کنجکاویاقصه‌ی امروز
مستندها › جنایت و معما

پابلو اسکوبار چطور لو رفت؟ سرنخش یه تماسِ تلفنی بود | سَرنَخ — قسمت ۱

۹ مرداد ۱۴۰۵مستند · ۱۹:۱۱۱۱ دقیقه خوندن
پابلو اسکوبار چطور لو رفت؟ سرنخش یه تماسِ تلفنی بود | سَرنَخ — قسمت ۱

پابلو اسکوبار یه ارتشِ خصوصی داشت، هواپیما داشت، جزیره داشت، قاضی و پلیس و نماینده‌ی مجلس می‌خرید. سال‌ها یه کشورِ کامل با تمامِ امکاناتش دنبالش گشت و پیداش نکرد. آخرش چی بود که این آدم رو، که تقریباً همه‌چیزِ دنیا رو کنترل می‌کرد، لو داد؟ نه جاسوسی بود، نه خیانتِ یکی از نزدیک‌ترین آدم‌هاش، نه هیچ عملیاتِ پیچیده‌ی اطلاعاتی. یه تماسِ تلفنی بود؛ تماسی که چند ثانیه بیشتر از عادتِ همیشگیش طول کشید.

از سنگ‌قبر تا امپراتوریِ کوکائین

پابلو امیلیو اسکوبار گاویریا سالِ ۱۹۴۹ تو آنتیوکیای کلمبیا به دنیا اومد؛ باباش کشاورز بود و مامانش معلمِ مدرسه، یعنی از دلِ یه خانواده‌ی کاملاً معمولی بیرون اومد، نه از دلِ ثروت یا قدرت. می‌گن تو نوجوونی سنگِ قبر می‌دزدید، صیقلش می‌داد و دوباره می‌فروخت، بعد هم رفت سراغِ دزدیدنِ ماشین. این‌ها همون سال‌هایی بودن که هنوز کسی اسمِ اسکوبار رو نشنیده بود. اما اواخرِ دهه‌ی هفتادِ میلادی، یه اتفاقِ اقتصادیِ بزرگ‌تر از خودِ اون داشت شکل می‌گرفت: کوکائین تو آمریکا داشت تبدیل می‌شد به یه بازارِ عظیم. کلمبیا برگِ کوکا داشت، آمریکا پول داشت، و اسکوبار فهمید هرکی این دوتا رو به هم وصل کنه می‌تونه هر عددی که فکرشو بکنه در بیاره. کارِ اصلیش این نبود که فقط قاچاق کرد؛ این بود که قاچاق رو صنعتی کرد، مسیرهای انتقال ساخت، آدم استخدام کرد و عملاً یه خطِ تولید راه انداخت. یه عکسِ معروف از سالِ ۱۹۷۷ تو مدِیین هست که تابلوی جلوی سینه‌ش شماره‌ی پرونده‌شه؛ داره به دوربین نگاه می‌کنه و لبخند می‌زنه، انگار می‌دونه این عکس هیچ اهمیتی نداره. و تقریباً هم درست فکر می‌کرد.

پلاتا او پلومو: پولی که خودش تبدیل به مشکل شد

تا وسطِ دهه‌ی هشتاد، کارتلِ مدِیین بخشِ خیلی بزرگی از کوکائینی که وارد آمریکا می‌شد رو دستش داشت، و این دیگه یه باندِ خیابونی نبود؛ یه شرکت بود با ساختار، مدیر و حسابدار. کنارِ اسکوبار آدم‌هایی مثلِ برادرانِ اوچوا (Ochoa)، گونزالو رودریگز گاچا (Rodríguez Gacha) و کارلوس لدر (Lehder) بودن، ولی بالای همه یه نفر بود. مجله‌ی فوربس از سالِ ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۳ اسمِ اسکوبار رو تو فهرستِ میلیاردرهای دنیا آورد و تو اولین برآورد، ثروتش رو حدودِ ۳ میلیارد دلار تخمین زد؛ اما این فقط یه تخمینه، چون هیچ‌کس هیچ‌وقت نتونست عددِ واقعیِ اون پول رو بشمره. پول اون‌قدر زیاد شده بود که خودش تبدیل شده بود به یه مشکل؛ باید یه جایی نگهش می‌داشتن، تو انبار، تو دیوار، زیرِ زمین. می‌گن بخشی از پول‌ها رو موش‌ها جویدن و بخشی زیرِ خاک پوسید. با همین پول یه ملکِ حدودِ ۲۰ کیلومترمربعی خرید به اسمِ هاسیِندا ناپولِس (Hacienda Nápoles)، با فرودگاهِ شخصی، پیستِ ماشین‌سواری، دریاچه‌ی مصنوعی و یه باغ‌وحشِ کامل با حیوون‌هایی از آفریقا؛ زرافه، فیل، شترمرغ و چهار تا اسبِ آبی که بعداً دوباره برمی‌گردیم سراغشون. ولی پول تنها ابزارش نبود. یه جمله‌ی کوتاه هست که کلِ روشِ کارِ اسکوبار رو توضیح می‌ده:

پلاتا او پلومو — یعنی نقره، یا سرب.

پول رو می‌گیری، یا گلوله رو. قاضی، پلیس، روزنامه‌نگار، نماینده‌ی مجلس؛ همه همین یه انتخاب رو داشتن، خیلی‌ها نقره رو گرفتن، و اونایی که نگرفتن، امروز اسم‌شون فقط روی سنگِ قبره.

جنگ با دولت: از یک ترور تا یک هواپیما

سالِ ۱۹۸۴، وزیرِ دادگستریِ کلمبیا، رودریگو لارا بونیا (Lara Bonilla)، وسطِ خیابون ترور شد. جرمش این بود که تو مجلس بلند شده بود و پرسیده بود این پولِ اسکوبار از کجا میاد؛ همین کافی بود. بعد از اون، کلمبیا فهمید داره با چی طرفه، ولی اوجِ ماجرا سالِ ۱۹۸۹ رسید. هجدهمِ اوت همون سال، تو شهرِ سواچا (Soacha) نزدیکِ بوگوتا، لوئیس کارلوس گالان (Galán)، نامزدِ محبوبِ ریاست‌جمهوری که خیلی‌ها مطمئن بودن برنده می‌شه، جلوی چشمِ هزاران نفر رو سنِ سخنرانی هدفِ گلوله قرار گرفت. جرمِ گالان فقط یه چیز بود: قول داده بود قانونِ استرداد رو اجرا کنه، یعنی متهم‌ها رو تحویلِ آمریکا بده. این تنها چیزی بود تو دنیا که اسکوبار واقعاً ازش می‌ترسید، چون تو کلمبیا می‌تونست زندان و قاضی و همه‌چیزو بخره، ولی تو آمریکا نمی‌تونست. خودش یه بار گفته بود: «ترجیح می‌دم تو کلمبیا تو قبر باشم تا تو آمریکا تو زندان.»

سه ماه بعد، بیست و هفتمِ نوامبرِ همون سال، پروازِ ۲۰۳ آویانکا (Avianca)، یه بوئینگِ ۷۲۷، از بوگوتا به مقصدِ کالی بلند شد؛ یه پروازِ کوتاهِ داخلی و کاملاً معمولی. چند دقیقه بعد از برخاستن، بمبی که داخلِ کابین کار گذاشته شده بود منفجر شد و ۱۰۷ نفر کشته شدن، ۱۰۱ مسافر و ۶ نفر خدمه، که دو نفرشون آمریکایی بودن و همین باعث شد آمریکا مستقیم وارد ماجرا بشه. یه جزئیاتِ این پرونده هنوز آدمو ساکت می‌کنه: اون بمب رو یه مسافرِ عادی به اسمِ آلبرتو پریِتو (Prieto) سوارِ هواپیما کرد، بدونِ اینکه خودش بدونه. می‌گن بهش گفته بودن این دستگاه فقط یه ضبط‌صوته، دو تا مسافر تو همون پرواز هستن که باید حرف‌هاشون ضبط بشه، و کافیه بعد از بلند شدنِ هواپیما دکمه رو بزنه. اون دکمه رو زد، و بدونِ اینکه بدونه، وسیله‌ی قتلِ خودش و ۱۰۶ نفرِ دیگه شد. هدفِ اصلیِ این بمب، سزار گاویریا (Gaviria)، نامزدِ بعدیِ ریاست‌جمهوری بود که قرار بود سوارِ همین پرواز بشه؛ ولی نشد. یعنی ۱۰۷ نفر مردن برای هدفی که اصلاً تو هواپیما نبود، نه به‌عنوانِ پیام، نه به‌عنوانِ انتقام؛ فقط برای هیچ. از این نقطه به بعد، ماجرای اسکوبار دیگه قاچاق نبود؛ جنگ بود، و طرفِ مقابلش مردمِ عادی بودن.

زندانی که با دستِ خودش ساخت

سالِ ۱۹۹۱، دولتِ کلمبیا یه معامله کرد که هنوز باورش سخته: اسکوبار قبول کرد خودش رو تسلیمِ دولت کنه، به دو شرط. اول، حداکثر پنج سال زندان. دوم، هیچ‌وقت به آمریکا تحویل داده نشه. یه شرطِ سومم رو کاغذ نبود ولی عملاً اجرا شد؛ خودش زندانش رو بسازه. اسمِ این زندان رو گذاشتن لا کاتدرال (La Catedral)، رو یه تپه‌ی مشرف به مدِیین، با زمینِ فوتبال، جکوزی، تلسکوپ و منظره‌ای که کلِ شهر رو نشون می‌داد؛ حتی نگهبان‌هاشو هم عملاً خودش انتخاب کرده بود. یعنی از داخلِ این «زندان»، کارش دقیقاً مثلِ قبل ادامه پیدا کرد: تلفن می‌زد، دستور می‌داد، مهمونی می‌گرفت. تا اینکه خبر رسید داخلِ همون زندان دو نفر از شرکای خودش رو کشته؛ این دیگه از حدِ تحملِ دولت گذشت. وقتی ارتش تصمیم گرفت منتقلش کنه و تپه رو محاصره کرد، یه چیزی رو حساب نکرده بودن: اسکوبار موقعِ ساختنِ همون زندان، یه راهِ فرار هم توش تعبیه کرده بود. جولای ۱۹۹۲، بعد از حدودِ یک سال و یک ماه، از زندانِ خودش زد بیرون و غیب شد.

شکار: سرهنگی که تهدید و رشوه رو رد کرد

از این‌جا به بعد داستان عوض شد؛ حالا دیگه کلِ کلمبیا دنبالِ اسکوبار بود. یه واحدِ ویژه به اسمِ گروهِ جست‌وجو تشکیل شد، به فرماندهیِ سرهنگ اوگو مارتینس (Martínez)، که یکی از شخصیت‌های کلیدیِ این پرونده‌ست. مارتینس تو کشوری کار می‌کرد که «پلاتا او پلومو» توش عملاً قانونِ نانوشته بود، پس همون پیشنهاد به خودش هم رسید؛ می‌گن رقمی که براش فرستادن بیشتر از ۶ میلیون دلار بود، اونم تو کلمبیای دهه‌ی هشتاد. قبول نکرد. بعد سراغِ گزینه‌ی دوم رفتن: خونه‌ش هدف قرار گرفت، خانواده‌ش تهدید شدن، اطرافیانش کشته شدن، ولی سرِ کارش موند. نکته‌ی جالب این‌جاست که پسرِ خودش، اوگوی پسر، هم تو همون واحد بود، به‌عنوانِ متخصصِ ردیابیِ سیگنال؛ یعنی این مرد هر روز صبح بچه‌ی خودش رو هم با خودش می‌بُرد وسطِ همون خطر، و همون آنتنی که آخرِ این ماجرا اسکوبار رو پیدا کرد، دستِ پسرِ همین سرهنگ بود.

آمریکا هم تجهیزات و آموزش به این واحد داد، و هم‌زمان یه گروهِ دیگه هم وارد میدون شد به اسمِ لوس پپس (Los Pepes)، متشکل از قربانیانِ خودِ اسکوبار: خانواده‌ی کشته‌شده‌ها، شرکای قدیمی، دشمن‌هاش. این گروه هیچ قانونی رو رعایت نمی‌کرد؛ وکیل‌های اسکوبار رو می‌کشتن، خونه‌هاشو آتیش می‌زدن، شبکه‌شو تیکه‌تیکه می‌کردن. ماه به ماه، دنیای اسکوبار کوچیک‌تر شد و آدم‌هایی که می‌تونست بهشون اعتماد کنه کمتر و کمتر شدن، تا جایی که تقریباً تنها موند. با این حال هنوز پیداش نمی‌کردن، چون یه قانونِ آهنین داشت.

قانونِ آهنین و تماسی که همه‌چیز رو لو داد

اسکوبار می‌دونست خطرناک‌ترین چیزِ دنیا براش تلفنه؛ می‌دونست اگه به اندازه‌ی کافی رو خط بمونه می‌شه ردش رو زد. طرزِ کارِ این ردیابی ساده‌تر از چیزیه که فکرش رو بکنی: چندتا تیمِ کوچیک با آنتن، تو نقطه‌های مختلفِ شهر مستقر می‌شن، و هر تیم فقط یه چیز رو اندازه می‌گیره: جهتِ سیگنال، نه فاصله. وقتی سه تا خط از این جهت‌ها رو روی نقشه بکشی، جایی که این خط‌ها به هم می‌رسن، محلِ سیگنال‌فرسته. به این کار می‌گن مثلث‌بندی، ولی یه شرط داره: باید اون‌قدر رو خط بمونی که سه تا تیم فرصت کنن اندازه‌گیری کنن. برای همین مکالمه‌های اسکوبار همیشه خیلی کوتاه بود، چند جمله و قطع؛ سال‌ها همین یه عادت جونش رو نجات داده بود.

اما یه چیز بود که نمی‌تونست ازش دست بکشه: خانواده‌ش. زن و دو تا بچه‌ش زیرِ فشارِ شدید بودن، تلاش کرده بودن از کلمبیا برن بیرون که اجازه ندادن و برشون گردوندن؛ حالا تو یه هتلِ بوگوتا، زیرِ محافظت، عملاً حبس بودن. پابلو هر روز می‌خواست صداشون رو بشنوه. اولِ دسامبرِ ۱۹۹۳ تولدِ خودش بود، ۴۴ ساله شد؛ تولدی بدونِ مهمونی، بدونِ کیک، بدونِ هیچ‌کس. همون روز گوشی رو برداشت و به پسرش، خوان پابلو، زنگ زد و بیشتر از همیشه حرف زد. اون‌ور شهر، تو یه ونِ معمولیِ پارک‌شده، دستگاهِ ردیابی و چند نفری که ماه‌ها منتظرِ همین لحظه بودن، عقربه‌شون تکون خورد؛ صداشو شناختن. خط هنوز باز بود؛ اندازه‌گیریِ اول جهت رو داد، دومی محدوده رو کوچیک کرد، سومی یه محله رو مشخص کرد: لوس اولیووس (Los Olivos). هنوز دقیق نبود، ولی خیلی نزدیک شده بودن. فردای همون روز، دومِ دسامبر، دوباره زنگ زد، و این بار وقت داشتن؛ تیم رسید به یه خیابون، بعد به یه خونه‌ی دوطبقه‌ی کاملاً معمولی، با پنجره‌های سبز، بدونِ نگهبان، بدونِ حصار، بدونِ هیچ‌چی. ثروتمندترین جنایتکارِ دنیا، تو یه خونه‌ی اجاره‌ای پیدا شد. در رو شکستن؛ اسکوبار از پنجره‌ی پشتی رفت بیرون رو شیروونی.

اینکه دقیقاً چه اتفاقی رو اون پشت‌بوم افتاد، هنوز محلِ اختلافه. پلیس می‌گه گلوله، گلوله‌ی خودشون بوده؛ بعضی‌ها می‌گن لوس پپس زودتر رسیده بودن؛ خانواده‌ش تا امروز می‌گن خودش شلیک کرده که زنده دستگیر نشه. هیچ‌کس این سه روایت رو صد در صد نمی‌تونه رد کنه یا تأیید کنه. اما یه چیز بدونِ اختلافه: مردی که یه کشور رو گروگان گرفته بود، پابرهنه رو یه شیروونی مرد، و اونی که لوش داد نه جاسوسی بود، نه خیانت، نه هیچ نقشه‌ی بزرگ؛ یه تماسِ تلفنی با پسرش بود.

چیزی که تموم نشد

خیلی‌ها فکر می‌کنن با مرگِ اسکوبار ماجرا تموم شد، ولی نشد؛ کارتلِ کالی جای کارتلِ مدِیین رو گرفت و چند سال بی‌سروصداتر همون کار رو ادامه داد. یعنی مشکلِ اصلی یه آدم نبود، یه بازار بود. امروز تو مدِیین یه محله هست که اسمِ اسکوبار رو داره؛ خودش برای فقرا خونه ساخت، زمینِ فوتبال ساخت، و خیلی‌ها هنوز ازش به خوبی یاد می‌کنن. این حرف کاملاً هم بی‌ربط نیست، اون خونه‌ها واقعاً ساخته شدن؛ ولی تو همون شهر پدر و مادرهایی هستن که بچه‌شون تو انفجارها کشته شد، و ۱۰۷ نفری هستن که سوارِ اون هواپیما شدن و هیچ‌وقت پیاده نشدن. هر دوتاش راسته؛ فقط یکیش خونه‌ست و اون یکی قبرستون.

و یه چیزِ آخر که شاید عجیب‌ترین بخشِ کلِ این پرونده باشه: همون چهار تا اسبِ آبیِ باغ‌وحشِ هاسیِندا ناپولِس. بعد از مرگِ اسکوبار، باغ‌وحش تعطیل شد و بیشترِ حیوون‌ها رو منتقل کردن، ولی اسبِ آبی سنگین و خطرناک و جابه‌جا کردنش سخته، پس اون چهارتا رو همون‌جا ول کردن. رودخونه‌ی ماگدالنا (Magdalena) برای اسبِ آبی تقریباً بهشته؛ آب هست، غذا هست، و برخلافِ آفریقا نه خشک‌سالی داره نه شکارچی. اون چهارتا شروع کردن به زیاد شدن، و امروز تخمین می‌زنن حدودِ ۲۰۰ اسبِ آبی تو رودخونه‌های کلمبیا زندگی می‌کنن، بعضی‌هاشون تا ۶۰ مایل دورتر از اون ملک هم دیده شدن. سازمانِ محیطِ زیستِ کلمبیا هشدار داده اگه کاری نکنن، تا سالِ ۲۰۳۰ از ۵۰۰ تا رد می‌شه، و امسال تصمیم گرفتن حدودِ ۸۰ تاشون رو از بین ببرن. یعنی ۳۳ سال بعد از مرگِ اون مرد، یه کشور هنوز داره با حیوون‌های باغ‌وحشِ خصوصیش دست‌وپنجه نرم می‌کنه.

پس جوابِ سؤالِ اول چی می‌شه؟ اینکه اسکوبار رو یه تماسِ تلفنیِ طولانی‌تر از حدِ معمول، به پسرش، لو داد، چیزیه که تو مثلث‌بندیِ سیگنال و رسیدنِ گروهِ جست‌وجو به همون خونه‌ی معمولی مستنده. اما اینکه دقیقاً چه کسی شلیکِ آخر رو کرد، پلیس بود، لوس پپس بود یا خودش، هنوز روشن نیست و هر طرف روایتِ خودش رو داره. همین‌طور رقمِ دقیقِ ثروتش هیچ‌وقت معلوم نشد؛ فقط یه تخمین بود، چون کسی نتونست اون پول رو بشمره. بعضی پرونده‌ها با گلوله بسته می‌شن، ولی هیچ‌وقت کاملاً تموم نمی‌شن.

پابلو اسکوبار چطور لو رفت؟ سرنخش یه تماسِ تلفنی بود | سَرنَخ — قسمت ۱

مستندهای دیگر