کنجکاویاقصه‌ی امروز
مستندها › دیگر

جمجمه‌ی رودکی: پدرِ شعرِ فارسی واقعاً کور به دنیا اومده بود؟

هزار سال می‌گفتن رودکی، پدرِ شعرِ فارسی، کور به دنیا اومده. تا اینکه سالِ ۱۹۵۶ قبرِ اون در پنجرودِ تاجیکستان باز شد، و جمجمه‌ای که بیرون اومد یه چیزِ دیگه می‌گفت. قصه‌ی شاعرِ دربارِ سامانی‌ها، قبرِ گم‌شده، دانشمندی که از روی جمجمه‌ها صورت می‌ساخت، و سؤالی که هنوز جوابِ قطعی نداره.

۸ مهر ۱۴۰۵مستند · ۷:۴۸۹ دقیقه خوندن
جمجمه‌ی رودکی: پدرِ شعرِ فارسی واقعاً کور به دنیا اومده بود؟

هزار سال بود که همه یه چیزِ ثابت درباره‌ی رودکی می‌گفتن: پدرِ شعرِ فارسی، کور به دنیا اومده بود. این حرف تو تذکره‌های قدیمی اومده بود، شاعرهای بعدی هم تکرارش کرده بودن، و کسی زیرِ سؤالش نمی‌برد. ولی خودِ رودکی تو شعرهاش از چیزهایی حرف می‌زد که فقط کسی که می‌بینه می‌تونه ببینه؛ رنگ، پرنده، زلف. این تناقض قرن‌ها موند تا اینکه یه روز، قبرِ فراموش‌شده‌ی اون تو یه روستای کوچیک باز شد، و جمجمه‌ای که بیرون اومد، یه جوابِ کاملاً متفاوت داد.

شاعرِ دربارِ سامانی‌ها

رودکی، یا ابوعبدالله جعفر بن محمد، حدودِ سالِ ۸۵۸ یا ۸۵۹ میلادی، تو روستایی به اسمِ بانج یا پنجِ رودک، بینِ سمرقند و بخارا، به دنیا اومد. سال‌ها بعد، شاعرِ دربارِ نصرِ دومِ سامانی شد؛ امیری که از سالِ ۹۱۴ تا ۹۴۳ میلادی حکومت می‌کرد و رودکی هم‌نشین و ستایش‌گرِ اون بود، تو بخارا. پشتِ این جایگاه، وزیرِ امیر، ابوالفضلِ بلعمی، ایستاده بود؛ کسی که ازِ رودکی حمایت می‌کرد و بهش میدون می‌داد.

آرامگاهِ سامانیان در بخارا، قرنِ دهم
آرامگاهِ سامانیان در بخارا، قرنِ دهم · عکسِ امروز

یکی از کارهایی که به سفارشِ همین بلعمی انجام داد، به شعر درآوردنِ کتابِ کلیله و دمنه بود، حدودِ سالِ ۹۳۲ میلادی. فردوسی، قرن‌ها بعد، تو شاهنامه نوشت که این کتاب رو براش خونده بودن و اون به نظم درش آورده بود: «گزارنده را پیش بنشاندند، همه نامه بر رودکی خواندند». همین یه بیت، سرنخِ مهمیه؛ یعنی حتی فردوسی هم می‌دونسته که رودکی، دست‌کم تو اون دوره، احتیاج داشته کسی کتاب رو براش بخونه.

نگاره‌ای از کلیله و دمنه · نسخه‌ی خطی
نگاره‌ای از کلیله و دمنه · نسخه‌ی خطی · عکسِ واقعی

شاعرهای هم‌دورِ اون هم همین تصویر رو تأیید می‌کردن. دقیقی، شاعرِ دیگه‌ای که بعدها کارِ نیمه‌تموم رودکی رو تو شاهنامه ادامه داد، ازش با عبارتِ «شاعرِ تیره‌چشمِ روشن‌بین» یاد کرده. پس تا اینجا یه چیز روشنه: رودکی، دست‌کم تو سال‌هایی که مشهور بود و شعر می‌گفت، نمی‌دید. سؤالِ اصلی جای دیگه‌ست: از کی این‌طور شده بود؟

شعرهایی که رنگ داشتن

از حدودِ هزار بیتی که از رودکی باقی مونده، چند تا هست که هیچ‌جور با تصویرِ یه آدمِ کورِ مادرزاد جور درنمی‌آد. تو یکی از شعرهاش می‌گه نزدیکِ سرخس یه هدهد دیده، با پرهایی که رنگارنگ بودن؛ تو شعرِ دیگه‌ای از یه «چادرکِ رنگین» حرف می‌زنه که دیده. و تو یه شعرِ معروف درباره‌ی پیری، می‌گه چشمش همیشه دنبالِ زلف‌های زیبا بوده.

نسخه‌ی خطیِ قصیده‌های رودکی، دوره‌ی قاجار
نسخه‌ی خطیِ قصیده‌های رودکی، دوره‌ی قاجار · سندِ واقعی

این تصویرها از قرنِ نوزدهم به بعد توجهِ شرق‌شناس‌های اروپایی رو جلب کرد؛ آدم‌هایی مثلِ اته، دارمستتر، پیتزی، براون، جکسون و کریمسکی، از حدودِ سالِ ۱۸۷۳ به بعد، به قصه‌ی کورِ مادرزاد شک کردن. استدلالشون ساده بود: یه آدمی که از بدو تولد هیچ‌وقت رنگ ندیده، چطور می‌تونه این‌قدر دقیق از هدهد و چادرِ رنگی حرف بزنه؟ ولی مخالف‌ها هم جواب داشتن؛ می‌گفتن یه شاعرِ عرب‌زبان به اسمِ بشار بن بردِ کورِ مادرزاد هم بوده که شعرهاش پر از توصیفِ رنگ بود. یعنی این‌جور تصویرسازی، لزوماً نشونه‌ی بینایی نیست؛ می‌تونه از خیال یا از شنیده‌ها هم بیاد. پس شعرها به‌تنهایی چیزی رو ثابت نمی‌کردن؛ فقط سؤال رو زنده نگه می‌داشتن.

بیرون افتادن از دربار و قبرِ گم‌شده

حدودِ سالِ ۹۳۷ یا ۹۳۸ میلادی، بلعمی از وزارت کنار گذاشته شد، و رودکی هم جایگاهش رو تو دربار از دست داد. دلیلِ دقیقش معلوم نیست؛ یکی از حدس‌هایی که زده شده اینه که به خاطرِ گرایش‌های مذهبیِ اون بوده، مثلاً هم‌دلی با جریانِ اسماعیلی یا قرمطی، ولی این فقط یه نظریه‌ست، نه یه واقعیتِ ثابت‌شده. رودکی بعد از این اتفاق برگشت به همون روستایی که ازش اومده بود، و چند سال بعد، حدودِ سالِ ۹۴۰ یا ۹۴۱ میلادی، تو فقر از دنیا رفت. خیلی زود هم جای دقیقِ قبرش فراموش شد.

پنجرود، تاجیکستان
پنجرود، تاجیکستان · عکسِ واقعی

قبل از اینکه این فراموشی برطرف بشه، یه نکته‌ی عجیب تو یه کتابِ قدیمی خاک می‌خورد. یه نویسنده‌ی قرنِ هشتمِ هجری، تو یه جمله‌ی کوتاهِ عربی نوشته بود که رودکی «آخرِ عمر کور شده»، و کلمه‌ای که به کار برده بود، یعنی کور شدن با آهنِ داغ. البته همین منبع یه ایرادِ زمانی هم داره؛ چون همون نوشته، رودکی رو در خدمتِ یه امیرِ سامانیِ دیگه هم نشون می‌ده که زمانِ حکومتش با زمانِ زندگیِ رودکی جور درنمی‌آد. به همین خاطر، این جمله قرن‌ها جدی گرفته نشد. حتی پیش از اینکه قبرِ رودکی پیدا بشه هم، محقق‌هایی مثلِ سعیدِ نفیسی همین احتمال رو مطرح کرده بودن که رودکی تو پیری بینایی‌شو از دست داده، شاید به خاطرِ یه عملِ ناموفقِ آب‌مروارید، یا به‌عنوانِ مجازات. یعنی این فرضیه، قبل از باز شدنِ قبر هم وجود داشت.

سالِ ۱۹۴۰ بود که صدرالدین عینی، نویسنده‌ی تاجیک، به دنبالِ قبرِ گم‌شده‌ی رودکی رفت. اون از روی کتاب‌های قدیمی و حرفِ پیرمردهای روستای پنجرود، یه قبرِ بی‌نام رو قبرِ رودکی شناسایی کرد. خودِ عینی هیچ‌وقت باز شدنِ اون قبر رو ندید؛ سالِ ۱۹۵۴، دو سال قبل از کاوش، از دنیا رفت.

مردی که از جمجمه صورت می‌ساخت

سالِ ۱۹۵۶، به مناسبتِ هزار و صدمین سالِ تولدِ رودکی، دولتِ تاجیکستانِ شوروی تصمیم گرفت قبرِ پنجرود رو باز کنه. برای این کار، دانشمندِ روسی به اسمِ میخائیل گراسیموف دعوت شد؛ کسی که کارش بازسازیِ صورتِ آدم‌ها از روی جمجمه‌شون بود، و پونزده سال پیش‌ازون، قبرِ تیمورِ لنگ رو هم باز کرده بود. کارِ اون رو معمولاً به‌خاطرِ همین باز کردنِ آرامگاهِ تیمور و بازسازیِ صورتِ اون می‌شناختن.

این بار، گراسیموف قبل از باز کردنِ قبر، یه کارِ متفاوت کرد: شعرهای رودکی رو خوند، و از روی اون‌ها نوشت که اسکلتِ اون باید چه نشونه‌هایی داشته باشه. مثلاً چون رودکی تو شعری درباره‌ی پیری گفته بود که همه‌ی دندون‌هاش ریخته، گراسیموف انتظار داشت با یه فکِ بی‌دندون روبه‌رو بشه. و اگه قصه‌ی کور شدن هم درست بود، باید یه جای اسکلت، نشونه‌ای از نابینایی پیدا می‌شد.

چیزی که از قبرِ پنجرود بیرون اومد

وقتی قبر باز شد، اسکلتِ یه پیرمرد بیرون اومد که همون‌طور که پیش‌بینی شده بود، یه دندون هم توی دهنش نبود. گراسیموف از شکلِ یکی از مهره‌های گردنِ اون، یعنی مهره‌ی دوم، نتیجه گرفت که سرش رو همیشه کمی رو به بالا نگه می‌داشته؛ حالتی که به گفته‌ی اون، شبیهِ راه رفتنِ آدم‌های نابیناست. سه تا از دنده‌های چپِ اون هم یه روزی با یه ضربه شکسته بود و بعدش جوش خورده بود.

ولی عجیب‌ترین نشونه، کاسه‌ی چشم‌ها بود. لبه‌ی بالاییِ اون‌ها، که تو یه جمجمه‌ی معمولی باید یه‌کم برجسته باشه، صاف و ساییده شده بود. گراسیموف نوشتِ:

این ردِ سوختگی هست؛ چشم‌ها رو درنیاورده بودن، بلکه از بیرون با یه تیکه آهنِ داغ سوزونده بودن.

بر اساسِ همین یافته، گراسیموف نتیجه گرفت که رودکی کور به دنیا نیومده بوده، و وقتی نابینا شده، دست‌کم شصت سال داشته. یعنی درست همون چیزی که اون جمله‌ی کوتاهِ قرنِ هشتمِ هجری قرن‌ها پیش گفته بود، حالا با یه شاهدِ استخوانی هم‌راستا می‌شد. خیلی‌ها این اتفاق رو با بیرون افتادنِ رودکی از دربار مرتبط دونستن؛ یکی از پژوهشگرها همون سال نوشت که استخوان‌ها فرضیه‌ای رو تأیید می‌کنن که رودکی، هنگامِ اخراج از دربار، مجازات شده و کور شده، شاید به خاطرِ گرایش‌های مذهبی‌ای که پیش‌تر بهش اشاره شد.

جوابی که همه رو قانع نکرد

ولی این نتیجه‌گیری، همه‌ی محقق‌ها رو راضی نکرد. خودِ عینی و چند تا پژوهشگرِ دیگه، از جمله صفا، فروزانفر و سمنوف، قصه‌ی کور شدن با آهنِ داغ رو نپذیرفتن؛ صفا ترجیح داد بگه بینایی‌ش تو پیری کم‌کم از بین رفته، نه با یه مجازاتِ ناگهانی. حتی دانشنامه‌ی بزرگِ شوروی هم، سال‌ها بعد از کاوش، همچنان نوشت که رودکی «به روایتِ سنتی، کورِ مادرزاد بوده».

یه ایران‌شناسِ دیگه، عبدالرحمانِ طاهرجانف، که خودش قبلاً همون جمله‌ی قرنِ هشتم رو در کتابش نقل کرده بود، بعدها نوشت که احتمالاً اون نویسنده، رودکی رو با یه شاهزاده‌ی سامانی اشتباه گرفته که اسمی شبیهِ اسمِ رودکی داشته و چشم‌هاش واقعاً درآورده شده بود. استدلالِ اون این بود که دربارها معمولاً شاهزاده‌های رقیب رو کور می‌کردن تا از حکومت کنارشون بذارن، نه شاعرهای درباری رو.

یه نکته‌ی دیگه هم هست که باید در نظر گرفت: نشونه‌ی نابینایی، از همون اول تو فهرستی بود که خودِ گراسیموف قبل از باز کردنِ قبر نوشته بود. یعنی شناسایی و نتیجه، تا حدی به هم تکیه داشتن؛ کسی که از قبل انتظارِ دیدنِ یه نشونه‌ی خاص رو داره، ممکنه راحت‌تر همون نشونه رو پیدا کنه. از این گذشته، گراسیموف قبل‌ترها یه بار صورتی رو از روی جمجمه‌ای ساخته بود که همه فکر می‌کردن مالِ شیلر، شاعرِ آلمانی، هست؛ ولی سال‌ها بعد، آزمایشِ دی‌ان‌ای نشون داد که اون جمجمه اصلاً مالِ شیلر نبوده. و تا جایی که مدرکی در دست هست، از سالِ ۱۹۵۶ تا امروز، هیچ بررسیِ علمیِ جدیدی روی استخوان‌های پنجرود انجام نشده.

چشم‌هایی که بالاخره باز موندن

گراسیموف از روی همون جمجمه، صورتِ رودکی رو هم بازسازی کرد: پیرمردی بی‌دندون، با چشم‌هایی نیمه‌بسته. استخوان‌ها سالِ ۱۹۵۸، زیرِ یه آرامگاهِ تازه‌ساز تو پنجرود دوباره به خاک سپرده شد. همون سال، به‌مناسبتِ هزار و صدمین سالِ تولدِ رودکی، هم تو شوروی و هم تو ایران تمبرِ یادبود چاپ شد.

سال‌ها بعد، وقتی تاجیکستان تصمیم گرفت صورتِ رودکی رو روی اسکناسِ پونصد سامانی بذاره، به نقاش، وفا نظراف، گفته شد همون صورتِ ساخته‌ی گراسیموف رو، ولی با چشم‌های باز بکشه؛ همون طور که خودِ نقاش بعدها گفت، گراسیموف چشم‌ها رو بسته کشیده بود و کارِ اون این بود که بازشون کنه. جالب اینه که اسمِ همین پول، از خودِ سامانی‌ها گرفته شده؛ همون دودمانی که یه روزی رودکی رو از دربارش بیرون انداخت.

پس در نهایت چی قطعیه؟ اینکه رودکی، دست‌کم تو سال‌های اوجش، نمی‌دیده، چیزیه که هم شعرهای هم‌دوره‌هاش و هم قدیمی‌ترین تذکره‌ها تأیید می‌کنن. اینکه از بدو تولد کور بوده یا نه، هنوز جوابِ قطعی نداره؛ چیزی که هست، یه خوانشِ گراسیموف از یه اسکلته، بر اساسِ یه سری علامت که خودش از قبل انتظارشون رو داشت، و از سالِ ۱۹۵۶ تا حالا هم کسی دوباره بررسیش نکرده. بعضی‌ها هنوز می‌گن رودکی از اول نابینا بوده. ولی شاید حق با خودِ شعرها باشه، همون‌هایی که از قرنِ نوزدهم تا امروز اصرار دارن این مرد، یه روزی، رنگ‌ها رو با چشمِ خودش دیده بوده.

مستندهای دیگر