیزِ دیگری، نشون میدن چرا این پرونده هنوز کاملاً بسته نشده.



