بربری؛ اسم یک قوم که روی نان ماند | مستند کامل
«بربری» اسمی بود که در ایران به هزارهها میگفتند، مردمی فارسیزبان از کوههای مرکز افغانستان؛ آرمینیوس وامبری در ۱۸۶۳ نوشت که در ایران هزارهها را بربر میخوانند. بعد از لشکرکشی امیر عبدالرحمانخان به سرزمین هزارهها (۱۸۹۱ تا ۱۸۹۳) بسیاری از آنها به خراسان آمدند؛ کنسول انگلیس، چارلز ییت، در ۱۸۹۴ روستایی نزدیک فریمان دید که فقط ساکن بربری داشت. گروهی به تهران رسیدند، به محلهای پشت عمارت مسعودیه که «سرتخت بربریها» خوانده میشد؛ به روایت خاطرات یکی از زنان حرمسرای ناصرالدینشاه، زنهای این محله نان بربری میپختند و مردهایشان میفروختند، و دهخدا نوشته که این نان را اواخر قاجار چند تن بربر در تهران رواج دادند.

هر روز صبح که توی صفِ نونوایی میگیم «یه بربری بده»، داریم اسمِ مردمی رو صدا میزنیم که خودشون دیگه این اسم رو نمیخواستن. بربری اسمِ یه قوم بود، و سالِ ۱۳۱۶، به روایتِ پژوهشگرهای هزاره، اونا از رضاشاه خواستن دیگه کسی اونا رو بربری صدا نکنه. شاه قبول کرد و اسمِ رسمیِ اونا عوض شد، ولی اسمِ نون هیچوقت عوض نشد.
نزدیکِ ۹۰ سال از اون فرمان گذشته، و هنوز هر صبح توی هر نونوایی همون کلمه رو میگیم. پس بربریها کی بودن، اسمِ اونا چطور روی یه نون موند، و چرا خودشون این اسم رو نمیخواستن؟
مردمی از کوههای افغانستان
بربریها همون هزارهها بودن: مردمی فارسیزبون که بیشترشون شیعه هستن، از کوههای مرکزِ افغانستان، یعنی جاهایی مثلِ بامیان، اروزگان، دایکندی و غزنی. توی ایران از قدیم به هزارههایی که از این کوهها میومدن «بربری» یا «بربر» میگفتن.
این اسم از ماجرایی که هزارهها رو دستهدسته به ایران آورد قدیمیتره. آرمینیوس وامبری، جهانگردِ مجاری که سالِ ۱۸۶۳ خودش رو به شکلِ درویشها درآورده بود و از ولایتِ هرات رد میشد، توی کتابش «سفر به آسیای میانه» نوشت که توی ایران به هزارهها بربر میگن؛ یعنی حدودِ ۳۰ سال قبل از موجِ بزرگِ مهاجرت.
اینکه خودِ این اسم از کجا اومده، دقیق معلوم نیست. وامبری نوشته که این اسم رو از یه شهرِ افسانهای به اسمِ بربر گرفتن، که میگفتن یه زمانی روی کوههای بینِ کابل و هرات بوده؛ و توی بامیان یکی از دریاچههای بندِ امیر هنوز «بندِ بربر» اسم داره. بعضی نویسندههای هزاره هم این اسم رو تحقیری دونستن. ولی برای گوشِ فارسیزبونها، این اسم بههرحال شبیهِ یه کلمهی دیگه هم بود، و همین بعدها برای خودِ هزارهها دردسر شد.
فرار به خراسان
آخرهای دورهی قاجار، امیر عبدالرحمانخان، امیرِ افغانستان، به سرزمینِ هزارهها لشکر کشید. جنگ از ۱۸۹۱ تا ۱۸۹۳ طول کشید. هزارهها شکست خوردن، زمینهاشون رو گرفتن و به عشایرِ پشتون دادن، و خیلیهاشون رو غلام و کنیز کردن.

تعدادِ کشتهها و فراریها رو هیچکس دقیق نمیدونه؛ عددهایی که گفته شده خیلی با هم فرق دارن. ولی معلومه که خیلی از هزارهها فرار کردن: بعضی به هندِ بریتانیا، بعضی به آسیای میانه، و خیلیها به خراسان. اطرافِ مشهد و تربتجام و فریمان ساکن شدن، توی روستاهایی که خیلیهاشون موقوفهی حرمِ امام رضا بود.
بهارِ ۱۸۹۴، چارلز ییت، کنسولِ انگلیس در خراسان، از نزدیکِ فریمان رد شد و توی کتابش «خراسان و سیستان» نوشت که روستای گندوشا فقط ساکنِ بربری داره، و بربری اسمی هست که توی ایران به هزارههای افغانستان میدن. همون روز یه سیدِ بربری با عمامهی آبی جلوش رو گرفت و پرسید چرا دولتِ انگلیس برای بربریها کاری نمیکنه. ییت نوشته که بربریها از بقیه سختکوشتر بودن و با مزدِ کمتر کار میکردن.

توی شهرها هم، به نوشتهی پژوهشگرهای هزاره، خیلی از بربریها کمکم یه کار پیدا کردن: نونوایی. این کار بینِ هزارههای کابل هم شغلِ قدیمیای بود.
سرِ تختِ بربریها
یه عده از بربریها به تهران هم رسیدن، ولی اینکه دقیقاً کی و چطور اومدن، توی هیچ منبعی پیدا نشد. چیزی که میدونیم این هست که تهرانِ اون روزها، پشتِ عمارتِ مسعودیه، یه محله داشت به اسمِ «سرتختِ بربریها». جعفر شهری، نویسندهی «طهرانِ قدیم»، که خودش بچهی همین تهران بود، نوشته که توی بچگی، سرِ کوچهی سرتختِ بربریها شاگردِ یه قلمدونساز بوده.
توی نقشهای که عبدالغفار نجمالملک سالِ ۱۸۸۹ از تهران کشید، این محله فقط «محلهی سرتخت» اسم داره و هنوز خبری از بربریها نیست. شاید چون بربریها بعد از موجِ مهاجرتِ دههی ۱۸۹۰ اونجا جمع شدن؛ هرچند یه نقشه بهتنهایی چیزی رو ثابت نمیکنه.
یکی از زنهای حرمسرای ناصرالدینشاه توی خاطراتش گفته که بیشترِ مردمِ این محله بربری بودن؛ زنهاشون نونِ بربری میپختن و مردهاشون میبردن و میفروختن. یعنی به این روایت، اولین بربریهای تهران کارِ دستِ زنهای یه قومِ مهاجر بود. این قدیمیترین جاییه که از خودِ نون حرف زده شده، هرچند سالها بعد از اون روزها به یاد آورده شده.
اسمی که روی نون نشست
لغتنامهی دهخدا بربری رو اینطور تعریف کرده: «نوعی نان ضخیمتر از انواع دیگر آن، منسوب به بربر افغان، زیرا در اواخر عهد قاجاریه چند تن بربر آن را در تهران رواج دادند.» دهخدا خودش سالِ ۱۸۷۹ توی تهران به دنیا اومده بود و آخرهای قاجار توی همین شهر زندگی میکرد. دانشنامهی ایرانیکا، دائرةالمعارفِ بزرگِ اسلامی و پژوهشگرهای هزاره هم همین رو میگن؛ هرچند همهی این روایتها آخرش به همون یه خطِ دهخدا و خاطرهی محلهی سرتخت میرسن، و هیچ سندی از همون روزی که نون این اسم رو گرفت پیدا نشده.

خاوری
ولی اسمِ بربری برای خودِ هزارهها خوشایند نبود؛ یه پژوهشگرِ هزاره نوشته که هزارههای ایران از این اسم خیلی دلخور بودن. به روایتِ پژوهشگرهای هزاره، یه دانشجوی جوونِ دانشکدهی افسری که اهلِ مشهد بود، فرصتی پیدا کرد که رضاشاه رو ببینه، یه نامه بهش داد و خواست اسمِ بربری از روی قومش برداشته بشه.
شاه قبول کرد، و سالِ ۱۳۱۶ با یه فرمان، اسمِ رسمیِ اونا شد «خاوری»، یعنی اهلِ خاور، اهلِ خراسان. به همین روایت، دستورش به نخستوزیری و ستادِ ارتش رفت تا همهجا اجرا بشه. متنِ خودِ این فرمان تا امروز منتشر نشده، و هر چی میدونیم از نوشتههای پژوهشگرهای هزاره اومده. بعضی منابع، مثلِ ویکیپدیای انگلیسی، این کار رو به محمدرضاشاه نسبت دادن؛ ولی سالِ ۱۳۱۶ هنوز رضاشاه پادشاه بود. اون سالها دولتِ رضاشاه خیلی چیزها رو تغییرِ اسم میداد، از کلمههای زبون تا اسمِ کشور توی زبونهای خارجی؛ ولی هیچ نشونهای پیدا نشد که این فرمان به اون تغییرها ربطی داشته باشه.
نونی که اسمش عوض نشد
هیچ فرمانی اسمِ نون رو عوض نکرد. بربری توی همهی فرهنگهای لغت، از دهخدا به بعد، همون بربری موند، و امروز هم توی جدولِ قیمتِ نون همین اسم رو داره: یه نونِ دراز و ضخیم، حدودِ ۷۰ سانت، که روش یه لعابِ آب و آرد میکشن، با سرِ انگشت شیارهای بلند روش میندازن، و با یه پاروی دراز میره کفِ فر.
خودِ هزارهها هم اسمِ بربری رو کامل کنار نذاشتن. سالِ ۱۳۷۵، یه مردمشناس توی مشهد با یه جوون حرف زد که خودش رو بربری معرفی کرد و گفت خونوادهش همیشه ایرانی بودن. توی مشهد هنوز یه حلوا هم هست که بهش میگن حلوای بربری. و هزارههای کابل، به گفتهی یه پژوهشگرِ هزاره، نونی شبیهِ همین رو با یه اسمِ دیگه میپزن: پنجهکش.
بربریِ مشهد
ماجرا توی خودِ مشهد یه پیچِ دیگه هم داره. اونجا، تا همین چند سال پیش، «بربری» اسمِ یه نونِ دیگه بود: یه نونِ بزرگ، حتی بزرگتر از سنگک، که توی تنورِ زمینی پخته میشد، یعنی تنوری که توی دلِ زمین ساخته بودن و شاطر باید روی اون خم میشد. و نونی که ما توی تهران بربری میگیم، اونجا اسمِ دیگهای داشت: «نونِ فری»، یعنی نونی که توی فر میپزن.

سالِ ۱۳۹۸ یکی از شاطرهای قدیمیِ مشهد که از ۱۲ سالگی پای تنور بود، گفت ۵۱ ساله که بربریِ خراسانی میپزه و توی کلِ مشهد فقط ۶ تا نونوایی مثلِ مالِ اون مونده. به گفتهی اون، تنورِ زمینی ۳۰ سال دووم میاره ولی کار کنارش سخته؛ یه بار همهی انگشتهاش سوخت و باز هم کار کرد.
پس جوابِ سؤالِ اول اینجاست: اسمِ بربری از مردمی اومده که اون رو نمیخواستن. اسمِ خودشون با یه فرمان عوض شد، ولی اسمی که روی نونِ تهران نشسته بود موند؛ و توی شهرِ خودشون، همون اسم داره کمکم با تنورهای زمینی گم میشه. چیزهایی مثلِ اینکه نون دقیقاً از کی این اسم رو گرفت، یا نامهی اون افسرِ جوون چی بود، فقط از یه راه یا با روایت به ما رسیده؛ ولی اینکه بربری اسمِ یه قوم بود، پیش از اینکه اسمِ یه نون باشه، روشنه.


