بیرون آورد. تا پلیس برسد سه گورستان خالی شده بود. حفاری یوسف مجیدزاده در کنارصندل از بهمن ۱۳۸۱ دژی خشتی همسن اهرام مصر را بیرون آورد. ظرفهای سنگی جیرفت صد سال بود در موزهها بود، از اور و ماری و نیپور، بیآنکه کسی بداند از کجا آمدهاند. بسیاری از باستانشناسان کنارصندل را مَرهَشی میدانند، پادشاهی شرقی کتیبههای اکد.
توی تاریکی، یه مرد داشت یه قبر رو خالی میکرد. یه ظرف سنگی درآورد، با نقش یه عقرب که صورت آدم داشت. فرداش فروختش.

یه مرد، توی تاریکیِ یه شب زمستونی، داشت قبر یکی رو میکَند. از زیر خاک یه ظرفِ سنگی درآورد؛ روش نقشِ یه عقرب بود، با صورتِ آدم. همون فردا فروختش، انگار یه تیکه سنگِ معمولی باشه. دو سال بعد همون ظرف، همراهِ ۷۹ تای دیگه، توی یه حراجی لندن بود؛ قیمتِ کل: ۶۰۰ هزار پوند. اما هیچکدوم از خریدارها نمیدونستن این ظرفها از کجا اومدن، از قبرِ کیا بیرون کشیده شدن، و چرا یه نفر توی کرمان داشت اونا رو مثلِ خاک میفروخت.
جوابش برمیگرده به یه سیل، یه رودخونه، و یه تمدنی که تا اون موقع هیچ اسمی نداشت.
یه سیل که زمین رو ورق زد
زمستونِ ۱۳۷۹، هلیلرود که از کوههای کرمان سرازیر میشه، طغیان کرد. آب که پایین رفت، یه چیزِ عجیب موند: زیرِ خاکِ کنارِ رود، هزاران قبر بود. نه یکی، نه دهتا؛ هزاران. خبر که پیچید، مردمِ محل با بیل و کلنگ ریختن سرِ زمینها، کیلومترها کنارِ رودخونه رو کندن، قبر به قبر. تا وقتی پلیس برسه و کسی جلوشون رو بگیره، ۳ تا گورستانِ کاملاً خالی شده بود.

اونچه از دلِ این قبرها بیرون اومد، ظرفهای سنگی بود؛ بیشترشون با نقشهای حکاکیشده روی بدنهشون، مارها، عقربها، موجوداتی نیمهآدم نیمهجانور. قاچاقچیها اینها رو میفروختن بدونِ اینکه بدونن دارن چی رو از دستِ باستانشناسی خارج میکنن. هیچکدومشون ثبت نشد، عکس نگرفتن، مختصات یادداشت نکردن؛ فقط فروختن و رفتن.
مردی که نزدیک بود سکته کنه
بهمنِ ۱۳۸۱، یوسف مجیدزاده، باستانشناس، به محوطهای به اسمِ کنارصندل رسید؛ همون منطقهای که سیل خرابش کرده بود. بعدها گفت اولین باری که زیرِ تپه رو دید، نزدیک بود سکته کنه.
اولین بار که دیدمشون، نزدیک بود سکته کنم.
زیرِ اون تپه، یه دژِ خشتی خوابیده بود؛ قدمتش حدودِ ۴۵۰۰ ساله، همسنِ اهرامِ مصر. یعنی همون زمانی که مصریها داشتن اهرام رو میساختن، توی جنوبِ ایران هم یه شهرِ بزرگ با دیوارهای خشتی سرپا بود؛ شهری که تا اون لحظه هیچکس اسمش رو نمیدونست.
نقشهایی که صد سال بینام بودن
اینجا بود که یه معما حل شد. ظرفهای سنگیای که همین الان، با همین نقشهای عقرب و مار و آدمجانور، توی موزههای دنیا بودن؛ توی کاوشهای اور، ماری، نیپور، یعنی محوطههای باستانیِ بینالنهرین، از ۱۰۰ سال پیش پیدا شده بودن. اما هیچکس نمیدونست این ظرفها اصلاً از کجا میان؛ انگار از آسمون افتاده باشن، بیشناسنامه، بیمحوطه، بیمنشا.

حالا با کشفِ کنارصندل و دژِ خشتیِ زیرِ تپه، این نقشها یه اسم پیدا کردن: جیرفت. معلوم شد اون ظرفهایی که سالها توی ویترینها بینام مونده بودن، از همین منطقه، از دستِ همین هنرمندهایی که ۴۵۰۰ سال پیش زندگی میکردن، ساخته شدن.
مرهشی؛ پادشاهیِ گمشده
کتیبههای اَکَدی، از تمدنِ بینالنهرین، از یه پادشاهی توی شرق حرف میزنن به اسمِ مَرهَشی. خیلی از باستانشناسها، از جمله اونهایی که روی کنارصندل کار کردن، میگن این همونجاست؛ مرهشیِ کتیبهها همین دژِ خشتیِ کنارِ هلیلرود بوده. اما این هنوز یه فرضیهست، نه یه واقعیتِ قطعی؛ هیچ کتیبهای توی خودِ جیرفت پیدا نشده که اسمِ خودِ شهر رو بنویسه. ارتباطِ کنارصندل و مرهشی، بیشتر بر اساسِ همخونیِ جغرافیایی و زمانیه، نه یه سندِ مستقیم.

ظرفهایی که راهِ لندن رو رفتن
در همین حین، ظرفهایی که از قبرهای غارتشده بیرون اومده بودن، از مرزها گذشتن. دو سال بعد از اون شبِ اول، ۸۰ تا از این ظرفها توی لندن سر از یه حراجی درآوردن؛ قیمتِ کل نزدیکِ ۶۰۰ هزار پوند. بعدها پیگیریهای قضایی شروع شد؛ ۲ نفر از قاچاقچیها حکمِ اعدام گرفتن، و ۱۱۸ ظرف از لندن به ایران برگشت.
اما اون مردِ اول، همونی که توی تاریکی قبر میکَند و فردای همون شب ظرف رو فروخت؛ معلوم نیست هیچوقت فهمید چی رو داشت میفروخت. شاید تا آخرِ عمر ندونست که اون ظرفِ سنگی با نقشِ عقرب، تیکهای از یه پادشاهیِ ۴۵۰۰ سالهست که کتیبههای اَکَدی ازش حرف زدن.

چی میدونیم، چی نه
اینو مطمئنیم: زیرِ کنارصندل یه شهرِ بزرگ با دژِ خشتی بوده، همسنِ اهرامِ مصر، و ظرفهای سنگیِ ۱۰۰ سال بینام حالا صاحب یه جغرافیا شدن. اینام مطمئنیم که سیلِ ۱۳۷۹ و غارتِ بعدش، بخشِ بزرگی از شواهد رو از بینِ برد؛ قبرهایی که هیچوقت علمی کاوش نشدن، و ظرفهایی که بدونِ سند و عکس و مختصات فروخته شدن.
اما اینکه کنارصندل همون مرهشیِ کتیبههای اَکَدیه، هنوز یه فرضیهست؛ قوی، اما نه قطعی. و بخشِ بزرگی از محوطه هنوز زیرِ خاکه، کاوش نشده. سؤالِ آخر همینه: درش بیاریم، با همهی ریسکِ غارتِ دوباره، یا بذاریم همون زیرِ خاک بمونه، امن اما ناشناخته؟


