کنجکاویاقصه‌ی امروز
مستندها › جنایت و معما

سرقتِ قرن: صد میلیون دلار الماس — و یه ساندویچ که لوشون داد | سَرنَخ ۲

۱۵ مرداد ۱۴۰۵مستند · ۲۰:۲۹۱۰ دقیقه خوندن
سرقتِ قرن: صد میلیون دلار الماس — و یه ساندویچ که لوشون داد | سَرنَخ ۲

صبح دوشنبه‌ای، هفدهمِ فوریه‌ی ۲۰۰۳، در آنتورپِ بلژیک، یه در باز شد که قرار نبود هیچ‌وقت باز بشه؛ دستِ کم نه این‌طوری. دو طبقه زیرِ زمین، گاوصندوقی که ده لایه امنیت داشت، خالی بود. صد و نه تا صندوقِ امانات، بازشده بی‌هیچ اثری از شکستن. نه آژیری به صدا دراومده بود، نه دوربینی چیزی گرفته بود، نه دری یا قفلی آسیب دیده بود. سؤالی که این پرونده رو تا امروز، بعد از بیست و سه سال، جذاب نگه داشته همینه: وقتی هر لایه‌ی امنیتی کار می‌کنه و باز هم همه‌چی از دست می‌ره، آخرش چی لو می‌ده که پلیس واقعاً می‌تونه بهش چنگ بزنه؟ جوابش نه تو گاوصندوق بود، نه تو دوربین‌ها؛ تو یه کیسه‌ی زباله، کنارِ یه بزرگراه، چهل کیلومتر اون‌ورتر.

شهری که روی الماس راه می‌ره

آنتورپ یه بندرِ آرومه تو شمالِ بلژیک، با خیابون‌های باریک و ساختمون‌های قدیمی؛ از بیرون هیچ نشونه‌ای نداره که بگه چه ثروتی از توش رد می‌شه. ولی یه محله‌ی کوچیک وسطِ همین شهر هست، چند تا کوچه بیشتر نیست، که حدودِ ۸۰ درصدِ الماسِ خامِ دنیا یه جایی از توش عبور می‌کنه. دلال‌ها اون‌جا هنوز همون‌طوری معامله می‌کنن که صد سالِ پیش می‌کردن؛ سنگ رو تو یه کاغذِ تاشده می‌ذارن، دست می‌دن، و تموم. بدونِ قرارداد، بدونِ وکیل، فقط یه اعتمادِ قدیمی که نسل‌به‌نسل رسیده.

قلبِ این محله ساختمونیه به اسمِ مرکزِ الماسِ آنتورپ (Antwerp Diamond Centre)، و قلبِ اون ساختمون، گاوصندوقیه دو طبقه زیرِ زمین با صد و هشتاد و نه تا صندوقِ کوچیک تو یه اتاقِ بتنی. دلال‌ها شبا سنگ‌ها و طلا و جواهرهاشونو اون‌جا می‌ذاشتن و می‌رفتن خونه، بدونِ نگرانی. اعتماد این‌قدر عمیق بود که خیلی از مستأجرها حتی دقیق نمی‌دونستن چقدر داخلِ صندوقشون گذاشتن؛ برای همینه که بعداً، وقتی خسارت رو حساب کردن، رقم‌ها این‌قدر تقریبی بود.

مستأجرِ خوش‌برخوردِ طبقه‌ی بالا

سالِ ۲۰۰۰، سه سال قبل از سرقت، یه جواهرفروشِ ایتالیایی اهلِ تورین به اسمِ لئوناردو نوتاربارتولو (Leonardo Notarbartolo) یه دفترِ کوچیک تو همون مرکزِ الماس اجاره کرد. خوش‌پوش بود، خوش‌صحبت، و هیچ کارِ مشکوکی نمی‌کرد. سه سال تمام مثلِ بقیه‌ی دلال‌ها میومد و می‌رفت، کارتِ ورودش رو می‌زد، به نگهبان‌ها سلام می‌کرد، گاهی براشون شکلات می‌آورد.

نکته‌ای که اهمیتش کمتر از خودِ سرقت نیست اینه: چون مستأجر بود، حقِ قانونی داشت بره تو همون اتاقی که بقیه الماس‌هاشونو می‌ذاشتن. یعنی هر بار که برای کارِ عادیِ خودش پایین می‌رفت، داشت هم‌زمان اتاق رو از نزدیک می‌دید؛ دوربین‌ها کجان، درِ گاوصندوق چطور بسته می‌شه، نگهبان‌ها کِی چرخ می‌زنن. سه سال، این دیدن تکرار شد.

بیشترِ چیزی که امروز از نقشه‌ریزیِ این تیم می‌دونیم، از یه منبعِ مشخص میاد: مصاحبه‌ای که نوتاربارتولو سالِ ۲۰۰۹، بعد از آزادی از زندان، با مجله‌ی وایرد (Wired) کرد. این یعنی بخشِ بزرگی از روایت، روایتِ خودِ دزده. پلیس بعضی‌هاشو تأیید کرده، بعضی‌ها هنوز فقط حرفِ اونه؛ هر جا این فرق مهم باشه، اشاره می‌کنیم.

ده لایه‌ای که قرار بود شکست‌ناپذیر باشه

برای این‌که بفهمیم این سرقت چقدر عجیبه، باید دقیق بدونیم چی رو دور زدن. لایه‌ی اول خودِ محله بود؛ دوربین، پلیس، ورودی‌های کنترل‌شده. لایه‌ی دوم نگهبانِ خصوصیِ شبانه‌روزی. لایه‌ی سوم دوربین‌های داخلِ ساختمون. لایه‌ی چهارم خودِ درِ گاوصندوق، سه تن فولاد. لایه‌ی پنجم قفلِ رمزیِ روی همون در، با چیزی حدودِ صد میلیون ترکیبِ ممکن.

لایه‌ی ششم کلیدِ فلزیِ بلندی بود که باید هم‌زمان با رمز کار می‌کرد. لایه‌ی هفتم میدانِ مغناطیسیِ روی در بود؛ دو صفحه که اگه از هم فاصله می‌گرفتن، یعنی در باز شده و باید آژیر می‌زدن. لایه‌ی هشتم حسگرِ حرارتی و حرکتیِ داخلِ اتاق. لایه‌ی نهم حسگرِ لرزه‌ای روی دیوارها، برای وقتی که کسی بخواد سوراخ بزنه. و لایه‌ی دهم یه رادارِ داپلر بود که حتی حرکتِ هوا رو تو اتاق ثبت می‌کرد.

ده لایه، هر کدوم به تنهایی جدی. همین ترکیب باعث شد پلیسِ بلژیک بعداً اون شبِ عملیات رو به هم بریزه و این پرونده رو «جنایتِ کامل» بخونن؛ و برای مدتی واقعاً هم همین‌طور به نظر می‌رسید.

تیمی به اسم مدرسه‌ی تورین

نوتاربارتولو تنها کار نکرد. تیمِ کوچیکش بعدها تو رسانه‌های ایتالیایی «مدرسه‌ی تورین» نامیده شد؛ هر عضو یه تخصص داشت و همدیگه رو با لقب صدا می‌زدن. الیو دونوریو (Elio D'Onorio) رو «نابغه» می‌گفتن؛ کارش سیستمِ برق و آژیر بود. فردیناندو فینوتو (Ferdinando Finotto)، قوی و مکانیک‌کار، «هیولا» بود. پیترو تاوانو (Pietro Tavano)، رفیقِ قدیمیِ نوتاربارتولو و آدمی عصبی و نگران، «اسپیدی» صداش می‌زدن.

یه عضوِ پنجم هم بود که هیچ‌وقت شناسایی نشد؛ لقبش «شاهِ کلیدها» بود، کسی که می‌تونست فقط از رو عکس، کلیدِ دقیقِ همون قفل رو بسازه. تا امروز، بیست و سه سال بعد، هیچ‌کس نمی‌دونه اون کی بوده؛ تنها عضوِ این پرونده که هیچ نخی ازش به جایی نرسید.

شبی که ده لایه دور زده شد

راهِ نفوذشون تلاش برای شکستن نبود؛ تلاش برای دیدن بود. یه دوربینِ کوچیک جلوی درِ گاوصندوق کار گذاشتن، و برای این‌که کسی پیداش نکنه، قایمش کردن تو یه کپسولِ آتش‌نشانیِ رویِ دیوارِ راهرو؛ جایی که هیچ‌کس بهش نگاه نمی‌کنه. این دوربین ماه‌ها تصویر گرفت؛ از دستی که رمز رو می‌زد، و از کلیدی که تو قفل می‌چرخید. شاهِ کلیدها از رو همون فیلم، کلیدِ اصلی رو ساخت.

دو ضعفِ دیگه هم کمک کرد. کلیدِ اصلیِ گاوصندوق شب‌ها تو یه اتاقکِ انباریِ بدونِ قفل تو همون ساختمون می‌موند؛ ده لایه امنیت، و کلید تو یه انباری. و طبقِ روایتِ نوتاربارتولو، تیم تو یکی از بازدیدهای عادیشون پیچ‌های نگهدارنده‌ی صفحه‌های میدانِ مغناطیسیِ روی در رو از قبل شل کردن، بدونِ این‌که کسی تا شبِ عملیات متوجه بشه.

بخشِ عجیب‌ترِ این روایت — که باز فقط از زبانِ خودِ نوتاربارتولو به وایرد اومده و دادگاه هیچ‌وقت شواهدشو پیدا نکرد — اینه که تیم قبلش یه کپیِ کاملِ اتاقِ گاوصندوق رو تو یه انبارِ متروکه تو ایتالیا ساخته بودن؛ همون ابعاد، همون در، همون قفس‌های صندوق. می‌گه شب‌ها می‌رفتن اون تو تمرین می‌کردن، دوباره و دوباره، تا تو تاریکیِ مطلق هم بدونن دستشون کجاست. اگه درست باشه، یعنی وقتی آخرِ هفته‌ی ۱۵ و ۱۶ فوریه‌ی ۲۰۰۳ واردِ گاوصندوقِ واقعی شدن، برایِ اولین بار نبود؛ برای صدمین بار بود.

اون آخرِ هفته ساختمون تعطیل بود. نوتاربارتولو با کارتِ خودش وارد شد؛ یعنی حتی برای ورود هم لازم نبود چیزی رو بشکنن، چون مستأجر بود. تیم اول حسگرِ حرارتی رو با یه صفحه‌ی عایق و اسپری کور کرد، بعد حسگرِ نور رو با چسب پوشوند تا وقتِ روشن‌کردنِ چراغ سیستم متوجه نشه. رمز رو از رو فیلم داشتن، کلید رو از دستِ شاهِ کلیدها، و صفحه‌های مغناطیسی رو با یه ورقه‌ی آلومینیومی سرِ جاشون نگه داشتن تا سیستم خیال کنه در هنوز بسته‌ست. درِ سه‌تنی باز شد، بدونِ هیچ صدایی.

برای بازکردنِ صد و هشتاد و نه تا قفلِ جداگانه‌ی صندوق‌ها، یه اهرمِ دستیِ سفارشی آورده بودن که درِ صندوق‌ها رو از جا درمی‌آورد. تا صبح، صد و نه تا صندوق باز شد؛ هشتادتای دیگه رو، به‌خاطرِ کمبودِ وقت، دست نزدن. الماس‌ها ریخته شد تو کیف، و تیم از همون دری که وارد شده بود بیرون رفت.

اون سویِ ماجرا آدم‌های واقعی بودن؛ صاحبانِ همون صندوق‌ها، بیشترشون دلال‌های کوچیک نه شرکت‌های بزرگ، کسایی که کلِ سرمایه‌شون یه مشت سنگ بود تو یه کیفِ کوچیک. خیلی‌هاشون بیمه نداشتن، نه از بی‌احتیاطی، بلکه چون به خودِ گاوصندوق این‌قدر اعتماد داشتن که فکر می‌کردن پرداختِ حقِ بیمه اصلاً لازم نیست. از اون بیشتر از ۱۰۰ میلیون دلاری که رفت، تخمین زده می‌شه حدودِ ۷۵ میلیون دلارش اصلاً بیمه نبوده و هیچ‌وقت هم برنگشت. اون محله، که قرنی بود با دست‌دادن و بدونِ قرارداد کار می‌کرد، حالا می‌دونست که دزد سه سال همسایه‌شون بوده.

سرنخی که تو زباله پیدا شد

حدودِ چهل کیلومتر پایین‌تر از آنتورپ، رو بزرگراهی که به بروکسل وصل می‌شه، یه جنگلِ کوچیک هست که تیکه‌زمینش مالِ آگوست فان کامپ (August Van Camp) بود؛ بقالِ بازنشسته‌ی ۵۹ ساله‌ای که یه چیزو اصلاً تحمل نمی‌کرد: آشغال‌ریزیِ مردم تو زمینش. هر بار کسی چیزی می‌ریخت، زنگ می‌زد پلیس؛ اون‌قدر که پلیسِ محل کاملاً می‌شناختنش.

چند روز بعد از سرقت، فان کامپ رفته بود تو زمینش دنبالِ خرگوش که دید چند تا کیسه‌ی سیاه لایِ درخت‌ها ولو شده. شروع کرد به جمع‌کردن، تا وقتی رو یکی از پاکت‌ها لوگوی مرکزِ الماسِ آنتورپ رو دید؛ همون چیزی که اون هفته تو همه‌ی خبرا بود. مثلِ همیشه زنگ زد پلیس.

داخلِ کیسه‌ها پاکت‌های مرکزِ الماس بود، کاغذهای پاره‌شده، نوارِ فیلم، دستکش، چند برگه‌ی اوراقِ بهادار و سکه‌هایی که ارزش‌شون کم بود و انگار به دردِ دزدها نخورده بود، و چند تا سنگِ بی‌ارزش. این‌ها آشغالِ معمولی نبودن؛ آشغالِ خودِ همون پرونده بودن. قرار بود سوزونده بشن، ولی اسپیدی — همون عضوِ عصبیِ تیم — کیسه‌ها رو از ماشین پرت کرد لایِ درخت‌ها و رفت، بدونِ این‌که آتیش بزنه.

لای همون آشغال یه ساندویچِ سالامیِ نصفه‌خورده هم بود. پلیس فرستادش آزمایشگاه؛ روش بزاق بود، و از رو بزاق دی‌ان‌ای درومد. دی‌ان‌ای خورد به لئوناردو نوتاربارتولو، همون مستأجرِ خوش‌برخوردِ طبقه‌ی بالا. بیست و یکمِ فوریه، فقط پنج روز بعد از سرقت، بازداشتش کردن.

پاتریک پیس، یکی از دو کارآگاهِ پرونده، بعدها گفت همون روزِ اول فهمیده بودن با یه چیزِ کاملاً متفاوت طرفن؛ مظنون داشتن، از جمله همون ایتالیاییِ خوش‌برخورد، ولی مظنون‌بودن یه چیزه و مدرک‌داشتن یه چیزِ دیگه.

ساندویچ فقط یه اسم داد؛ بقیه‌ی پرونده از دلِ همون کیسه‌ها بیرون اومد. آدمی که آشغالِ یه سرقت رو نمی‌سوزونه، معمولاً مرتب هم جداش نمی‌کنه؛ لایِ کاغذهای پاره، رسیدِ خریدِ وسایلی بود که همون شب لازم داشتن، از مغازه‌های آنتورپ. پلیس نخ رو از رسید کشید به مغازه، از مغازه به دوربینِ مغازه، از اون به ماشین، و از ماشین به اسمِ بقیه‌ی تیم؛ دونوریو، فینوتو، تاوانو، یکی یکی شناسایی شدن. تنها کسی که هیچ نخی به جایی نرسوندش، همون شاهِ کلیدهای گمنام بود.

بعدِ سرقت — چی قطعیه، چی نه

نوتاربارتولو ده سال حبس گرفت؛ دونوریو، فینوتو و تاوانو هر کدوم پنج سال. شاهِ کلیدها هیچ‌وقت پیدا نشد، و الماس‌ها تقریباً هیچ‌کدوم برنگشت. ولی یه پیچش دیگه هم هست. سالِ ۲۰۰۹، نوتاربارتولو بعد از آزادی به وایرد گفت که کلِ ماجرا چیزِ دیگه‌ای بوده؛ گفت یه دلالِ الماس استخدامشون کرده بوده، گفت اصلاً رقمِ صد میلیون دلاری در کار نبوده و تیمش فقط حدودِ ۱۸ میلیون یورو برداشته، و بقیه‌ی رقم رو صاحبانِ صندوق‌ها برای کلاهبرداریِ بیمه بالا برده بودن.

کارشناسا این نسخه رو قبول ندارن، و دلیلش ساده‌ست: به اون گاوصندوق از اول بیمه نداده بودن، چون شرکت‌های بیمه گفته بودن امنیتش ایراد داره. وقتی اصلاً بیمه‌ای وجود نداشته، کلاهبرداریِ بیمه هم معنی نداره. این‌که چرا نوتاربارتولو این نسخه رو گفته، یا برای فروختنِ داستانِ خودش بوده یا برای چیزِ دیگه‌ای، معلوم نیست؛ خودش هیچ‌وقت هم نگفت الماس‌های گم‌شده کجا رفتن.

چیزی که قطعیه اینه: یه تیمِ کوچیک سه سال وقت گذاشت تا ده لایه‌ی امنیتیِ یکی از محکم‌ترین گاوصندوق‌های دنیا رو دور بزنه، و واقعاً هم دورش زد؛ هیچ آژیری صدا نداد، هیچ دوربینی چیزی ضبط نکرد. چیزی که قطعی نیست، سرنوشتِ اون الماس‌هاست، هویتِ شاهِ کلیدها، و این‌که چقدر از روایتِ خودِ نوتاربارتولو راست بوده. پرونده‌ای که از تو باز نشد، آخرش از بیرون باز شد؛ نه با یه ردِ حرفه‌ای، بلکه با یه ساندویچِ نصفه‌خورده که قرار بود هیچ‌وقت پیدا نشه.

سرقتِ قرن: صد میلیون دلار الماس — و یه ساندویچ که لوشون داد | سَرنَخ ۲

منابع

  • Wikipedia — Antwerp diamond heist (security layers, team, arrests, sentences,
  • Joshua Davis, *Wired*, March 2009 — Notarbartolo's own account (the fire-extinguisher
  • Contemporary reporting on August Van Camp, the Floordambos woodland, and the

مستندهای دیگر