کنجکاویاقصه‌ی امروز
قصه‌ها › اشیا و ریشه‌ها

آسمان‌خراش‌ها به‌خاطرِ یه ترمز ساخته شدن، نه به‌خاطرِ آسانسور

آسانسور رو الیشا اوتیس اختراع نکرد. آسانسور خیلی قبل‌تر وجود داشت.

۲۹ مرداد ۱۴۰۵شورت · ۱:۱۲۴ دقیقه خوندن
آسمان‌خراش‌ها به‌خاطرِ یه ترمز ساخته شدن، نه به‌خاطرِ آسانسور

آسانسور از قبلِ الیشا اوتیس (Elisha Otis) وجود داشت؛ کابین بود، طناب بود، حتی موتور بخار بود که بکشدش بالا. با این حال، تا وسط‌های قرنِ نوزدهم، هیچ آدمِ عاقلی پاش رو توی اون کابین نمی‌ذاشت. چرا؟ چون همه می‌دونستن یه طناب، هر چقدر هم محکم، یه روز پاره می‌شه؛ و وقتی پاره بشه، کابین از چند طبقه می‌افته پایین. پس سوالِ اصلی این نیست که «آسانسور رو کی اختراع کرد»، سوال اینه که چی باعث شد آدم‌ها از یه چیزِ ترسناک، به یه وسیله‌ی روزمره برسن.

مشکل، بالا رفتن نبود

تا قبل از اوتیس، بالا بردنِ یه کابین با طناب و موتور بخار، کارِ سختی نبود؛ مهندسی‌ش حل شده بود. مشکل، لحظه‌ای بود که چیزی اشتباه پیش می‌رفت. اگه طناب زیرِ فشار پاره می‌شد، هیچ چیزِ دیگه‌ای بین کابین و زمین نبود. همین یه ترس، کافی بود که آسانسور رو از یه وسیله‌ی جابه‌جایی، به یه دستگاهِ خطرناکِ صرفاً برای بارهای سنگین محدود کنه؛ نه برای آدم.

چیزی که اوتیس ساخت، خودِ آسانسور نبود

اوتیس مهندسی بود که سراغِ خودِ کابین یا موتور نرفت؛ رفت سراغِ همون لحظه‌ی وحشتناک. چیزی که ساخت یه سازوکارِ ساده بود: یه فنر که تا وقتی طناب کشیده‌ست و وزنِ کابین روش هست، جمع و تحتِ فشار می‌مونه. اما همین که طناب شل بشه -یعنی پاره بشه یا کش بیاد- فنر آزاد می‌شه و دو تا چنگک رو به دندونه‌های کنارِ ریل می‌فرسته. این چنگک‌ها کابین رو همون‌جا، توی همون لحظه، قفل می‌کنن. به زبونِ ساده‌تر، اوتیس آسانسور رو نساخت؛ ترمزِ آسانسور رو ساخت. و همین ترمز بود که کلِ ماجرا رو عوض کرد.

نمایشی که باید همه می‌دیدنش

حرف زدن درباره‌ی یه سازوکارِ ایمنی کافی نبود؛ باید نشونش می‌داد. سالِ ۱۸۵۴، توی نیویورک، اوتیس رفت بالای یه سکو -دقیقاً همون چیزی که قرار بود بترسونتش- جلوی جمعیتی که اومده بودن ببینن چی می‌شه. دستور داد طناب رو با تبر قطع کنن. طنابِ نگه‌دارنده بریده شد. سکو فقط چند سانتی‌متر افتاد پایین و همون‌جا ایستاد؛ ترمز کارش رو کرده بود.

اوتیس رو سکو ایستاد، طناب بریده شد، و سکو فقط چند سانتی‌متر افتاد. همین چند سانتی‌متر بود که اعتماد ساخت.

این نمایش، برخلافِ یه سخنرانیِ فنی، چیزی بود که آدم‌ها می‌تونستن با چشمِ خودشون ببینن و باور کنن. دیدنِ یه طنابِ قطع‌شده که کابین رو نمی‌ندازه، خیلی قوی‌تر از هر توضیحِ مهندسی بود.

وقتی طبقه‌ی بالا از ارزون به گرون تبدیل شد

تا قبل از این ماجرا، طبقه‌های بالای ساختمون‌ها ارزون‌ترین طبقه‌ها بودن. منطقش هم روشن بود: کسی حوصله‌ی بالا رفتن از چند طبقه پله رو نداشت، چه برسه به اینکه هر روز چند بار این کار رو تکرار کنه. اما بعد از اینکه آسانسور با ترمزِ اوتیس قابلِ‌اعتماد شد، همین طبقه‌های بالا شدن گرون‌ترین. چون دیگه بالا بودن یعنی نور بیشتر، سروصدای کمتر، و منظره؛ و رسیدن بهش هم دیگه با پا نبود، با یه دکمه بود. این برعکس‌شدنِ ارزش، یکی از روشن‌ترین نشونه‌هاییه که نشون می‌ده ماجرا فقط یه بهبودِ فنیِ کوچیک نبود.

آسمان‌خراش‌ها بچه‌ی ترمز بودن

نکته‌ی مهم اینجاست: آسمان‌خراش‌ها به‌خاطرِ این ساخته نشدن که یاد گرفتیم مصالح یا اسکلت‌های بلندتر بسازیم. مشکلِ ساختنِ یه ساختمونِ بلند، سال‌ها قبل‌ترش هم تا حدی حل شده بود. مشکلِ واقعی این بود که چطور آدم رو به طبقه‌ی چهلم برسونی و اون آدم هم بخواد اونجا زندگی یا کار کنه. تا وقتی آسانسور یه وسیله‌ی ترسناک بود، هیچ فایده‌ای نداشت که ساختمون بلندتر بشه؛ چون کسی از پله بالا نمی‌رفت و اگه هم می‌رفت، بالای برجِ سی‌طبقه بی‌فایده بود. اوتیس با ساختنِ یه جعبه‌ی درحالِ‌سقوط که می‌شد نگه‌ش داشت، همون قفلی رو باز کرد که ساختنِ آسمان‌خراش رو ممکن کرد.

چیزی که قطعیه، چیزی که نیست

چیزی که مشخصه اینه: الیشا اوتیس آسانسور رو اختراع نکرد، آسانسور از قبل بود؛ چیزی که اون ساخت، سازوکارِ ترمزی بود که کابین رو در لحظه‌ی پارگیِ طناب قفل می‌کرد. نمایشِ سالِ ۱۸۵۴ در نیویورک -بریدنِ طناب با تبر و ایستادنِ سکو بعد از چند سانتی‌متر سقوط- همون لحظه‌ای بود که این اعتماد رو عمومی کرد. و نتیجه‌ش هم روشنه: جابه‌جاییِ ارزشِ طبقه‌های بالا، و بعدترش، خودِ ایده‌ی آسمان‌خراش. آسمان‌خراش‌ها، در واقع، محصولِ یه ترمزن؛ نه محصولِ یاد گرفتنِ بلندتر ساختن.

آسمان‌خراش‌ها به‌خاطرِ یه ترمز ساخته شدن، نه به‌خاطرِ آسانسور

قصه‌های مرتبط