کنجکاویاقصه‌ی امروز
مستندها › دیگر

چهار متر زیرِ خیابانِ مولوی — و لکه‌ای که سه مقاله‌ی علمی سرش اختلاف دارند

پاییزِ ۱۳۹۳، یک دانشجوی باستان‌شناسی کنارِ گودالِ لوله‌کشیِ خیابانِ مولوی چند تکه سفال دید و خبر داد. چهار متر پایین‌تر، اسکلتِ کاملِ یک دخترِ نوجوان پیدا شد؛ حدودِ هفت هزار ساله — قدیمی‌ترین تهرانی‌ای که تا امروز پیدا شده. بعد، از خاکِ اطرافِ لگنش ۴۸۸ لامِ میکروسکوپی ساختند و روی یکی از آن‌ها چیزی دیدند به اندازه‌ی پنجاه میکرون. سه مقاله، در سه سال، سرِ همین یک لکه با هم بحث کردند: تخمِ انگل، یا دانه‌ی گَرده‌ی یک گیاهِ دارویی؟ این مستند، قصه‌ی آن بحث است.

۲۸ شهریور ۱۴۰۵مستند · ۸:۳۲۸ دقیقه خوندن
چهار متر زیرِ خیابانِ مولوی — و لکه‌ای که سه مقاله‌ی علمی سرش اختلاف دارند

وقتی یه لکه‌ی کوچیکِ خاکی زیرِ میکروسکوپ می‌ذاری، انتظار نداری سرش دو دانشمند سه سال با هم جدل کنن. ولی همین اتفاق افتاد؛ یه بیضیِ پنجاه میکرونی، بیست برابر نازک‌تر از یه تارِ مو، که یکی گفت تخمِ انگله و یکی دیگه گفت دانه‌ی گَردهٔ یه گیاهِ دارو. و پشتِ این بحث، یه دخترِ نوجوونه که هفت هزار سال زیرِ خیابونِ مولوی خوابیده بود، درست وسطِ جنوبِ تهران، نزدیکِ بازارِ بزرگ.

گودالی در خیابانِ مولوی

پاییزِ ۱۳۹۳، شرکتِ آب و فاضلابِ تهران وسطِ خیابونِ مولوی یه گودالِ بلند زده بود، برای لوله‌گذاری. کاری کاملاً معمولی، همون کاری که هر شهری، هر روز، جایی از خودش رو براش می‌کَنه. یه دانشجوی باستان‌شناسی از کنارِ گودال رد می‌شد و چشمش خورد به خاکی که از تهِ گودال ریخته بودن بیرون. توی اون خاک چند تیکه سفال بود؛ سفالِ ساده، بدونِ لعاب، با چند خطِ رنگ. برای یه رهگذرِ معمولی این‌ها فقط چند تیکه آشغالِ گِلی بودن، ولی برای کسی که باستان‌شناسی خونده بود، نه. ایستاد، برداشت، نگاه کرد، و خبر داد. کار همون‌جا متوقف شد؛ و اگه اون روز اون آدم از اون خیابون رد نمی‌شد، گودال پر می‌شد، لوله می‌رفت، آسفالت می‌شد، و هیچ‌کس هیچ‌وقت نمی‌فهمید اون پایین چی خوابیده.

چهار متر زیرِ خیابانِ مولوی — و لکه‌ای که سه مقاله‌ی علمی سرش اختلاف دارند
بازسازی

دختری در آغوشِ خاک

باستان‌شناس‌ها اومدن و کار رو از سر گرفتن، این بار آروم و لایه‌به‌لایه. یک متر، دو متر، سه متر پایین رفتن؛ هر چی پایین‌تر می‌رفتن، خاک قدیمی‌تر می‌شد. چهار متری، به استخون رسیدن؛ یه اسکلتِ کامل، سالم، دست‌نخورده. به پهلو خوابیده بود، با زانوهای جمع‌شده توی سینه. به این حالت می‌گن حالتِ جنینی، و توی خیلی از گورهای پیش از تاریخ مرده‌ها رو همین‌جوری می‌گذاشتن. کنارِ اسکلت، باز هم چند تیکه سفال بود، همون‌هایی که اول کارو متوقف کرده بودن.

سنِ یک دخترِ نوجوان: حدودِ هفت هزار سال

سفال‌ها رو فرستادن آزمایشگاه، برای تاریخ‌گذاری با روشی به نامِ لومینسانس. منطقِ کار این‌جوریه: سفال وقتی توی کوره پخته می‌شه، مثلِ اینه که ساعتش صفر بشه؛ از اون لحظه به بعد، سالی چند واحد انرژی توی بلورهاش ذخیره می‌کنه. دانشمندها اون انرژیِ ذخیره‌شده رو اندازه می‌گیرن و از روش برمی‌گردن عقب. جوابی که اومد دو رقم بود: شش هزار و هشتصد و هفتاد سال، و شش هزار و نهصد و پنجاه سال. یعنی این دختر حدودِ هفت هزار سال پیش، جایی توی هزاره‌ی پنجمِ پیش از میلاد، مُرده و همون‌جا دفن شده.

قدیمی‌ترین تهرانی، نه قدیمی‌ترین ایرانی

این عدد رو باید کنارِ چیزی که از خودِ تهران می‌دونیم بگذاریم. تهران، به‌عنوانِ یه شهرِ بزرگ، خیلی جوونه؛ فقط دویست و چند سال قدمت داره، و قبل از اون یه روستای کوچیک بود کنارِ شهرِ خیلی مهم‌ترِ ری. ولی خودِ این دشت، آدم‌نشین بودنش خیلی قدیمی‌تر از این‌هاست. چند کیلومتر اون‌طرف‌تر، توی ری، تپه‌ای هست به نامِ چشمه‌علی. اون‌جا رو بینِ سال‌های ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۶ باستان‌شناسی به نامِ اریش اشمیت (Erich Schmidt) کاوش کرد و سفالی پیدا کرد که امروز اسمش شده «سفالِ چشمه‌علی»، مربوط به حدودِ پنج هزار و پونصد سال پیش از میلاد. یعنی آدم‌ها خیلی قبل‌تر از پیدایشِ تهران، توی این دشت زندگی می‌کردن. با این حال، این دختر اولین کسیه که از زیرِ خودِ شهرِ تهران بیرون اومده؛ به همین دلیل توی گزارش‌ها بهش می‌گن قدیمی‌ترین تهرانی‌ای که تا امروز پیدا شده، نه قدیمی‌ترین ساکنِ این منطقه.

چهار متر زیرِ خیابانِ مولوی — و لکه‌ای که سه مقاله‌ی علمی سرش اختلاف دارند
بازسازی

بیست گرم خاک زیرِ لگن

تا این‌جا، یه کشفِ خوبِ باستان‌شناسیه، نه بیشتر. چیزی که قصه رو عوض کرد، یه تصمیمِ ساده بود از طرفِ یه گروهِ پژوهشی از دانشگاهِ علومِ پزشکیِ تهران. آن‌ها از خاکِ اطرافِ لگن و پایینِ ستونِ فقراتِ اسکلت، بیست گرم برداشتن. علتِ انتخابِ همون نقطه هم مشخصه: اگه کسی انگلِ روده داشته باشه، تخمِ انگل معمولاً توی همون ناحیه‌ی بدن باقی می‌مونه، حتی هزاران سال بعد. به این شاخه از علم می‌گن باستان‌انگل‌شناسی. از بیست گرم، ده گرمش رو توی محلولِ مخصوصی حل کردن، و از رسوبی که ته‌نشین شد، چهارصد و هشتاد و هشت لامِ میکروسکوپی ساختن. بعد، یکی‌یکی، همه‌ی این لام‌ها رو زیرِ میکروسکوپ بررسی کردن.

لکه‌ای به اندازه‌ی پنجاه میکرون

روی یکی از این چهارصد و هشتاد و هشت لام، یه چیزِ کوچیک دیدن؛ یه شکلِ بیضی، حدودِ پنجاه میکرون، یعنی حدودِ بیست برابر نازک‌تر از یه تارِ مو. تیمِ پژوهشی اون رو تشخیص داد به‌عنوانِ تخمِ کرمک؛ کرمِ سفیدِ خیلی ریزی که فقط توی روده‌ی انسان زندگی می‌کنه، از آدمی به آدمِ دیگه منتقل می‌شه، و شب‌ها موقعِ تخم‌گذاریِ ماده‌ش باعثِ خارش می‌شه. برای همین بچه‌هایی که کرمک دارن، معمولاً شب‌ها خوب نمی‌خوابن. این یافته سالِ ۲۰۱۶ توی مجله‌ی علمیِ Parasites & Vectors چاپ شد، با این ادعا که این احتمالاً قدیمی‌ترین شاهدِ آلودگی به کرمک در سراسرِ آسیاست. خبرش همه‌جا پیچید؛ حالا انگار دیگه نه فقط می‌دونستیم این دختر چه وقت زندگی کرده، بلکه می‌دونستیم شب‌ها چی آزارش می‌داده.

چهار متر زیرِ خیابانِ مولوی — و لکه‌ای که سه مقاله‌ی علمی سرش اختلاف دارند
بازسازی

یا دانه‌ی گرده‌ی یک گیاهِ دارویی؟

قصه سه سال همین‌جوری ماند، تا سالِ ۲۰۱۹. دو پژوهشگر، که یکی‌شون تخصصش شناختنِ گَردهٔ گیاهان بود، همون تصویرِ میکروسکوپی رو دوباره نگاه کردن و به نتیجه‌ی متفاوتی رسیدن. مقاله‌شون که در مجله‌ی Korean Journal of Parasitology چاپ شد، یه عنوانِ صریح داشت: اشتباه‌گرفتنِ یک دانه‌ی گَردهٔ گُل با تخمِ انگل. استدلالشون این بود که تخمِ کرمک نامتقارنه؛ یه طرفش صاف‌تره، یکی از دو سرش باریک‌تره، و یه درزِ ریز داره که نوزادِ انگل باید از همون‌جا بیرون بیاد، و معمولاً نوزاد هم توش دیده می‌شه. اما چیزی که توی این تصویر بود هیچ‌کدومِ این ویژگی‌ها رو نداشت: متقارن بود، هر دو سرش گِرد و یکسان، دیواره‌ش ضخیم، و روی دیواره‌ش چین‌های موازی و شیارهای منحنی دیده می‌شد. این‌ها، به گفته‌ی این دو پژوهشگر، مشخصاتِ تخمِ انگل نیست؛ بلکه مشخصاتِ دانه‌ی گَردهٔ گیاهِ اِفدرا (Ephedra) است، بوته‌ای که چند گونه‌ش توی ایران می‌روید و از قدیم ازش دارو می‌گرفتن.

جوابی که کمتر دیده می‌شود

اینجا بخشیه که کمتر پیش می‌آد. تیمِ اول، سالِ ۲۰۲۰، جواب داد؛ اما نه اون جوابی که انتظارش رو داری. توی مقاله‌ی پاسخشون، که باز در همان مجله چاپ شد، نوشتن هنوز فکر می‌کنن این تخمِ انگل بوده، و برای این نظر دو دلیل آوردن: یکی این‌که هفت هزار سال خاک می‌تونه اون درزِ ریز و کلاهکِ تخم رو از بین ببره، و دیگری این‌که بعضی تخم‌ها اصلاً نوزادِ قابل‌دیدن ندارن. آن‌ها همچنین اضافه کردن که اگه این واقعاً گَردهٔ یه گیاهِ خوراکی یا رایج بود، باید توی نمونه‌های دیگه هم پر از گَرده می‌بودن، نه فقط توی یکی از چهارصد و هشتاد و هشت لام. اما بعدش جمله‌ای نوشتن که کمتر مقاله‌ی علمی‌ای می‌نویسه:

«تشخیصِ تخم‌های باستانی همیشه سخته و همیشه جای بحث داره، و ما می‌توانستیم در مقاله‌مان محتاط‌تر باشیم.»

و یه نکته‌ی دیگه هم اضافه کردن: اگه واقعاً این لکه گَردهٔ گُل باشه، حتی جالب‌تر می‌شه؛ چون همین گیاه، توی یه گورِ نئاندرتال توی شانیدرِ عراق هم پیدا شده بود، و سال‌ها این بحث وجود داشته که شاید یعنی مرده‌ها رو با گیاه دفن می‌کردن. البته این هم هست که بعدها پژوهشگرِ دیگه‌ای گفته بود شاید یه موشِ بیابانی که توی همون غار لونه داشته، این گَرده‌ها رو به گور برده باشه؛ یعنی حتی این مقایسه‌ی معروف هم بی‌اختلاف نیست.

چهار متر زیرِ خیابانِ مولوی — و لکه‌ای که سه مقاله‌ی علمی سرش اختلاف دارند
بازسازی

دو روایت از یک بدن

پس تا امروز دو روایت داریم. روایتِ اول می‌گه یه دخترِ نوجوون که انگلِ روده داشته و شب‌ها راحت نمی‌خوابیده. روایتِ دوم می‌گه یه دخترِ نوجوون که وقتی مُرده، توی خاکِ کنارش ردِّ یه گیاهِ دارویی مونده، شاید نشانه‌ی رسمی‌ای که کسی برایش انجام داده. هیچ‌کدوم از این دو روایت هنوز قطعی نشده. اما نکته‌ی مشترکشون این‌جاست: هر دو، یه اسکلتِ خالی رو تبدیل می‌کنن به یه زندگیِ واقعی. یکی می‌گه این آدم درد داشته، اون یکی می‌گه یه نفرِ دیگه براش کاری کرده؛ و این دقیقاً همون کاریه که باستان‌شناسی، وقتی درست انجام بشه، باید بکنه.

از دلِ خاک تا سالنِ موزه

سالِ ۱۳۹۴، اسکلت رو همراهِ همون قالبِ خاکی که توش خوابیده بود، از زمین بیرون آوردن و به موزه‌ی ملیِ ایران بردن. پنجاه روز، توی بخشِ ایرانِ باستان، جلوی چشمِ بازدیدکننده‌ها قرارش دادن. بالای سرِ همون نقطه‌ای که هفت هزار سال خوابیده بود، شهر ادامه پیدا کرده؛ بازار، خیابون، آسفالت، لوله‌ی آب. و همون لولهٔ فاضلابی که باعثِ کشفش شد، از چند سانتی‌متریِ صورتش رد شده بود بدون اینکه بهش بخوره.

چیزی که قطعیه این‌هاست: یه دخترِ نوجوون، حدودِ هفت هزار سال پیش، چهار متر زیرِ آنچه امروز خیابانِ مولوی است، در حالتِ جنینی دفن شده؛ سفال‌های کنارش این تاریخ‌گذاری رو تأیید می‌کنن؛ و روی یکی از خاک‌های اطرافِ لگنش، یه لکه‌ی پنجاه میکرونی پیدا شده که سه مقاله سرش بحث کرده‌ن. چیزی که قطعی نیست، خیلی بیشتره: اسمش، نحوه‌ی مرگش، آدم‌هایی که کنارش بودن، و مهم‌تر از همه، اینکه آن لکه تخمِ انگل بوده یا دانه‌ی گَردهٔ یه گیاهِ دارویی. حتی ادعای «قدیمی‌ترین در کلِ آسیا» هم، طبقِ همون مقاله‌ی اول، با کلمه‌ی «احتمالاً» همراه بوده، نه با قطعیت. این دختر امروز فقط یه اسکلت نیست؛ یه سؤالِ بازِ علمی هم هست که هنوز کسی جوابِ نهایی‌اش رو ننوشته.

مستندهای دیگر