قسطنطنیه، ۱۴۵۳ | توپی که شهر را نابود کرد، اول به خودِ شهر پیشنهاد شده بود
سالِ ۱۴۵۲، مهندسی مجارستانی به نامِ اوربان به کنستانتینِ یازدهم، آخرین امپراتورِ بیزانس، پیشنهاد داد توپی بسازد که هیچ دیواری جلویش دوام نیاورد. جوابِ رد شنید؛ خزانه خالی بود. اوربان رفت اَدِرنه، پیشِ محمدِ دومِ بیستویکساله — و یک سال بعد، همان توپ دیوارِ هشتصدسالهی قسطنطنیه را ریخت.

قسطنطنیه هیچوقت قرار نبود با جنگ گرفته بشه؛ قرار بود با گرسنگی و زمان از پا دربیاد، چون کسی نمیتونست از دیوارهاش رد بشه. هشتصد سال همینطور بود. تا اینکه یه توپِ هشتمتری، ساختهی یه مهندسِ مجارستانی، همون دیوار رو تو پنجاه و سه روز تیکهتیکه کرد. و چیزی که کمتر کسی میدونه اینه که همون مهندس، یه سال قبلش، دقیقاً همین توپ رو اول به خودِ بیزانس پیشنهاد داده بود. بیزانس نه گفت. سؤالِ این پرونده اینه: چطور شهری که هزار سال برای نیفتادن ساخته شده بود، سر از یه محاصرهی پنجاهوسهروزه درآورد که آخرش با یه توپِ ردشده تموم شد؟
شهری که برای نیفتادن ساخته شد
قصه از سالِ ۶۵۷ پیش از میلاد شروع میشه، وقتی یه یونانی از شهرِ مگارا به اسمِ بیزاس کنارِ تنگهی بسفر یه بندر ساخت. دلیلش هم ساده بود: همونجا یه خلیجِ باریک بود که خودش یه لنگرگاهِ طبیعی بود؛ بعدها اسمش شد شاخِ زرین. اون بندر شد بیزانتیون، و نزدیکِ هزار سال هم فقط همین بود؛ یه شهرِ بندریِ معمولی، نه بیشتر. اتفاقِ اصلی اوایلِ قرنِ چهارمِ میلادی افتاد، وقتی کنستانتینِ اول، امپراتورِ روم، به این نتیجه رسید که خودِ رم جای اشتباهیه؛ خیلی از مرزها دور بود، خیلی از ارتشها دور بود، و خبرها با هفتهها تأخیر به پایتخت میرسید.
بیزانتیون دقیقاً همون چیزی بود که کنستانتین دنبالش بود: سه طرفش آب، یه گلوگاه بینِ اروپا و آسیا، و از اونجا هم دانوب نزدیک بود هم فرات. یازدهمِ مِیِ سالِ ۳۳۰ میلادی، شهرِ تازه رسماً افتتاح شد. کنستانتین اسمش رو گذاشت «نُوا رُما»، یعنی رومِ نو، ولی تاریخ اون اسم رو قبول نکرد؛ به اسمِ خودش صداش زد، قسطنطنیه. یعنی این شهر مثلِ بقیهی شهرها کمکم بزرگ نشده بود؛ از اول، از قصد، برای یه کار ساخته شده بود: پایتخت باشه و هیچوقت گرفته نشه.
برای همین دفاعش هم عادی نبود. تنها راهِ خشکیِ رسیدن به شهر، سمتِ غرب بود، و دقیقاً همونجا، تو قرنِ پنجمِ میلادی، دیوارهای تئودوسی رو ساختن؛ پنج و نیم کیلومتر، از دریا تا شاخِ زرین. ساختارش لایهلایه بود: اول یه خندق، بعد یه دیوارِ کوتاه، بعد یه فضای خالی، بعد دیوارِ دوم، بازم فضای خالی، و آخرِ کار دیوارِ اصلی با پنج متر ضخامت و برجهایی بیستمتری. اگه از خندق هم رد میشدی، هنوز دو تا دیوار جلوت بود و مدافعها از بالای سرت نگاهت میکردن. این ساختار هشتصد سال جواب داد؛ آوارها، بلغارها، عربها، روسها، و حتی خودِ عثمانیها دو بار قبلش امتحان کرده و برگشته بودن.

شهری که یک بار سقوط کرده بود
ولی یه استثنا هست که بدونِ اون بقیهی داستان جور درنمیاد. سالِ ۱۲۰۴، صلیبیها — یعنی همکیشانِ خودِ بیزانسیها، ارتشی که قرار بود بره اورشلیم — بهجاش اومدن سراغِ همین شهر و گرفتنش، از سمتِ دریا، نه از دیوارِ خشکی. سه روز غارتش کردن؛ طلا، مجسمه، کتاب، هرچی بود بردن. بیزانس پنجاهوهفت سال بعد شهر رو پس گرفت، ولی دیگه هیچوقت همون شهر نشد. از اون به بعد، تاریخِ بیزانس تاریخِ کوچیکتر شدن بود: جنگِ داخلی، طاعون، و از دست دادنِ ولایتها یکی پس از دیگری.
درست همون موقع، اون طرفِ آب، یه قدرتِ تازه داشت بزرگ میشد. عثمانیها از یه امیرنشینِ کوچیک تو غربِ آناتولی شروع کردن، سالِ ۱۳۵۴ پاشون به اروپا رسید، و از اونجا به بعد سریع رشد کردن. تا اواخرِ قرنِ چهاردهم، قسطنطنیه عملاً یه جزیره بود وسطِ قلمروِ عثمانی. بایزیدِ اول سالها محاصرهش کرد و نزدیک بود بگیردش، تا اینکه یه اتفاق افتاد که هیچ ربطی به قسطنطنیه نداشت: بیستوهشتمِ ژوئیهی ۱۴۰۲، تو دشتِ چوبوق نزدیکِ آنکارا، تیمورِ لنگ به بایزید حمله کرد، شکستش داد، و بایزید اسیر شد و سالِ بعد تو اسارت مُرد.
دولتِ عثمانی بینِ پسرهای بایزید تیکهتیکه شد، دورهای که بهش میگن فترت. قسطنطنیه، بدونِ اینکه خودش کاری کرده باشه، حدودِ پنجاه سالِ دیگه زندگی کرد. شهر رو یه فاتحِ دیگه نجات داده بود که اصلاً کاری به کارش نداشت.
امپراتوری که به یک شهر تبدیل شده بود
کنستانتینِ یازدهم، هشتمِ فوریهی ۱۴۰۴، تو همین شهر به دنیا اومد. پدرش امپراتور بود، مانوئلِ دوم؛ مادرش هلنا دراگاش بود، از اشرافِ صرب. قبل از امپراتور شدن سالها کارِ دیگهای میکرد: دو بار نایبالسلطنهی شهر بود وقتی برادرش برای کمکخواستن رفته بود اروپا، و بعدش شد فرمانروای موره تو جنوبِ یونان، جایی که سالِ ۱۴۲۹ شهرِ پاتراس رو بعد از دو ماه محاصره گرفت. برادرش، یوحنای هشتم، سیویکمِ اکتبرِ ۱۴۴۸ مُرد، و کنستانتین ششمِ ژانویهی سالِ بعد امپراتور اعلام شد؛ نه تو ایاصوفیه، نه با تاجِ امپراتوری، بلکه تو میسترا، تو یه مراسمِ کوچیکِ غیرمذهبی، و کلاهِ سلطنتی رو خودش با دستِ خودش گذاشت رویِ سرش.
چیزی که تحویل گرفت، سایهی یه امپراتوری بود. امپراتوریِ روم که زمانی از اسپانیا تا ایران کشیده شده بود، تا اون روز رسیده بود به: خودِ شهر، شبهجزیرهی موره، و چند تا جزیره تو دریای اژه. همین. حتی خودِ شهر هم دیگه اون شهر نبود؛ جمعیتش افتاده بود به حدودِ پنجاه هزار نفر، و داخلِ همون دیوارِ پنجونیمکیلومتری بیشترش زمینِ کشاورزی و خرابه بود. کلیساها و کاخها، حتی کاخِ قدیمیِ امپراتوری، رها شده بودن. یه امپراتوری که تبدیل شده بود به یه شهر، و یه شهر که تبدیل شده بود به چند تا روستا پشتِ یه دیوارِ غولپیکر.
کنستانتین میدونست تنهایی نمیتونه دووم بیاره، و هر کاری از دستش برمیاومد کرد. مالیاتِ کالاهای ونیزی رو بالا برد تا پول جمع کنه — و نتیجهش این شد که ونیزیها تهدید کردن تجارتشون رو میبرن جای دیگه، و سالِ ۱۴۵۱ حتی با محمدِ دوم قرارداد بستن. دنبالِ ازدواجِ سیاسی هم رفت، با آراگون و گرجستان. ولی سختترین قدمش این بود که اتحادِ کلیساها رو پذیرفت؛ یعنی قبول کرد کلیسای ارتدکسِ شرق زیرِ نظرِ پاپ بره، به امیدِ اینکه غرب لشکر بفرسته. این تصمیم شهر رو از داخل دو تکه کرد؛ خیلی از مردم و روحانیها حاضر نشدن قبولش کنن، و دسامبرِ ۱۴۵۲ که مراسمِ اتحاد تو خودِ ایاصوفیه برگزار شد، خیلی از اهالی پا تو کلیسا نذاشتن.
بعضیها میگفتن دیدنِ عمامهی ترک وسطِ شهر، بهتر از دیدنِ کلاهِ کاردینالِ لاتینه.
یعنی شهر، چند ماه قبل از محاصره، از داخل دو تکه بود، و آخرش هم کمکِ واقعی نیومد. پادشاهیهای اروپایی درگیرِ جنگهای خودشون بودن، و شکستِ سنگینِ چند سال قبلش تو وارنا تقریباً هر انگیزهای برای جنگِ صلیبیِ تازه رو کشته بود. چند تا کشتیِ جنوایی و ونیزی اومدن، چند صد نفر، همین.
سلطانی که دو بار عزل شد
اون طرفِ ماجرا، محمدِ دوم بود؛ موقعِ محاصره بیستویک سالش بود، ولی این اولین باری نبود که سلطان میشد. سالِ ۱۴۴۴، وقتی دوازده سالش بود، پدرش مرادِ دوم داوطلبانه از تخت کنار رفت و حکومت رو داد به او. طولی نکشید که اروپا یه لشکرکشیِ صلیبیِ تازه راه انداخت، و وزیرِ اعظم، چاندارلی خلیلپاشا، تصمیم گرفت این بچه به دردِ این کار نمیخوره؛ رفت سراغِ مراد و برش گردوند سرِ تخت. مراد رفت جلوی صلیبیها و چهاردهمِ نوامبرِ همون سال تو وارنا شکستشون داد. دو سال بعد، سالِ ۱۴۴۶، بازم شورش شد و بازم خلیلپاشا پدر رو برگردوند.
یعنی محمد، قبل از پونزده سالگی، دو بار سلطان شده بود و دو بار کنارش گذاشته بودن، هر دو بار به دستِ وزیرِ اعظمِ خودش. مراد سالِ ۱۴۵۱ مُرد و محمد دوباره به تخت رسید؛ حالا سلطانی نوزدهساله بود، با وزیرِ اعظمی که یه بار او رو نالایق دونسته بود، و دربایی که همین فکر رو میکرد. گرفتنِ قسطنطنیه کاری بود که پدرش نتونسته بود، پدربزرگش نتونسته بود، و هیچ سلطانی قبلش نتونسته بود؛ برای همین اولین کارش هم گرفتنِ خودِ شهر نبود، بلکه بریدنِ راهِ کمک بود. سالِ ۱۴۵۲، تو باریکترین نقطهی تنگهی بسفر، شروع کرد به ساختنِ یه قلعه؛ بیش از سه هزار نفر روش کار کردن و تو چهار ماه تموم شد. اسمش رو گذاشتن بُغازکسن، یعنی برندهی تنگه یا گلوبُر. از اون لحظه هر کشتیای که از دریای سیاه میاومد پایین، باید از جلوی توپهای این قلعه رد میشد. امروز هم بهش میگن روملیحصار.
مردی که توپش را اول به بیزانس پیشنهاد داد
اوایلِ سالِ ۱۴۵۲، یه مهندسِ ریختهگرِ مجارستانی به اسمِ اوربان وارد قسطنطنیه شد؛ کارش ساختِ توپهای برنزیِ بزرگ بود. رفت پیشِ کنستانتین و پیشنهاد داد براش توپ بسازه. بیزانس جواب رد داد؛ دلیلش پیچیده نبود، خزانه تقریباً خالی بود و برنزِ کافی هم در کار نبود. اوربان چند ماه موند، حقوقی هم که قرار بود بگیره پرداخت نشد، و بعدش شهر رو ترک کرد و رفت اَدِرنه، پیشِ محمد، و همون پیشنهاد رو گذاشت جلوش.
محمد ازش یه سؤال پرسید: میتونی توپی بسازی که دیوارهای قسطنطنیه رو بشکنه؟ اوربان گفت بله، و محمد هرچقدر پول و مواد که خواست بهش داد. ساختِ توپ سه ماه طول کشید، تو اَدِرنه؛ یه لولهی برنزیِ هشتمترونیم، با دهانهای اونقدر گشاد که یه آدم میتونست بخزه توش. گلولهاش یه گویِ سنگیِ دویستوهفتادکیلویی بود، با بردی بیشتر از یکونیم کیلومتر. برای جابهجا کردنش دهها گاو و صدها نفر لازم بود، و جاده رو باید جلوش صاف میکردن؛ هفتهها طول کشید تا از اَدِرنه برسه پشتِ دیوار. ولی یه محدودیت داشت که شکلِ کلِ محاصره رو تعیین کرد: بعد از هر شلیک، لوله باید حدودِ سه ساعت خنک میشد. یعنی این توپ، تو یه روزِ کامل، فقط چند بار شلیک میکرد.

پنجاه و سه روز
ششمِ آوریلِ ۱۴۵۳ محاصره شروع شد. ارتشِ عثمانی، بر اساسِ برآوردهای امروزی و اسنادِ خودِ عثمانی، بینِ پنجاه تا هشتاد هزار نفر بود، از جمله پنج تا ده هزار ینیچری؛ شاهدهای اروپاییِ اون زمان نوشتن صد و شصت تا سیصد هزار، که مورخهای امروز اون رو اغراق میدونن. داخلِ شهر حدودِ هفت هزار مدافع بودن: چهار هزار و هفتصد و هفتاد و سه سربازِ یونانی، و حدودِ دو هزار خارجی. پنجونیم کیلومتر دیوار، با هفت هزار نفر؛ یعنی بهطورِ متوسط هر مدافع تقریباً یک متر دیوار. یکی از اون دو هزار خارجی نقشِ تعیینکننده داشت: جووانی جوستینیانی لونگو، فرماندهای از جنوا که با هفتصد سربازِ حرفهای و با خرجِ خودش اومده بود کمک، و کنستانتین فرماندهیِ کلِ دیوارِ خشکی رو داد دستِ او.
شاخِ زرین، همون خلیجِ باریکی که بندرِ شهر بود، جایی بود که دیوارِ دریایی از همهجا آسیبپذیرتر بود، و برای همین یه زنجیرِ عظیم رو دهانهاش کشیده بودن. کشتیِ عثمانی نمیتونست وارد بشه. ولی بیستودومِ آوریل، محمد کاری کرد که کمتر کسی انتظارش رو داشت: یه جاده از تنههای چوبیِ چربشده ساختن، از شمالِ شاخِ زرین، از روی تپههای گالاتا، و کشتیها رو از روی خشکی کشیدن تو خلیج. صبح که مدافعها بیدار شدن، کشتیهای عثمانی داخلِ خلیج بودن، پشتِ همون زنجیر؛ حالا باید دیوارِ دریایی رو هم نگه میداشتن.
اولین حملهی جدی هجدهمِ آوریل بود، و فردایِ اونروز هم ناوگانِ عثمانی با نزدیکِ سیصد قایقِ کوچیک حمله کرد؛ هر دو دفع شد. بیستمِ آوریل، اتفاقی افتاد که باورش سخته: چهار کشتی از غرب رسیدن، سه تا ژنوایی که پاپ فرستاده بود و یکی پر از غله از طرفِ آلفونسوی آراگون، و باید از وسطِ کلِ ناوگانِ عثمانی رد میشدن. رد شدن؛ چهار کشتی در برابرِ صدها فروند، جنگیدن و راهشون رو باز کردن و رسیدن به شهر. میگن محمد از ساحل اونقدر عصبانی شد که اسبش رو زد به دریا و رفت تو آب. این تنها پیروزیِ بزرگِ مدافعها تو کلِ محاصره بود، و دو روز بعدش بود که محمد کشتیهاش رو از روی خشکی رد کرد.

محاصره حملهی پشتِ حمله بود. هفتمِ مِی، عثمانیها با بیستوپنج هزار نفر حمله کردن و سه ساعت جنگ طول کشید تا پس زده شدن. دوازدهمِ مِی، یه نیروی دیگه ریخت تو یکی از شکافهای دیوار، تو منطقهی بلاخرنه، و اونجا نزدیک بود کار تموم بشه؛ چیزی که جلوش رو گرفت، رسیدنِ خودِ کنستانتین با گاردِ امپراتوری بود. بیستویکمِ مِی، محمد آخرین هیئت رو فرستاد داخلِ شهر با پیشنهادی که شاید هیچ فاتحی قبل یا بعدش نداده باشه: کنستانتین و هرکسی که بخواد آزادانه شهر رو ترک کنن و برن موره، و محمد او رو بهعنوانِ فرمانروای پلوپونز به رسمیت بشناسه. کنستانتین رد کرد؛ جوابی که ازش نقل شده اینه که شهر رو تحویل نمیده و اگر لازم باشه با مردمش میمیره.
ریتمِ محاصره این بود: توپها روز شلیک میکردن و هر گلوله یه تیکه از دیوار رو میریخت، و هر شب اهالیِ شهر — سرباز، کشیش، زن، بچه — پای دیوار میرفتن و شکاف رو با چوب و خاک و بشکه پُر میکردن. این جنگ فقط بالای زمین نبود؛ عثمانیها معدنچیهای صرب آورده بودن که از زیرِ زمین تونل بزنن تا زیرِ پیِ دیوار رو خالی کنن و برج بریزه. مدافعها یه مهندسِ آلمانی داشتن به اسمِ یوهانس گرانت که کارش این بود حدس بزنه تونل از کجا میاد، تونلِ مقابل بکنه و زیرِ زمین بهشون برسه؛ همهی تونلها رو پیدا کردن و بستن. حتی خودِ توپِ اوربان هم وسطِ محاصره دووم نیاورد و لولهش از فشارِ شلیکهای پیاپی ترک خورد، ولی دیگه فرقی نمیکرد.
هفتهی آخر چند چیزِ دیگه هم تو گزارشهای اون زمان ثبت شده: بیستودومِ مِی، شبِ ماهِ کامل، ماهگرفتگی شد؛ فردا صبحش مه غلیظی کلِ شهر رو گرفت که تو اون منطقه، تو ماهِ مِی، سابقه نداشت؛ و روی یکی از کلیساها نوری دیده شد که امروز بهش میگیم آتشِ سنتالمو. چند روز قبل از حملهی آخر هم وسطِ یه راهپیماییِ مذهبی، شمایلِ مریمِ مقدس از دستِ حاملها سُر خورد و افتاد زمین. هیچکدومِ اینها معجزه یا نفرین نبود؛ ماهگرفتگی یه رویدادِ نجومیِ قابلِ محاسبهست، مه هوا بود، اون نور الکتریسیتهی جوی بود. ولی مردمی که پنجاه روز زیرِ آتشِ توپ بودن و میدونستن کمکی نمیاد، اینها رو جور دیگهای خوندن.
شب آخر
کمی بعد از نیمهشبِ بیستونهمِ مِی، حملهی نهایی شروع شد؛ سه موج، پشتِ سرِ هم، بدونِ وقفه. اول نیروهای نامنظم، که مدافعها نگهشون داشتن؛ بعدش سربازانِ آناتولی، که اونها رو هم نگه داشتن؛ و در آخر ینیچریها. همینجا اتفاقی افتاد که واقعاً خطِ دفاع رو شکست: جوستینیانی، فرماندهی کلِ دیوارِ خشکی، روی دیوار با گلولهی توپ زخمی شد و زخمش سنگین بود، و از میدان بردنش بیرون. وقتی سربازها دیدن فرماندهشون داره برده میشه، روحیهشون شکست، صف لرزید، محمد این لرزش رو دید و دستورِ حملهی همهجانبه داد. تا ظهر، شهر افتاده بود.
امپراتوریِ روم، که به شکلهای مختلف حدودِ هزار و پانصد سال ادامه داشت، همون روز تموم شد. محمد عصرِ همون روز وارد شهر شد، رفت تو ایاصوفیه — کلیسایی که نهصد سال بزرگترین بنای مسیحیتِ جهان بود — و همونجا دستور داد تبدیلش کنن به مسجد. بعدش کاری کرد که کمتر ازش حرف میزنن: شروع کرد به پُر کردنِ شهر. شهری که با پنجاه هزار نفر گرفته بود، طیِ چند دهه دوباره شد یکی از بزرگترین شهرهای دنیا، با آدمهایی از سرتاسرِ قلمروش؛ مسلمان، مسیحی، یهودی. لقبی که براش موند همین شد: فاتح.
دربارهی خودِ کنستانتین، روایتِ رایج اینه که ردای ارغوانیِ امپراتوری رو از تنش درآورد و مثلِ یه سربازِ معمولی وسطِ جنگ کشته شد؛ ولی مدرکش قطعی نیست. یه شاهدِ ونیزی به اسمِ نیکولو باربارو تو دفترچهش نوشته که کنستانتین خودش رو دار زد؛ روایتهای دیگه چیزهای دیگهای میگن. جسدش هیچوقت با قطعیت شناسایی نشد، و سرنوشتِ آخرین امپراتورِ روم تا امروز نامعلومه.
سقوطِ قسطنطنیه فقط پایانِ یه شهر نبود. بقیهی بیزانس هم چند سال بعد تموم شد؛ موره سالِ ۱۴۶۰، و طرابوزان سالِ بعدش. موجی از دانشمندها و نسخهنویسهای یونانی با کتابهاشون رفتن ایتالیا، و متنهایی که هزار سال تو کتابخانههای قسطنطنیه مونده بود، رسید دستِ اروپاییهایی که داشتن رنسانس رو شروع میکردن. اثرِ دیگهش هم این بود که راههای تجاریِ شرق حالا از قلمروِ عثمانی رد میشد، و اروپا شروع کرد دنبالِ راهِ دیگهای بگرده، از دورِ آفریقا یا از سمتِ غرب. چهل سال بعد از سقوطِ قسطنطنیه، کریستف کلمب راه افتاد سمتِ غرب.
سرنخ: دری که شاید هرگز نبود
تو خیلی از روایتها میخونی که قسطنطنیه بهخاطرِ یه درِ کوچیک افتاد، اسمش کرکوپورتا، یه درِ فرعیِ کوچیک تو دیوار. میگن صبحِ بیستونهمِ مِی یکی یادش رفت قفلش کنه، حدودِ پنجاه سربازِ عثمانی از همون در رفتن تو، پرچمشون رو زدن بالای دیوار، و وحشت بینِ مدافعها پخش شد؛ یه امپراتوریِ هزارساله بهخاطرِ یه در که بسته نشده بود. این داستان تقریباً همهجا هست، ولی یه مشکل داره: فقط از یه نفر میاد، مورخی به اسمِ دوکاس که سالها بعدتر نوشته. هیچکدوم از شاهدهای عینی، و هیچکدوم از تاریخنگارهای بیزانسی و لاتینِ اون زمان، به همچین چیزی اشاره نکردن؛ و وقتی باستانشناسها همون نقطه رو کندن، هیچ اثری از همچین دری تو دیوارِ داخلی پیدا نکردن. مورخهایی مثلِ فهامالدین باشار کلاً ردش میکنن.

پس چرا این داستان انقدر موند؟ چون شکستی که از نظرِ نظامی تقریباً حتمی بود، با یه دلیلِ کوچیک راحتتر تحمل میشه. هفت هزار نفر در برابرِ هشتاد هزار نفر، پشتِ دیواری که یه توپِ هشتمتری داشت تیکهتیکهش میکرد، بدونِ کمکی که هیچوقت نرسید — این شکست جای معما نداشت. ولی «یه در که یادشون رفت ببندن» یه چیزِ دیگهست؛ اون تقدیر نیست، بیاحتیاطیه، و آدمها ترجیح میدن باور کنن که میشد جلوش رو گرفت.
چیزی که واقعاً قطعیه، اینهاست: شهری که هزاروصد سال از قصد برای نیفتادن ساخته شده بود، با هفت هزار مدافع در برابرِ چند ده هزار سرباز، بدونِ کمکِ واقعی از غرب، و با دیواری که دیگه جوابِ یه توپِ هشتمتری رو نداشت، افتاد. اون لحظهی کوچیکی که واقعاً ترازو رو چرخوند، به احتمالِ زیاد همون گلولهی توپی بود که به جوستینیانی خورد، و لحظهای که سربازها دیدن دارن فرماندهشون رو از دیوار میبرن پایین. ولی سرنخِ اصلیِ این پرونده یه سال قبلتر بود، وقتی اوربان، قبل از اینکه توپش رو به محمد بفروشه، اومده بود همین شهر و پیشنهادش رو داده بود. قسطنطنیه پول نداشت که بخره، و همون توپ، یک سال بعد، دیوارش رو ریخت.


