کنجکاویاقصه‌ی امروز
قصه‌ها › بدن و ذهن

آدم‌هایی که باور دارن مرده‌ن!

یه زن وارد مطب شد و گفت: «من مُرده‌ام» — و کاملاً جدی بود 🧠 🔊 با صدا ببین

۲ مرداد ۱۴۰۵شورت · ۰:۵۸۴ دقیقه خوندن
آدم‌هایی که باور دارن مرده‌ن!

یه زن وارد مطبی در پاریس شد و با کمال آرامش گفت: «من مُرده‌ام.» نه از سرِ ناراحتی، نه از سرِ شوخی؛ کاملاً جدی بود. این اتفاق حدودِ صد و پنجاه سال پیش افتاد، ولی سؤالی که پشتِ سرش می‌ماند هنوز جوابِ کاملی ندارد: مغزی که همه‌چیز رو درست می‌بیند، چطور می‌تونه به این نتیجه برسه که صاحبش دیگه زنده نیست؟

یک زنِ زنده که خودش رو مُرده می‌دونست

تاریخ اسمِ این زن رو ثبت نکرد؛ فقط بهش می‌گن «مادمازل ایکس». همینقدر می‌دونیم که اومد پیشِ یه دکتر و گفت که دیگه هیچ عضوی از بدنش وجود ندارد. می‌گفت نه مغز دارد، نه معده؛ هیچی. از نظرِ خودش، دیگه چیزی برای زنده ماندن نمانده بود. نتیجه‌ی طبیعیِ همین باور این بود که می‌گفت نیازی به غذا خوردن ندارد، چون کسی که مُرده، گرسنه نمی‌شود.

دکتری که چیزی تازه دید

دکترِ او، ژول کوتار (Jules Cotard)، با چیزی روبه‌رو شد که تا آن روز هیچ‌کس ندیده بود، یا دست‌کم توصیف نکرده بود. این زن نه دیوانه به آن معنایی بود که دکترها می‌شناختند، نه دروغ می‌گفت؛ او واقعاً باور داشت که مرده است. کوتار فهمید که اینجا با یک اختلالِ عقلی معمولی طرف نیست، بلکه با یک شکستِ خاص در حسِ «زنده بودن» سروکار دارد. مغزِ این بیمار، همان حسِ پایه‌ای که هر آدمِ سالم بدون فکر کردن دارد، یعنی حسِ اینکه «من هستم، من زنده‌ام»، رو گم کرده بود.

وقتی حس از دیدن جدا می‌شه

چیزی که کوتار بعدها توضیح داد این بود: ماجرا به یک قطعِ ارتباطِ عجیب در مغز برمی‌گردد؛ قطعِ ارتباط بینِ دیدن و حس کردن. آدمِ سالم وقتی دنیا را می‌بیند، یک حسِ همراه هم دارد؛ حسی که به او می‌گوید این صحنه واقعی است، من در آن هستم، من با آن ارتباط دارم. در این بیماران، آن حسِ همراه از بین می‌رود. بیمار همچنان دنیا را می‌بیند، صداها را می‌شنود، همه‌چیز سرِ جایش است، اما هیچ حسی نسبت به آن ندارد؛ نه گرمی، نه سردی، نه تعلق.

مغز وقتی با این خالیِ حسی روبه‌رو می‌شود، دنبالِ توضیحی می‌گردد که با آن جور دربیاید. و عجیب‌ترین توضیحی که می‌سازد همین است: پس من مُرده‌ام. این‌طور نیست که بیمار دروغ بگوید یا بخواهد توجه جلب کند؛ از نظرِ خودش، این تنها توضیحِ منطقی برای چیزی است که حس می‌کند.

خبرِ خوب این است که این حالت درمان دارد، و خیلی‌ها کامل برمی‌گردند.

خطرِ ترک کردنِ غذا

یکی از خطرناک‌ترین پیامدهای این باور این است که بعضی از بیماران دست از غذا خوردن می‌کشند. منطقشان همان منطقِ مادمازل ایکس است: چرا کسی که مرده باید غذا بخورد؟ همین نکته باعث می‌شود این اختلال، فقط یک باورِ عجیبِ بی‌خطر نباشد، بلکه بتواند جانِ بیمار را هم به خطر بیندازد. برای همین، شناختنِ زودِ این حالت و رسیدن به درمان اهمیت دارد.

امروز به این حالت چه می‌گویند

امروز به این وضعیت «سندرمِ کوتار» می‌گویند؛ به نامِ همان دکتری که برای اولین بار آن را توصیف کرد. بیماری که این سندرم را دارد، واقعاً باور دارد که مرده است؛ نه به‌صورتِ یک حرفِ نمادین یا یک خستگیِ روحی، بلکه به همان معنای واقعیِ کلمه. همین فاصله‌ی بینِ چیزی که مغز می‌بیند و چیزی که مغز حس می‌کند، پایه‌ی اصلیِ این باورِ عجیب است. خبرِ امیدوارکننده این است که این اختلال شناخته‌شده و قابلِ درمان است، و خیلی از کسانی که دچارش شده‌اند، دوباره به حسِ طبیعیِ زنده بودن برگشته‌اند.

پس مغزِ ما چقدر شکننده‌ست؟

آنچه از ماجرای مادمازل ایکس مطمئن می‌دانیم این است: یک زن در پاریس، حدودِ صد و پنجاه سال پیش، وارد مطب شد و گفت که مرده است، و دکترش، ژول کوتار، این حالت را برای اولین بار توصیف کرد. آنچه امروز هم روشن است این است که چنین حالتی، با نامِ سندرمِ کوتار، وجود دارد و ریشه‌اش در یک قطعِ ارتباطِ عجیب بینِ دیدن و حس کردن است. اما جزئیاتِ دقیقِ زندگیِ خودِ آن زن، و اینکه دقیقاً چه چیزی در مغزش این قطعِ ارتباط را ایجاد کرده بود، همچنان در پرده‌ای از ابهام باقی مانده. همین ابهام یادآوری می‌کند که مغزِ ما، همان چیزی که هر روز بی‌هیچ شکی به حرفش اعتماد می‌کنیم، می‌تواند در یک نقطه‌ی حساس، حتی ساده‌ترین باور، یعنی باورِ «من زنده‌ام»، را از دست بدهد.

آدم‌هایی که باور دارن مرده‌ن!

قصه‌های مرتبط