کنجکاویاقصه‌ی امروز
مستندها › جنایت و معما

زنی که شصت سال گفت دخترِ تزار است | پرونده‌ی آناستازیا — سَرنَخ ۴

۳۰ مرداد ۱۴۰۵مستند · ۲۱:۴۵۱۰ دقیقه خوندن
زنی که شصت سال گفت دخترِ تزار است | پرونده‌ی آناستازیا — سَرنَخ ۴

زنی که ادعا می‌کرد دخترِ کوچکِ تزارِ روسیه‌ست، شصت سال از این حرف کوتاه نیومد. نه جلوی دادگاه، نه جلوی دوربین، نه پیشِ کسی که نزدیک‌ترین آدم به زندگیش بود. سوال این بود که آیا واقعاً یه شاهزاده‌ی زنده‌مونده بوده، یا فقط یه زن با یه ادعای عجیب که دنیا دلش می‌خواست باور کنه. جوابش هفتاد سال طول کشید تا پیدا بشه، و اون‌وقت هم نه تو دادگاه پیدا شد، نه تو کتاب‌های تاریخ؛ تو یه شیشه‌ی کوچیک تو انبارِ یه بیمارستانِ ایالتِ ویرجینیا.

شبِ زیرزمین

تابستانِ ۱۹۱۸، روسیه دیگه امپراتوری نبود. نیکلای دوم، تزارِ روسیه، سالِ قبلش از قدرت کنار گذاشته شده بود؛ انقلاب شده بود و پشتِ سرِ انقلاب، جنگِ داخلی. خانواده‌ی سلطنتی رو از جایی به جایی جابه‌جا کردن و آخرش رسوندنش به یکاترینبورگ، شهری تو دلِ کوه‌های اورال. اونجا تو خونه‌ی یه تاجر حبسشون کردن؛ خونه‌ای که خودِ نگهبان‌ها اسمش رو گذاشته بودن «خانه‌ی مقصودِ ویژه».

هفت نفر از خانواده اونجا بودن: تزار، همسرش، چهار تا دختر و یه پسر. پسر، آلکسی، سیزده سالش بود و هموفیلی داشت؛ خونش بند نمی‌اومد. چهار تا دختر هم اولگا، تاتیانا، ماریا و کوچک‌ترینشون آناستازیا، هفده ساله. چند تا خدمتکار هم کنارشون بودن؛ یه پزشک، یه آشپز، یه پیشخدمت، یه ندیمه.

شبِ شانزدهم به هفدهمِ ژوئیه، نصفه‌شب، بیدارشون کردن. گفتن باید برن پایین به زیرزمین، چون اوضاعِ شهر خطرناکه. آلکسی نمی‌تونست سرپا وایسه، برایش صندلی آوردن. همه نشستن، منتظر موندن. بعد یه گروهِ مسلح اومد تو، یه کاغذ خوند و شلیک کرد.

کشتن اون‌ها خیلی بیشتر از چیزی که فکرش رو کرده بودن طول کشید، چون دخترها ماه‌ها قبل جواهراتِ خانواده رو زیرِ آستر لباس‌هاشون دوخته بودن؛ همون جواهرها مثل یه زره عمل کرد و گلوله‌ها کمانه کردن. کارِ کشتن با چیزهای دیگه‌ای تموم شد. بعدش باید جسدها رو جابه‌جا می‌کردن، و این قسمتش هم بد پیش رفت؛ اول بردنشون سرِ یه معدنِ متروکه، بعد پشیمون شدن چون اونجا خیلی معلوم بود، درشون آوردن و دوباره راه افتادن که کامیون تو گِل گیر کرد و آخرش وسطِ یه جاده‌ی جنگلی دفنشون کردن. دو تا از جسدها رو هم جدا کردن و جای دیگه‌ای سوزوندن و چال کردن.

فردای اون شب، دولتِ جدید فقط اعلام کرد تزار اعدام شده و درباره‌ی زن و بچه‌هاش گفت به جای امنی منتقل شدن. هیچ جسدی نشون داده نشد، هیچ قبری اعلام نشد. یعنی به دنیا گفتن خانواده زنده‌ست، و این حرف سال‌ها پس گرفته نشد. تو همین خلأ بود که یه شایعه راه افتاد: اینکه کوچک‌ترین دختر، آناستازیا، زیرِ جسدها زنده مونده. هیچ مدرکی برای این شایعه نبود، ولی مدرکی هم برای خلافش نبود، و وقتی یه پرونده این‌جوری باز بمونه، آدم‌ها خودشون پُرش می‌کنن. تو سال‌های بعد ده‌ها نفر پیدا شدن که ادعا کردن از اون خانواده‌ان.

زنِ بی‌نام

هفدهمِ فوریه‌ی ۱۹۲۰، برلین. یه زنِ جوون خودش رو تو یکی از کانال‌های شهر انداخت. نجاتش دادن و زنده موند، ولی به هیچ سوالی جواب نداد؛ نه اسمش، نه جای زندگیش، نه اینکه کسی رو داره یا نه. هیچ مدرکی هم همراهش نبود؛ نه کاغذی، نه نامه‌ای، نه چیزی که بشه ازش سردربیاره.

بردنش به دالدورف، یه بیمارستانِ روانی تو حومه‌ی برلین، و تو پرونده‌ش به‌جای اسم نوشتن «دوشیزه‌ی ناشناس». نزدیک به دو سال همون‌جا موند و تقریباً هیچی نگفت؛ پرستارها می‌گفتن بیشترِ وقت رو رو تخت دراز می‌کشید، رو به دیوار، و پتو رو می‌کشید رو صورتش. تنها چیزی که تو این مدت گفت، با یه آلمانیِ شکسته بود: اگه می‌دونستن من کی‌ام، این‌جا نگهم نمی‌داشتن.

تا اینکه یه بیمارِ دیگه، تو همون بخش، یه مجله دید که عکسِ دخترهای تزار توش چاپ شده بود. نگاه کرد به صورتِ هم‌اتاقیش، بعد به عکس، بعد دوباره به صورتش، و مطمئن شد این همونه. چند وقت بعد زن از بیمارستان مرخص شد و رفت سراغِ روس‌های مهاجری که اون سال‌ها برلین رو پُر کرده بودن؛ اشراف‌زاده‌ها، افسرهای سابق، آدم‌هایی که همه‌چیزشون رو از دست داده بودن و دلشون می‌خواست باور کنن چیزی از اون دنیای قدیمی هنوز زنده‌ست.

از همون‌جا آدم‌ها شروع کردن به دیدنش. بعضی‌ها مطمئن می‌شدن خودشه، بعضی‌ها همون آدم رو می‌دیدن و مطمئن می‌شدن نیست. طرفدارهاش می‌گفتن رو بدنش زخم‌هایی هست که با اون شب جور در میاد، می‌گفتن شکلِ پاهاش یه ناهنجاریِ خاص داره که آناستازیا هم داشته، و مهم‌تر از همه می‌گفتن چیزهایی می‌دونه که فقط یکی از خودِ خانواده می‌تونه بدونه. مخالف‌هاش یه نکته‌ی خیلی ساده داشتن: این زن روسی حرف نمی‌زد. دخترِ تزار، که تو کاخ بزرگ شده، چطور روسی بلد نیست؟ جوابِ طرفدارها این بود که ضربه‌ی روحی زبونش رو از یادش برده، یا از زبونِ کسانی که خانواده‌ش رو کشته بودن متنفر شده. این الگو، شصت سالِ بعدی رو ساخت: هر مدرکی که می‌اومد، دو تا تفسیر داشت.

سالِ ۱۹۲۲ یه اشراف‌زاده‌ی روس زن رو از بیمارستان برد خونه‌ی خودش. اونجا اول شد آنا چایکوفسکی، چون می‌گفت مردی به این اسم از روسیه فراریش داده، و بعدتر اسمی که تا آخر باهاش موند: آنا اندرسون.

کسانی که باور کردن و کسانی که نه

کافی بود یه نفر از خودِ خانواده بیاد و ببیندش، اما حتی این هم به جواب نرسید. خواهرِ تزار، اولگا، سالِ ۱۹۲۵ اومد برلین و اول مردد موند، بعد گفت این زن آناستازیا نیست. معلمِ سرخانه‌ی بچه‌ها، که سال‌ها هر روز باهاشون بوده، اومد و گفت قطعاً نیست؛ بعدها یه کتاب علیه‌ش نوشت. در مقابل، پسرِ پزشکِ خانواده — همون پزشکی که اون شب تو زیرزمین کشته شده بود — که بچگی‌هاش با اون دخترها بازی کرده بود، اومد و مطمئن شد خودشه و تا آخرِ عمرش براش جنگید. دو گروه آدم، که هر دو خانواده رو از نزدیک می‌شناختن، دقیقاً برعکسِ هم شهادت می‌دادن.

سالِ ۱۹۲۷، یعنی فقط هفت سال بعدِ اون شبِ کنارِ کانال، برادرِ همسرِ تزار یه کارآگاهِ خصوصی استخدام کرد تا ته‌وتوی قضیه رو دربیاره. کارآگاه جواب رو پیدا کرد: می‌گفت این زن آناستازیا نیست، اسمش فرانتسیسکا شانتْسکوفسکاست؛ یه کارگرِ کارخونه‌ی لهستانی که اوایلِ سالِ ۱۹۲۰ تو برلین ناپدید شده بود. حتی برادرِ فرانتسیسکا رو هم آوردن که ببیندش. اما بعدش هیچ اتفاقی نیفتاد؛ گزارش کنار گذاشته شد. طرفدارهای آنا اندرسون این رو یه توطئه می‌دونستن، و می‌گفتن خانواده‌ی سلطنتی به‌خاطرِ ارث و پول نمی‌خوان زنده بودنش رو قبول کنن.

سی و دو سال دادگاه

وقتی آدم‌ها به توافق نرسیدن، رفتن دادگاه. آنا اندرسون سالِ ۱۹۳۸ پرونده‌ای باز کرد که رسماً به‌عنوانِ آناستازیا شناخته بشه؛ این پرونده تا سالِ ۱۹۷۰ باز موند. سی‌ودو سال، طولانی‌ترین دعوای حقوقیِ تاریخِ آلمان. ده‌ها شاهد اومدن؛ کارشناسِ خط‌شناسی، کارشناسِ چهره‌شناسی، پزشک، آدم‌هایی که خانواده رو دیده بودن و آدم‌هایی که خودِ این زن رو دیده بودن. پرونده به هزاران صفحه رسید.

حکمِ نهایی این بود که دادگاه نمی‌تونه ثابت کنه این زن آناستازیاست، و هم‌زمان نمی‌تونه ثابت کنه که نیست.

بعدِ سی‌ودو سال، جواب این بود: نمی‌دونیم.

همین «نمی‌دونیم» بود که پرونده رو زنده نگه داشت، چون یعنی هنوز ممکنه. هم‌زمان با دادگاه، ماجرا داشت به یه قصه تبدیل می‌شد. سالِ ۱۹۵۶ ازش فیلم ساختن؛ فیلم خیلی گرفت و بازیگرِ نقشِ اول برای همون نقش اسکار برد. دیگه آناستازیای زنده فقط یه ادعای حقوقی نبود، یه داستانِ عاشقانه بود؛ یه شاهزاده‌ی گمشده که برگشته. آدم‌ها این قصه رو دوست داشتن، چون یه خانواده‌ی کامل تو یه زیرزمین کشته شده بودن و این قصه می‌گفت لااقل یکی‌شون جونِ سالم به در برده. سالِ ۱۹۶۸ آنا اندرسون از اروپا رفت آمریکا و تو یه شهرِ کوچیکِ دانشگاهی تو ایالتِ ویرجینیا ساکن شد.

خاکستر و شیشه‌ی فراموش‌شده

تو همون شهرِ کوچیک، آنا اندرسون ازدواج کرد با یه استادِ بازنشسته که سال‌ها طرفدارِ پروپاقرصش بود. خبرنگارها هنوز سراغش می‌رفتن و اون هنوز همون حرف رو می‌زد؛ هیچ‌وقت، تو شصت سال، حتی یه بار هم حرفش رو پس نگرفت. سالِ ۱۹۸۴، تو هشتاد و چند سالگی از دنیا رفت، و طبقِ خواسته‌ی خودش جسدش سوزونده شد. خاکسترش رو بردن آلمان و تو یه قبرستانِ کوچیک دفن کردن. از نظرِ علمی ماجرا همون‌جا تموم شد؛ دیگه جسدی نبود، نه استخوانی نه مویی که بشه آزمایشش کرد.

چند سال بعد دو تا اتفاق هم‌زمان افتاد. یکی اینکه تو روسیه، بعدِ فروپاشیِ شوروی، اون قبرِ جنگلی رو باز کردن، استخوان‌ها رو با دی‌ان‌ای آزمایش کردن و ثابت شد همون خانواده‌ان؛ اما دو نفر از قبر کم بودن — پسر و یکی از دخترها — و همین یعنی اون شایعه‌ی قدیمی هنوز یه سوراخ برای نفس کشیدن داشت.

اتفاقِ دوم این بود که یه وکیل و چند نفرِ دیگه دنبالِ این گشتن که آیا چیزی از خودِ آنا اندرسون باقی مونده یا نه، و پیدا کردن. سالِ ۱۹۷۹ اون تو یه بیمارستان تو ویرجینیا عمل کرده بود و تو اون عمل یه تیکه از بافتِ روده‌ش برداشته بودن، کارِ معمولِ آزمایشگاهی. اون نمونه دور انداخته نشده بود؛ پونزده سال بعدِ عمل، ده سال بعدِ مرگش، هنوز تو انبارِ همون بیمارستان بود.

سالِ ۱۹۹۴ ازش دی‌ان‌ای گرفتن. اول مقایسه‌ش کردن با خانواده‌ی سلطنتی، از طریقِ پرنس فیلیپ، شوهرِ ملکه‌ی انگلیس، چون مادربزرگِ مادریِ اون خواهرِ همسرِ تزار بود و از خطِ مادری دی‌ان‌ایِ میتوکندریایی‌شون باید یکی می‌بود. نتیجه هیچ شباهتی نشون نداد؛ این زن از اون خانواده نبود. قدمِ بعدی رفتن سراغِ همون اسمی که کارآگاهِ سالِ ۱۹۲۷ پیدا کرده بود؛ نوه‌ی برادرِ فرانتسیسکا شانتْسکوفسکا هنوز زنده بود، نمونه‌شو گرفتن و مطابقت داشت.

شصت‌وهفت سال بعد از گزارشی که کنار گذاشته شده بود، یه شیشه‌ی فراموش‌شده تو ویرجینیا همون جواب رو داد.

کسی که اسمش شنیده نشد

فرانتسیسکا شانتْسکوفسکا سالِ ۱۸۹۶ تو یه خانواده‌ی کشاورزِ فقیر به دنیا اومد، تو منطقه‌ای که اون موقع دستِ آلمان بود. با جنگِ جهانیِ اول رفت برلین و تو یه کارخونه‌ی مهمات کار کرد، و اوایلِ سالِ ۱۹۲۰ ناپدید شد؛ چند هفته بعدش همون زنِ بی‌نام از کانالِ برلین کشیده شد بیرون. خانواده‌ش دنبالش گشتن و، برخلافِ همه‌ی دنیا، از همون اول یه چیزی می‌دیدن. سالِ ۱۹۲۷ وقتی برادرش رو بردن که اون زن رو ببینه، صورتش رو شناخت.

فکرش رو بکن؛ تو یه اتاق وایسادی و خواهرِ گمشده‌ت رو می‌بینی که داره به تمامِ دنیا می‌گه یه آدمِ دیگه‌ست، و بعدش هیچ اتفاقی نمی‌افته. دنیا حرفِ اون‌ها رو نمی‌خواست، چون قصه‌ی شاهزاده‌ی زنده‌مونده خیلی بهتر از قصه‌ی یه کارگرِ کارخونه‌ی گمشده بود. فرانتسیسکا هیچ‌وقت به اسمِ خودش نمرد؛ با اسمِ یه نفرِ دیگه دفن شد. خانواده‌ش شصت‌وهفت سال صبر کردن تا یه آزمایشگاه چیزی رو بگه که خودشون از اول می‌دونستن.

چی قطعیه، چی نه

سالِ ۲۰۰۷، نزدیکِ همون جاده‌ی جنگلی تو روسیه، بقیه‌ی استخوان‌ها هم پیدا شدن؛ همون دو نفری که تو قبرِ اول کم بودن، پسر و اون دختر. آزمایش شدن و ثابت شد جفتشون همون‌جا بودن، از همون شبِ کشتار. یعنی هیچ‌کس از اون زیرزمین فرار نکرده بود، هیچ‌کس زنده نمونده بود.

پس چیزی که هفتاد سال باز مونده بود، بالاخره بسته شد؛ نه با یه اعتراف، نه با یه شاهد، نه با حکمِ دادگاه، بلکه با دو تا آزمایشِ دی‌ان‌ا که هفت سال از هم فاصله داشتن. یکی ثابت کرد آنا اندرسون از خانواده‌ی رومانوف نبود، یکی ثابت کرد از خانواده‌ی شانتْسکوفسکا بود. و آخرِ کار، آزمایشِ استخوان‌های ۲۰۰۷ نشون داد اصلاً کسی اون شب زنده نمونده بود تا این ادعا از ابتدا محلی برای وجود داشتن باشه. تنها چیزی که هنوز کاملاً معلوم نیست این‌که خودِ فرانتسیسکا، اون زنی که سال‌ها ادعای دیگه‌ای رو باور کرده بود یا زندگی کرده بود، دقیقاً چرا و چطور به اون نقطه رسید که خودش رو جای یه شاهزاده‌ی کشته‌شده جا بزنه؛ این بخشش تا امروز فقط حدسه.

زنی که شصت سال گفت دخترِ تزار است | پرونده‌ی آناستازیا — سَرنَخ ۴

مستندهای دیگر