«مادر و کودک»، «دو خواهر». در سالِ ۲۰۲۴ از استخوانهای داخلِ گچ دیانای گرفتند و معلوم شد آن بزرگسالِ با دستبندِ طلا مرد بوده و با آن کودک هیچ نسبتی نداشته.
تا حالا عکسِ آدمهای سنگشدهی پمپئی رو دیدی؟ اونها اصلاً سنگ نیستن.

تا حالا عکسِ اون آدمهای سنگشدهی پمپئی رو دیدی؟ اون بدنهایی که تویِ حالتِ عجیب و غریب، انگار وسطِ یه حرکت خشک شدن. یه چیزی توی ذهنمون جا افتاده که اونها مجسمهان، یا حداقل یهجور سنگشدگیِ طبیعی. اما واقعیت این نیست؛ و چیزی که این چند سالِ اخیر معلوم شده، حتی داستانِ پشتِ اسمهایی که رویِ معروفترینِ این قالبها گذاشته بودیم رو هم به هم ریخته.
وقتی وزوو فوران کرد
سالِ ۷۹ میلادی، آتشفشانِ وزوو (Vesuvius) نزدیکِ خلیجِ ناپل فوران کرد. شهرِ رومیِ پمپئی، که اون موقع یه شهرِ پررونق با بازار و حمام و خونههای نقاشیشده بود، ظرفِ چند ساعت زیرِ چند متر خاکستر و سنگِ داغ دفن شد. خیلیها وقتِ فرار داشتن و رفتن؛ اما اونایی که موندن، یا دیر جنبیدن، یا فکر کردن میشه صبر کرد، همونجا زیرِ خاکستر گیر افتادن. اینها همون آدمهایی هستن که بعدها به شکلِ عجیبی دوباره «دیده» شدن.
با گذشتِ قرنها، بدنهایی که زیرِ خاکستر مونده بودن پوسیدن و از بین رفتن؛ فقط استخوانهاشون باقی موند. اما خودِ خاکستر، دورِ بدن، سفت و سخت شده بود. یعنی وقتی بدن از بین میرفت، یه حفرهی خالی دقیقاً به شکلِ همون بدن، همون ژست، همون لحظهی آخر، جاش میموند. این حفرهها هزار و هشتصد سال زیرِ خاکِ پمپئی موندن، بدونِ اینکه کسی بدونه چی توشونه.
گچی که شکلِ لحظهی آخر رو نگه داشت
اونجایی که کار جالب میشه، وقتیه که یه باستانشناسِ ایتالیایی به اسمِ فیورلی (Fiorelli) موقعِ حفاری متوجهِ این حفرههای خالی میشه. اون بهجای اینکه ازشون رد بشه، تصمیم میگیره توشون گچ بریزه. گچ که سفت میشه، دقیقاً شکلِ بدنی که سالها قبل اونجا از بین رفته بود رو نشون میده؛ حالت دستها، صورت، لباس، حتی چروکِ پارچه. این روش، همون چیزیه که صد و چهار تا قالبِ انسانی از پمپئی به جا گذاشته.

نکتهی مهم اینه که این قالبها خودِ بدن نیستن؛ ردِ خالیِ بدنان که با گچ پر شده. یعنی هر چی که میبینیم، یه بازسازیه، نه خودِ آدم. و همین جا بود که باستانشناسان و مورخها شروع کردن به داستان ساختن؛ از روی ژستِ این قالبها، حدس میزدن این آدمها کی بودن و با هم چه نسبتی داشتن.
مادر و کودک، دو خواهر
معروفترینِ این قالبها یه بزرگسال بود با دستبندِ طلا، که یه بچه رویِ پاش نشسته بود. از روی همین ژست، اسمش رو گذاشتن «مادر و کودک»؛ فرض بر این بود که یه زن، آخرین لحظاتِ عمرش رو کنارِ بچهش گذرونده. دو تا قالبِ دیگه هم بودن که کنارِ هم افتاده بودن، انگار همدیگه رو بغل کرده باشن؛ اونا رو «دو خواهر» نامیدن.

از همون دورانِ فیورلی، عکاسهایی مثلِ جورجو زومر (Giorgio Sommer) از این قالبها عکس گرفتن؛ از جمله عکسی از همون دو بدنی که کنارِ هم افتاده بودن. این عکسها بودن که تصویرِ «مادر و کودک» و «دو خواهر» رو تویِ کتابها و موزهها تکثیر کردن. یه داستانِ ساده و دلنشین، که هزار و هشتصد سال بعد از فورانِ وزوو، برای مردمِ عادی قابلِ لمس بود؛ عاطفهای که با یه نگاه، از یه تودهی گچ منتقل میشد.
دیانای که داستان رو به هم زد
اما سالِ ۲۰۲۴، یه تیمِ پژوهشی از استخوانهایی که داخلِ همین قالبهای گچی مونده بودن، دیانای گرفتن. نتیجه با چیزی که صد و پنجاه سال باور داشتیم فرق داشت. اون بزرگسالِ با دستبندِ طلا، که فکر میکردیم مادره، مرد از آب دراومد؛ و با اون بچهای که رویِ پاش بود، هیچ نسبتِ خونیای نداشت.

دربارهی دو خواهر هم، دیانای نشون داد حداقل یکی از اون دو نفر مرد بوده؛ یعنی حتی فرضِ اینکه اونها خواهر باشن هم زیرِ سؤال رفت. این یعنی اسمهایی که صد و پنجاه سال روشون گذاشته بودیم، از اول درست نبودن؛ نه از رویِ مدرک، بلکه از رویِ حسی که یه ژست تویِ ما ایجاد میکرد.

چیزی که هنوز معلوم نیست
اون چیزی که قطعیه، خودِ رویدادِ فوران و روشِ گچریزیِ فیورلیه؛ این دو تا مستند و ثبتشدهان. اون چیزی که تغییر کرده، نسبتهای خانوادگیه که ما از رویِ ظاهر و ژستِ بدنها به این آدمها بسته بودیم. نمیدونیم اون مردِ با دستبند طلا واقعاً کی بوده، یا چرا اون بچه رویِ پاش بوده؛ نمیدونیم رابطهی واقعیِ اون دو نفری که «دو خواهر» نامیده بودیم چی بوده. چیزی که مونده اینه: ما از رویِ یه حالتِ فیزیکی، یه داستانِ عاطفی ساختیم، و صد و پنجاه سال باورش کردیم، بدونِ اینکه دلیلِ علمیای پشتش باشه.


