کفِ کفشهای نایک، از یه وافلساز درومد
یه وافلساز که دیگه هیچوقت وافل درست نکرد 🧇 🔊 با صدا ببین

چرا کفِ کفشهای دوییکه نایک میسازه، اون شکلِ چهارخونهی برجسته رو داره؟ قصهای که همه دربارهی نایک شنیدن، قصهی لوگوئه؛ یه طرح که یه نفر طراحی کرد و شرکت باهاش پول داد. ولی توی اون قصه هیچ سازوکاری نیست، فقط یه اتفاقِ اداریه. قصهی کفِ کفش فرق داره؛ یه علتِ فیزیکی داره که میشه دیدش، یه شیِ واقعی که هنوز جایی وجود داره.
یه هدیهی عروسی که عمرش دو بار عوض شد
سالِ هزار و نهصد و سی و شش، یه وافلساز به یه زوجِ تازهعروس هدیه دادن. یه وسیلهی سادهی آشپزخونه، از همونهایی که توی هر خونهای پیدا میشد. سی و پنج سال توی همون خونه موند و کارِ خودش رو کرد، تا اینکه سرنوشتش یهدفعه عوض شد. یه نفر توش مایعِ لاستیکیِ داغ ریخت. درش به هم چسبید و دیگه هیچوقت باز نشد؛ همون لحظه بود که وافلساز از یه وسیلهی آشپزخونه تبدیل شد به چیزی که قرار بود تاریخِ کفشِ ورزشی رو عوض کنه.
مربیای که دنبالِ یه کفِ سبک میگشت
اون مردی که این کار رو کرد، بیل باورمن (Bill Bowerman) بود، مربیِ دوِ یه دانشگاه تو آمریکا. باورمن سالها بود دنبالِ یه کفِ کفش میگشت؛ چیزی که رو زمین بچسبه و شتاب بده، ولی سنگین نباشه و پا رو خسته نکنه. کفشهای دوِ اون دوره یا زیادی صاف بودن و رو زمینِ خیس سُر میخوردن، یا اگه زبر میکردنشون، وزنشون بالا میرفت. باورمن دنبالِ یه نقشه بود که هر دو مشکل رو با هم حل کنه؛ سبک باشه و در عینِ حال چنگ بزنه.
صبحونهای که حلشان جلوش بود
جوابِ این مسئله جایی بود که کمتر کسی فکرشو میکرد؛ سرِ میزِ صبحونه. یه روز باورمن به وافلِ توی بشقابش نگاه کرد و یه چیزی توجهش رو جلب کرد؛ یه شبکهی مربعمربع، پر از برجستگیِ ریز.
یه شبکهی مربعمربع، پر از برجستگیِ ریز؛ دقیقاً همون چیزی که لازم داشت.
همون لحظه فهمید این دقیقاً همون طرحیه که دنبالش بوده. برجستگیهای کوچیک و منظم میتونستن به زمین چنگ بزنن، بدون اینکه مادهی زیادی به کفِ کفش اضافه کنن و سنگینش کنن. بلند شد رفت سراغِ وافلسازِ آشپزخونهشون، همون هدیهی سی و پنجساله. همونجا مایعِ لاستیکِ داغ رو توش ریخت تا شکلِ اون شبکه رو رویِ لاستیک کپی کنه.
از یه وافلسازِ خرابشده تا کارگاه
آزمایشِ اول وافلساز رو برای همیشه از کار انداخت؛ درش چسبید و دیگه هیچوقت باز نشد. ولی باورمن با همین آزمایش فهمید که ایده جواب میده. برای ادامهی کار، رفت شهر و چند تا وافلسازِ دستِ دوم خرید تا بتونه طرح رو روی نمونههای بیشتری امتحان کنه و بهش شکل بده. همون طرحِ برجسته، بعدِ چند مرحله آزمایش، تبدیل شد به کفِ کفشهای دوِ نایک؛ همون الگویی که بعدها به یکی از شناختهشدهترین طرحهای کفِ کفشِ ورزشی تبدیل شد.
سرنوشتِ خودِ وافلسازِ اول
اون وافلسازِ اول، همونی که درش برای همیشه چسبید، دیگه به کارِ آشپزخونه برنگشت. بعدِ اینکه نقشش رو توی طراحیِ کفش تموم کرد، انداختنش تو یه گودالِ آشغال پشتِ خونه، همونجایی که خیلی از وسایلِ اسقاطیِ اون دوره تهِ کارشون بود. برای دهها سال همونجا زیرِ خاک موند و هیچکس یادش نبود. تا اینکه پسرِ باورمن، موقعِ تعمیرِ همون خونه، بهطورِ اتفاقی پیداش کرد؛ زنگزده، ولی هنوز همونطور بسته که سالها پیش مونده بود.
امروز اون وافلسازِ زنگزده رو تو آرشیوِ نایک نگه میدارن؛ نه بهعنوانِ یه وسیلهی آشپزخونه، بلکه بهعنوانِ مدرکِ فیزیکیِ لحظهای که یه ایدهی ساده تبدیل شد به یه محصولِ صنعتی. برخلافِ خیلی از قصههای بنیانگذاریِ شرکتها که فقط روایتان و هیچ شیِ ملموسی ازشون نمونده، این یکی یه شیِ واقعی داره که هنوز وجود داره و میشه دید.
چی قطعیه و چی هنوز فقط روایته
چیزی که از این قصه مشخصه اینه که باورمن واقعاً دنبالِ یه کفِ سبک و چنگزننده بود، و طرحِ وافل رو رو کفِ کفشهای دوِ نایک پیاده کرد؛ این بخش رو خودِ شیِ باقیمونده، یعنی همون وافلسازِ آسیبدیدهای که تو آرشیوِ نایک نگهداری میشه، تأیید میکنه. ولی جزئیاتی مثلِ اینکه دقیقاً کدوم صبحونه بود یا باورمن دقیقاً چی فکر کرد، بیشتر بخشی از روایتِ شفاهیه که سالها بعد نقل شده، نه یه سندِ مکتوبِ همون لحظه. با اینحال، خودِ وافلساز، با اون درِ چسبیده و زنگزدهش، هنوز اونجاست؛ یه نشونهی فیزیکی از اینکه گاهی بزرگترین ایدههای صنعتی، سرِ یه میزِ صبحونهی ساده به ذهن میرسن.



