اولین فیلمِ تاریخ | مردی که سینما را ساخت و از یک قطار غیب شد
چهاردهمِ اکتبرِ ۱۸۸۸، در باغی در شهرِ لیدزِ انگلستان، چهار نفر جلوی یک دوربین راه رفتند. دو ثانیه و یازده صدمِ ثانیه. این قدیمیترین فیلمی است که روی کرهی زمین باقی مانده — هفت سال پیش از شبی که همه بهعنوانِ شبِ تولدِ سینما میشناسند.

هر کتابِ تاریخِ سینما یه شبِ مشخص رو بهعنوانِ نقطهی شروع معرفی میکنه: زیرزمینِ گرَند کافه توی پاریس، بیست و هشتمِ دسامبرِ ۱۸۹۵، شبی که برادران لومیر اولینبار برای تماشاچیِ بلیتخریده فیلم نشون دادن. ولی هفت سال قبل از اون شب، توی یه باغ توی انگلستان، یه فیلم دیگه گرفته شده بود؛ فیلمی که هنوز وجود داره و میشه دید. و مردی که اون رو گرفت، دو سال بعد سوارِ یه قطار شد و دیگه هیچوقت پیدا نشد. این سؤال که چرا اسمِ اون مرد جایی توی تاریخِ رسمیِ سینما نیست، خودش بخشی از همون داستانه.
مردی از متز که دنبالِ حرکت بود
لویی لوپرنس (Louis Le Prince) سالِ ۱۸۴۱ توی شهرِ متزِ فرانسه به دنیا اومد. پدرش افسرِ ارتش بود، ولی یه دوستِ عکاس داشت و همون دوست اجازه میداد پسربچه توی لابراتوارِ عکاسیاش بازی کنه؛ همونجا بود که لوپرنس برای اولینبار با ایدهی ثبتِ تصویر آشنا شد. بعدها شیمی و نقاشی خوند، و بعد راهش رو کشید و رفت انگلستان، به شهرِ لیدز. اونجا با الیزابت ویتلی (Elizabeth Whitley) ازدواج کرد، همون کسی که همه بهش میگفتن لیزی (Lizzie)، و توی کارگاهِ خانوادگیِ پدرزنش مشغولِ کار شد. ولی یه سؤال ذهنش رو رها نمیکرد: عکاسی میتونه یه لحظه رو نگه داره، اما حرکت چی؟ چطور میشه خودِ حرکت رو ثبت کرد و دوباره نشونش داد؟
اولین طرحی که برای حلِ این مسئله ساخت، یه دوربین با شونزده لنز بود. ایده این بود که شونزده تصویرِ پشتِ سرِ هم بگیره و بعد پشتِ سرِ هم نشون بده. کار میکرد، ولی درست کار نمیکرد، چون هر لنز از زاویهای کمی متفاوت نگاه میکرد و تصویرها روی هم نمینشستن؛ حرکت، تکونخورده و ناهماهنگ دیده میشد. بعد از این شکست، لوپرنس رفت سراغِ چیزی که امروز بدیهی بهنظر میرسه ولی اونموقع نبود: یک لنز، یک دریچه، و یه نوارِ حساس که پشتِ دوربین تکون میخوره. همین اصلِ ساده، همونیه که بعد از اون، تقریباً تمامِ تاریخِ سینما روش بنا شد. تا سالِ ۱۸۸۸، دوربینِ تکلنزیاش بالاخره آماده بود.
باغی در لیدز، پاییزِ ۱۸۸۸
چهاردهمِ اکتبرِ ۱۸۸۸، لوپرنس دوربینِ تازهساختهاش رو برد به باغِ خونهی پدرزنش، توی محلهی راندهی (Roundhay) لیدز. چهار نفر رو جلوی دوربین گذاشت: پسرِ خودش آدولف (Adolphe)، پدرزنش جوزف ویتلی (Joseph Whitley)، مادرزنش سارا ویتلی (Sarah Whitley)، و یه دوستِ خانوادگی به اسمِ آنی هارتلی (Annie Hartley). دستورش ساده بود: راه برین، دور بزنین. همین کار رو کردن. چیزی که از این لحظه باقی مونده، دو ثانیه و یازده صدمِ ثانیهست؛ بیست فریم از نگاتیوِ اصلی که هنوز سالمه.
روی سرعتِ فیلمبرداری هم اختلاف هست. آدولف بعدها گفته بود صحنه با سرعتِ دوازده فریم در ثانیه گرفته شده، ولی بررسیهای جدیدتر این عدد رو قبول ندارن و میگن سرعتِ واقعی هفت فریم در ثانیه بوده. این اختلاف مهمه، چون یعنی حتی امروز که این فیلم رو با دقتِ علمی بررسی میکنن، هنوز روی جزئیاتِ سادهش هم توافقِ کامل نیست. نکتهی مهمتر اینه که هیچکدومِ این چهار نفر، و نه خودِ لوپرنس، اون روز فکر نمیکردن دارن کارِ تاریخیای انجام میدن. یه مرد داشت دوربینِ تازهاش رو تست میکرد، با آدمهایی که همون دورِ و برش بودن.

ده روزی که همهچیز رو عوض کرد
بیست و چهارمِ اکتبرِ همون سال، یعنی درست ده روز بعد از اون صحنه، سارا ویتلی — مادرزنِ لوپرنس، همون زنی که توی باغ راه میرفت — مُرد. یعنی از چهار نفری که اولین فیلمِ تاریخ ازشون ضبط شده، یکیشون ده روز بعد دیگه زنده نبود. این نکته بعدها معنایی پیدا کرد که اونموقع کسی متوجهش نبود: دستگاهی که تازه اختراع شده بود، از همون لحظهی اول داشت آدمهایی رو نگه میداشت که بهزودی دیگه نبودن. سینما، هنوز اسمی نداشت، ولی از همون روزِ اول، داشت کاری میکرد که بعدها یکی از مهمترین کارکردهاش شد.
مشکلی که لوپرنس داشت ولی کسی اونموقع بهش توجه نمیکرد، این بود: اون فیلم رو گرفته بود، ولی راهی برای نشوندادنش به آدمها نداشت. دستگاهی که بشه با اون تصویر رو برای یه سالنِ پُر از آدم انداخت روی پرده، هنوز جواب نمیداد. یعنی سالها یه فیلم وجود داشت که تقریباً هیچکس ندیده بودش. و توی تاریخ، چیزی که دیده نشه، معمولاً بهعنوانِ اختراع ثبت نمیشه. این یکی از دلایلِ اصلیه که اسمِ لوپرنس امروز اونقدر که شایستهشه شناختهشده نیست.
چند هفته بعد از صحنهی باغ، لوپرنس دوربینش رو برد بالای پلِ لیدز و از پنجرهی یه مغازه، ترافیکِ خیابون رو فیلم گرفت؛ اسب، درشکه، آدمهایی که رد میشدن، بدونِ اینکه کسی بدونه ازش فیلم گرفته میشه. این احتمالاً اولین باریه که زندگیِ روزمرهی توی خیابون، بدونِ ژستگرفتنِ کسی، ضبط شده. حالا لوپرنس دوربین داشت، فیلم داشت، تصویرِ متحرک داشت؛ چیزی که هنوز نداشت، یه نمایشِ عمومی بود.
قطاری که هیچوقت به پاریس نرسید
سپتامبرِ ۱۸۹۰، برنامهی لوپرنس مشخص بود: اول برگرده بریتانیا و امتیازِ دوربینِ تازهاش رو ثبت کنه، بعد بره آمریکا و اونجا رسماً رونماییش کنه. قبل از این سفر، رفت فرانسه تا برادرش رو ببینه. شونزدهمِ سپتامبر، توی شهرِ دیژون سوارِ قطاری شد که مقصدش پاریس بود. برادرش تا ایستگاه بدرقهاش کرد. قطار طبقِ برنامه به پاریس رسید. ولی لوپرنس توش نبود، و چمدونش هم پیدا نشد.
پلیسِ فرانسه دنبالش گشت، اسکاتلندیارد هم وارد شد، خانوادهاش سالها جستوجو کردن. نه جسدی توی قطار پیدا شد، نه کنارِ ریل، نه هیچ جای دیگه. اون دوره خبرها کند به همهجا میرسید، برای همین هفتهها طول کشید تا اصلاً کسی متوجهِ گمشدنش بشه. پروندهای که اینطوری باز شد، هیچوقت هم رسماً بسته نشد.
چهار حدس، و یک پروندهی همیشهباز
از اون روز تا حالا چند تا توضیح برای این ناپدید شدن مطرح شده، ولی هیچکدومشون با سند اثبات نشده:
- برادر: سالِ ۱۹۶۷ یه نظریهپردازِ سینما به اسمِ ژان میتری (Jean Mitry) گفت چون آخرین کسی که لوپرنس رو زنده دیده برادرش بوده، پس اولین مظنون هم اونه؛ و انگیزهای مثلِ ارثِ مادرشون رو پیش کشید. خانواده این نظریه رو رد کردن و نامههای باقیمونده نشون میده رابطهی دو برادر نزدیک بوده.
- ادیسون: کمی بعد از ناپدید شدنِ لوپرنس، روزنامههای نیویورک خبر دادن که توماس ادیسون (Thomas Edison) یه دوربینِ تصویرِ متحرک اختراع کرده؛ توصیفی که خیلی شبیهِ کارِ خودِ لوپرنس بود. لیزی، همسرش، تا آخرِ عمر به این نظریه معتقد موند، ولی هیچ سندی که این رو ثابت کنه پیدا نشده.
- خودکشی: گفته میشه لوپرنس زیرِ فشارِ مالی بود.
- ناپدیدشدنِ عمدی: این احتمال هم مطرح شده که خودش خواسته گم بشه.
هیچکدومِ این چهارتا تا امروز ثابت نشده. سالِ ۲۰۰۳، موقعِ یه تحقیقِ دیگه توی آرشیوِ پلیسِ پاریس، یه عکس پیدا شد: مردی که سالِ ۱۸۹۰ از رودِ سِن بیرون کشیده شده بود و شباهتِ زیادی به لوپرنس داشت. ولی بعد گفته شد که قدِ اون جسد برای لوپرنس کوتاهتره. پس این سرنخ هم به جایی نرسید؛ فقط یه عکسِ دیگه شد توی پروندهای که هنوز جواب نداره.

پنج سالِ خالی، و شبی که اسمِ دیگهای گرفت
بینِ ناپدید شدنِ لوپرنس و شبِ معروفِ پاریس، دقیقاً پنج سال فاصلهست. توی همین پنج سال، توماس ادیسون و دستیارش دیکسون (Dickson) توی آمریکا دستگاهی به اسمِ کینِتوسکوپ (Kinetoscope) معرفی کردن؛ یه جعبه که یه نفر باید خم میشد و از یه سوراخِ کوچیک توش نگاه میکرد. تصویر متحرک بود، ولی فقط برای یک نفر در آنِ واحد قابلِ دیدن بود. چیزی که هنوز کشف نشده بود، انداختنِ همون تصویر روی پرده برای یه جمعیت بود. و این نکته مهمه: لوپرنس، دو سال قبل از این کینتوسکوپ، فیلمش رو گرفته بود.
بیست و هشتمِ دسامبرِ ۱۸۹۵، یعنی پنج سال بعد از ناپدید شدنِ لوپرنس، توی زیرزمینِ گرَند کافه در پاریس، برادرانِ لومیر برای تماشاچیهای بلیتخریده فیلم نشون دادن. تاریخ این شب رو بهعنوانِ شبِ تولدِ سینما ثبت کرد. یه روایتِ معروف هم از همون شب مونده که خیلیها شنیدنش: میگن وقتی فیلمِ رسیدنِ قطار به ایستگاه رو نشون دادن، تماشاچیها از ترس از جاشون پریدن و فرار کردن. ولی مورخهای سینما امروز این داستان رو قبول ندارن؛ هیچ گزارشِ دستِ اولی از اون شب که این وحشت رو ثبت کرده باشه پیدا نشده. یعنی حتی اون شبِ معروف هم، اونطور که سالهاست تعریف میشه، اتفاق نیفتاده بوده.
دادگاه، و پسری که ده سال بعد دوباره جلوی دوربین ایستاد
سالِ ۱۸۹۸، ادیسون از یه شرکتِ رقیب شکایت کرد و ادعا کرد مخترعِ واقعیِ سینما خودشه. آدولف — همون پسری که ده سال قبل، توی باغِ راندهی، جلوی دوربینِ پدرش راه رفته بود — بهعنوانِ شاهدِ طرفِ مقابل رفت دادگاه، تا بگه پدرش این کار رو زودتر از ادیسون انجام داده بود. خانوادهی لوپرنس، به رهبریِ لیزی، سالها این پرونده رو دنبال کردن، بدونِ اینکه به نتیجهی قطعیای برسه.
پسری که اولین چهرهی فیلمبرداریشدهی تاریخه، پدرش بیردّ غیب شده بود.
تابستانِ ۱۹۰۱، آدولف لوپرنس توی جزیرهی فایر آیلندِ نیویورک با شلیکِ گلوله مُرده پیدا شد. بیست و هشت سالش بود. علتِ مرگ خودکشی اعلام شد. همون پسری که توی اولین فیلمِ تاریخ، توی دو ثانیه و یازده صدمِ ثانیه، دورِ باغ راه میرفت، سیزده سال بعد از اون صحنه، خودش هم دیگه نبود.

لیزی لوپرنس ولی دست برنداشت. تا آخرِ عمرش نامه نوشت، مصاحبه کرد، و هر جا تونست گفت که اولین کسی که تصویرِ متحرک رو ضبط کرده شوهرشه، نه ادیسون و نه هیچکسِ دیگه. سالِ ۱۹۳۰، نگاتیوهای باقیمونده و بخشی از وسایلِ لوپرنس به یه موزه رسید و نگهداری شد. بهخاطرِ همین پیگیری، امروز همون بیست فریم از باغِ راندهی هنوز وجود داره؛ اگه لیزی کوتاه اومده بود، احتمالاً هیچکدومش باقی نمیموند.
چیزی که میدونیم، و چیزی که هنوز نه
چیزی که مطمئنیم اینه: لویی لوپرنس یه دوربینِ تکلنزی ساخت که با نوارِ حساس کار میکرد، همون اصلی که بعدها تمامِ سینمای صدوسیسالِ بعدی روش بنا شد. چهاردهمِ اکتبرِ ۱۸۸۸، هفت سال قبل از شبِ معروفِ گرَند کافه، با اون دوربین یه صحنهی دو ثانیهای گرفت که هنوز هم قدیمیترین فیلمِ باقیماندهی روی زمینه. و همینقدر مطمئنیم که دو سال بعد، سوارِ قطاری شد و هیچوقت ازش پیاده نشد.
چیزی که هنوز نمیدونیم اینه که واقعاً چه بلایی سرش اومد. چهار حدسِ اصلی وجود داره — برادرش، ادیسون، خودکشی، ناپدیدشدنِ عمدی — و هیچکدومشون با سند اثبات نشده. پروندهاش هیچوقت رسماً بسته نشد.

امروز اون دو ثانیه هنوز وجود داره و میشه دیدش: چهار نفر توی یه باغ، توی لیدز، پاییزِ ۱۸۸۸. یکیشون ده روز بعد مُرد. یکیشون سیزده سال بعد با گلوله پیدا شد. و مردی که دوربین رو گرفته بود، هیچوقت پیدا نشد. سینما ساخته شد که آدمها رو نگه داره؛ اولین چیزی که واقعاً نگه داشت، همون آدمهایی بودن که رفتن — و تنها کسی که نتونست نگهشون داره، خودِ سازندهش بود.


