موشکِ بالستیک و کروز از کجا آمدند؟ | اولین چیزی که به فضا رفت، یک سلاح بود
بیستمِ ژوئنِ ۱۹۴۴، در جزیرهای در دریای بالتیک، یک موشکِ آزمایشی به ارتفاعِ ۱۷۶ کیلومتر رسید.

شبِ هشتمِ سپتامبرِ ۱۹۴۴، ساعتِ شش و چهلوسه دقیقهی عصر، در محلهی چیزیکِ لندن یه انفجار افتاد. سه نفر کشته شدن، یه گودالِ بزرگ توی خیابون موند، و مردمِ لندن که چهار سال بود عادت کرده بودن بمباران یعنی چی، یه چیزِ عجیب متوجه شدن: هیچ آژیری قبلش نیومده بود، هیچ صدای موتورِ هواپیمایی نشنیده بودن. اول انفجار اومد، بعد صدا. این چیزی بود که اون شب هیچکس نمیدونست: آلمانیها سه ماه پیش از اون، توی یه جزیرهی دورافتاده کنارِ دریای بالتیک، یه کاری کرده بودن که اگه کسی میفهمید، شاید تاریخِ علم جورِ دیگهای نوشته میشد. این سؤال که اون چیزِ بیصدا چی بود و چه ربطی به فضا داره، نقطهی شروعِ این داستانه.
انفجاری که صدایش دیر رسید
دولتِ بریتانیا تا دو ماه بعد از اون شب چیزی اعلام نکرد. رسماً میگفتن لولهی گاز ترکیده، اونقدر این توضیح تکرار شد که مردم خودشون به شوخی بهش میگفتن «باز هم لولهی گاز». اما چیزی که اون شب توی چیزیک افتاد لولهی گاز نبود؛ یه موشک بود به بلندیِ ۱۴ متر که از هلند پرتاب شده بود. توی اسنادِ فنیِ آلمان اسمش «آگرگاتِ چهار» بود، ولی تبلیغاتِ نازی یه اسمِ دیگه بهش داد: ویدو. حرفِ «وی» از کلمهای میاومد که توی آلمانی یعنی سلاحِ انتقام.
چیزی که این سلاح رو از هر بمبی که قبلش دیده بودن متفاوت میکرد، همین نبودِ هشدار بود. لندن چهار سال با بمبافکنهای معمولی جنگ کرده بود؛ آژیر میکشید، صدای موتور میاومد، مردم وقت داشتن برن پناهگاه، حتی اگه فقط دو دقیقه بود. اما ویدو از سرعتِ صوت تندتر میاومد، یعنی خودِ صدا بعد از خودِ موشک میرسید. برای همین کسی نمیتونست جلوش رو بگیره یا حتی هشدار بده.
جزیرهای به اسمِ پنهمونده
اونچه این موشک رو ممکن کرده بود، سالها قبل و توی یه جزیرهی دیگه شکل گرفته بود. توی شمالِ آلمان، روی جزیرهای به نامِ اوزدوم، جایی هست به اسمِ پنهمونده که قبل از جنگ فقط یه روستای ماهیگیری بود؛ چند تا خونه، چند تا قایق، یه جنگل از درختِ کاج. سالِ ۱۹۳۶ ارتشِ آلمان کلِ اون منطقه رو خرید و بزرگترین مرکزِ تحقیقاتِ موشکیِ دنیا رو اونجا ساخت. دلیلِ ظاهریِ انتخابِ اونجا ساده بود: اگه موشکی رو از اون ساحل به سمتِ شرق پرتاب میکردی، بیش از ۳۰۰ کیلومتر آبِ باز جلوت بود، یعنی اگه سقوط میکرد، روی کسی نمیافتاد.
اما دلیلِ واقعیِ وجودِ کلِ پروژه یه چیزِ دیگه بود. بعد از جنگِ جهانیِ اول، پیمانِ ورسای (که سالِ ۱۹۱۹ امضا شد) برای آلمان محدودیتهای سنگینی گذاشت: نه توپخانهی سنگین، نه نیروی هواییِ نظامی. اما توی اون پیمان، حتی یه کلمه هم دربارهی موشک نبود؛ نه چون اجازهاش رو داده بودن، بلکه چون توی سالِ ۱۹۱۹ موشک برای هیچکس یه سلاح نبود، فقط چیزی بود که توی جشنها به هوا میفرستادن. افسرانِ آلمانی این شکاف رو دیدن و از همونجا شروع کردن.
مدیرِ فنیِ پنهمونده مردی بود بیستوچند ساله به اسمِ ورنر فون براون (Wernher von Braun). از نوجوونی شیفتهی سفر به فضا بود، عضوِ انجمنی توی برلین که آخرِ هفتهها موشکِ کوچیکِ آزمایشی میساخت و توی زمینِ خالی پرتاب میکرد. وقتی ارتش سراغِ این انجمن رفت و پیشنهادِ بودجه داد، فون براون قبول کرد. بعدها، تا آخرِ عمر، میگفت هدفش همیشه فضا بوده و ارتش تنها جایی بوده که پول داشته؛ این حرف رو باید با احتیاط شنید، چون اون سالها عضوِ حزب و افسرِ اساس هم بود. اما این هم درسته که کارِ اون در نهایت هر دو کار رو کرد: هم اون سلاح رو ساخت، هم بعدها موشکی که آدم رو به ماه رسوند.
یک سؤال، دو جواب
سؤالی که روی میزِ پنهمونده بود ساده بود: چطور چیزی رو چند صد کیلومتر اونطرفتر بفرستن، بدونِ اینکه خلبانی داشته باشه که برگرده؟ نکتهی جالب اینه که به این سؤال دو جوابِ کاملاً متفاوت داده شد؛ هر دو ساخته شدن، هر دو توی همون تابستان به لندن رسیدن، و امروز هر سلاحِ دوربردی که توی دنیا وجود داره از یکی از این دو ایده میاد. جوابِ اول این بود: بذار پرواز کنه. جوابِ دوم این بود: اصلاً پرواز نکن.
سوسکِ پرنده و بمبی که میافتاد
اسمِ رسمیِ جوابِ اول «فیزلر صد و سه» بود، ولی مردم بعداً بهش گفتن وییک. عملاً یه هواپیمای کوچیکِ بیسرنشین بود، بال داشت، دُم داشت، و روی پشتش یه لولهی بلند بود؛ یه موتورِ خیلی ساده که هوا رو میمکید، سوخت رو میسوزوند، و این کار رو ثانیهای حدودِ پنجاه بار تکرار میکرد. همین موتور بود که صدای معروفش رو میساخت، یه تقتقِ یکنواخت که از فاصلهی دور شنیده میشد. مردمِ لندن اسمش رو گذاشتن سوسکِ پرنده.
عجیبترین بخشِ ماجرا همین صدا بود. وقتی سوخت تموم میشد، موتور خاموش میشد و صدا قطع میشد؛ سکوت یعنی داره میافته. مردم یاد گرفته بودن تا وقتی صدا میاد جاشون امنه، و درست لحظهای که صدا قطع میشد باید میترسیدن. از سیزدهمِ ژوئنِ ۱۹۴۴، بیش از ۹ هزار تا از اینها به سمتِ انگلستان پرتاب شد. اما وییک یه مشکلِ بزرگ داشت: آهسته بود، سرعتش حدودِ ۶۴۰ کیلومتر بر ساعت بود، یعنی در حدِ یه هواپیمای جنگیِ اون دوره، و پایین پرواز میکرد. یعنی میشد جلوش رو گرفت.
پدافندِ بریتانیا با توپ و بالون و هواپیما به جنگش رفت. خلبانها روشی پیدا کردن که امروز باورش سخته: کنارِ وییک پرواز میکردن، نوکِ بالشون رو زیرِ بالِ اون میبردن، و با یه حرکت کجش میکردن تا ژیروسکوپش گیج بشه و از مسیر خارج بشه. در نهایت بیش از نیمی از وییکها هیچوقت به لندن نرسیدن. درست همینجاست که جوابِ دوم معنی پیدا میکنه.
راهِ دوم: چیزی که نمیشد متوقفش کرد
اگه مشکل اینه که هوا هم جلوت رو میگیره هم نشونت میده، پس راهِ حل چیه؟ جوابی که توی پنهمونده دادن، اونموقع دیوانهوار به نظر میرسید: اصلاً پرواز نکن، از هوا بیرون برو. موشک رو با موتوری خیلی قوی مستقیم به بالا بفرست، تا بالاتر از جوّ، اونجا موتور رو خاموش کن، و بذار بیفته.
اسمِ این کار توی فیزیک از قبل وجود داشت: بالستیک، یعنی علمِ چیزِ پرتابشده؛ همون قانونی که برای یه سنگ صادقه، برای یه گلولهی توپ، و برای هر چیزی که بدونِ نیرو توی میدانِ گرانش حرکت میکنه. موتورِ ویدو کمتر از یه دقیقه کار میکرد، بعد از اون تا لحظهی برخورد هیچ نیرویی پشتش نبود، فقط میافتاد. اما وقتی میافتاد، با سرعتی بیش از سه برابرِ صوت میاومد. یعنی هیچ هواپیمایی نمیتونست بهش برسه، هیچ توپی نمیتونست بهش بخوره، و مهمتر از همه هیچ آژیری نمیتونست زودتر از اون به مردم خبر بده.
در برابرِ وییک میشد کاری کرد. در برابرِ ویدو، هیچ کاری نمیشد کرد. حدودِ ۳ هزار موشکِ ویدو پرتاب شد، و تا امروز هم دفاع در برابرِ همین اصلِ ساده -چیزی که از فضا با سرعتِ چند برابرِ صوت میافته- یکی از سختترین کارهای ممکن توی مهندسیِ نظامیه.
روزی که کسی خبردار نشد فضا فتح شده
حالا برگردیم به اون چیزی که هیچکس توی لندن ازش خبر نداشت. در بیستمِ ژوئنِ ۱۹۴۴، توی پنهمونده، یه ویدو رو توی یه آزمایشِ عمودی پرتاب کردن؛ یعنی بهجای اینکه به سمتِ هدفی دور بفرستنش، مستقیم به بالا فرستادنش تا ببینن تا کجا میره. اون موشک به ارتفاعِ ۱۷۶ کیلومتر رسید. برای اینکه این عدد سنجیده بشه: هواپیماهای مسافربری حدودِ ۱۰ تا ۱۲ کیلومتری زمین پرواز میکنن، ایستگاهِ فضاییِ بینالمللی حدودِ ۴۰۰ کیلومتریه.
مرزی که امروز برای شروعِ فضا پذیرفته شده، ۱۰۰ کیلومتره؛ بهش میگن خطِ کارمان. یعنی اون روز، برای اولین بار توی تاریخ، چیزی که دستِ انسان ساخته بود از جوّ زمین بیرون رفت و واردِ فضا شد. نه ماهوارهای بود، نه کاوشگری، نه آزمایشی علمی برای فهمیدنِ چیزی؛ یه سلاح بود، وسطِ یه جنگ، توی یه پروازِ آزمایشی که هیچکس بیرون از اون جزیره ازش خبر نداشت. اولین باری که پای ساختهی بشر به فضا رسید، هیچکس جشن نگرفت، هیچ روزنامهای ننوشت، هیچکس اسمش رو عصرِ فضا نذاشت.
سیزده سال بعد، وقتی اسپوتنیک به مدار رفت، همهی دنیا اون رو شروعِ عصرِ فضا نامیدن و این اسم تا امروز مونده. اما توی ترتیبِ زمانی، اسپوتنیک اول نبود.
قیمتِ پنهان: تونلهای میتلورک
این بخشِ داستان توی بیشترِ روایتها جا میافته، ولی بدونش داستان کامل نیست. بعد از اینکه نیروی هواییِ بریتانیا توی آگوستِ ۱۹۴۳ پنهمونده رو بمباران کرد، آلمان تولیدِ ویدو رو به جای امنی منتقل کرد: به تونلهایی توی دلِ یه کوه در مرکزِ آلمان. کارخانهای زیرِ زمین، خارج از دسترسِ بمب، اسمش شد میتلورک. کارگرانِ اون کارخانه کارگر نبودن، زندانی بودن، از اردوگاهی به اسمِ میتلباو دورا. توی تونلها کار میکردن، توی تونلها میخوابیدن، ماهها بدونِ دیدنِ نورِ روز. مورخان تخمین میزنن حدودِ ۶۰ هزار نفر از اون اردوگاه گذشتن.
عددی هست که باید کنارِ هم دید: حدودِ ۹ هزار نفر بر اثرِ اصابتِ ویدو توی لندن، آنتورپ و شهرهای دیگه کشته شدن. و حدودِ ۲۰ هزار نفر توی جریانِ ساختنِ همین موشکها جون دادن. یعنی این سلاح، پیش از اینکه به هدفی برسه، بیش از دو برابرِ اون آدم رو توی ساختِ خودش کشته بود. توی تاریخ، سلاحِ دیگهای با این نسبت سراغ نداریم.
فون براون بارها از میتلورک بازدید کرده بود. تا آخرِ عمر میگفت از شرایط خبر داشته اما قدرتی برای تغییرش نداشته. اسنادی که بعدها منتشر شد، این روایت رو کامل تأیید نمیکنه.
میراثِ دوشاخه
جنگ که تموم شد، هر دو طرفِ پیروز یه چیزِ مشترک میخواستن: آدمهای پنهمونده. آمریکا برنامهای داشت به اسمِ پیپرکلیپ (Paperclip)؛ فون براون و بیش از ۱۰۰ نفر از تیمش خودشون رو به آمریکاییها تسلیم کردن و به ایالاتِ متحده رفتن. شوروی دیرتر رسید، اما کارخانه، تجهیزات و بخشی از مهندسان رو برد. طرفِ شوروی مردی این کار رو به دست گرفت که خودش چند سال توی اردوگاهِ کارِ اجباری بوده: سرگئی کرالیوف (Sergei Korolev)، همون کسی که بعدها اسپوتنیک و اولین پروازِ انسان به فضا رو ممکن کرد. نامش تا سالها بعد از مرگش محرمانه موند؛ توی روزنامهها فقط مینوشتن «طراحِ ارشد».
از اینجا به بعد، همون یه ایده توی دو کشور جدا از هم بزرگ شد. موشکهای قارهپیمای هر دو ابرقدرت فرزندانِ همون چیزیان که توی اون جزیره طراحی شد؛ مسابقهی فضایی و مسابقهی تسلیحاتیِ جنگِ سرد، در بخشِ زیادی، دو شاخهی یه درخت بودن. ایدهی اول هم فراموش نشد: اون بمبِ بالدار، اون سوسکِ پرنده، امروز اسمش موشکِ کروزه. هنوز بال داره، هنوز موتورش تا لحظهی آخر روشنه، و هنوز پایین پرواز میکنه، به همون دلیلی که توی ۱۹۴۴ کسی اینشکلی بهش فکر نمیکرد: موجِ رادار مثلِ نور مستقیم میره، و زمین گِرده، پس هر رادار افقی داره که پشتش رو نمیبینه.
شانزدهمِ ژوئیهی ۱۹۶۹، از سواحلِ فلوریدا موشکی بلند شد به بلندیِ ۱۱۰ متر؛ ساترنِ پنج، بزرگترین و قویترین چیزی که تا اون روز پرواز کرده بود. طراحِ اصلیش ورنر فون براون بود. ۲۵ سال فاصله بود میانِ اون پروازِ آزمایشیِ پنهمونده و این یکی، و توی اون ۲۵ سال، همون اصلِ فیزیکی همون کار رو کرد، فقط مقصدش عوض شد: موتور تو رو از جوّ بیرون میبره، بعد خاموش میشه، و بقیهی مسیر دستِ همون قانونیه که سنگِ پرتابشده رو پایین میاره.
اولین چیزی که بشر به فضا فرستاد، چیزی نبود که بخواد برگرده و خبری بیاره. چیزی بود که ساخته شده بود تا بیفته.
پس چی قطعیه و چی نه؟ این قطعیه که ویدو، در بیستمِ ژوئنِ ۱۹۴۴، اولین چیزِ ساختهی دستِ انسان بود که از خطِ کارمان گذشت و واردِ فضا شد، سیزده سال پیش از اسپوتنیک. این هم قطعیه که همون تیم و همون اصلِ فیزیکی، بعدها آدم رو به ماه رسوند، و همونقدر قطعیه که این پیشرفت با کارِ اجباری و مرگِ دهها هزار نفر توی تونلهای میتلورک گره خورده. چیزی که هنوز روشن نیست، میزانِ دقیقِ آگاهیِ فون براون از اون شرایطه؛ خودش یه چیزی میگفت، اسناد چیزِ دیگهای نشون میدن. شاید همین ابهام، بخشِ جداییناپذیرِ این داستانه: یه سلاح که راه رو به فضا باز کرد، ساختهشده به دستِ آدمهایی که انگیزهشون هیچوقت کاملاً یکدست نبود.



