عاشقانِ حسنلو — دو نفر که ۲۸۰۰ سال زیرِ آوار ماندند، و چیزی که استخوانها گفتند
در تپهی حسنلو، جنوبِ دریاچهی ارومیه، سالِ ۱۹۷۳ دو اسکلت روبهروی هم پیدا شد؛ دستِ یکی روی صورتِ دیگری. اسمشان را گذاشتند «عاشقها». ۴۴ سال بعد، استخوانشناسی چیزِ دیگری گفت. و پانزده سال قبل از آن عکس، در همان تپه، جامی از طلا زیرِ سه مردِ مسلح پیدا شده بود — با روایتی که ۲۰۱۴ برعکس شد. مستندِ کوتاهِ کنجکاویا دربارهی یک شبِ ۲۸۰۰ سال پیش، و دو قصهای که باستانشناسی خودش تصحیح کرد.

دو اسکلت، تو یه گودالِ کوچیک با دیوارههای گِلی، روبهروی هم. یکی به پشت خوابیده، اون یکی به پهلو، رو به اونه. و دستِ یکیشون، هنوز روی صورتِ اون یکیه. این عکس، از سالِ ۱۹۷۳ که گرفته شد، یه سؤالِ ساده رو توی ذهنِ هر کسی که میبینتش میکارد: اینها کی بودن؟ چهلوچهار سال، جواب همون بود که خودِ باستانشناسها اولِ کار دادن — دو عاشق. تا اینکه یه نفر تصمیم گرفت به جای عکس، به خودِ استخونها نگاه کنه، و جوابِ دیگهای پیدا شد. و این تنها باری هم نبود که یه روایتِ قطعی دربارهی این تپه، سالها بعد برگشت خورد.
تپهای زیرِ خاک
حسنلو یه تپهی بزرگه، جنوبِ دریاچهی ارومیه، توی آذربایجانِ غربی، نزدیکِ شهرِ نقده. حدودِ ۶۰۰ متر پهنا داره و وسطش یه برآمدگی هست به بلندیِ حدودِ ۲۵ متر. این شکلِ تپه، خودش نشونهست: یعنی هزاران سال، نسلاندرنسل، آدمها همونجا زندگی کردن، ساختن، خراب شد، و روش دوباره ساختن. لایه روی لایه.
اولین کسی که اینجا گمانه زد، اورل استاین (Aurel Stein) بود، کاوشگرِ مشهور، سالِ ۱۹۳۶. بعد از جنگِ جهانیِ دوم، باستانشناسهای ایرانی چند فصل دیگه کاوش کردن. ولی کاوشِ بزرگ، از سالِ ۱۹۵۶ شروع شد؛ یه پروژهی مشترک بینِ موزهی دانشگاهِ پنسیلوانیا، موزهی متروپولیتنِ نیویورک، و سازمانِ باستانشناسیِ ایران، به سرپرستیِ یه باستانشناسِ آمریکایی به اسمِ رابرت دایسون (Robert Dyson). ده فصل کاوش، تا سالِ ۱۹۷۴.
زیرِ اون برآمدگیِ وسطِ تپه، یه دژِ عصرِ آهن پیدا شد؛ دیوارهای دفاعی، یه حیاطِ سنگفرش، و تالارهای بزرگ با ردیفهای ستونِ چوبی. تا اینجا، شاید یه کشفِ معمولی به نظر بیاد. ولی چیزی که این تپه رو خاص کرد، این بود که همهچیز دقیقاً همونجایی پیدا شد که آخرین روزِ زندگیِ اون دژ افتاده بود؛ توی یه لایهی ضخیمِ خاکستر، آجرِ سوخته، و تیرهای زغالشده. برای همینه که بعضیها به حسنلو میگن «پمپئیِ عصرِ آهن».
شبِ آتش
حدودِ ۲۸۰۰ سال پیش، یه لشکر به این دژ رسید. آزمایشهای کربن تاریخِ تخریب رو حدودِ ۸۰۰ سالِ پیش از میلاد نشون میدن؛ هرچند پژوهشی مثلِ نوشتهی پیتر مگی (Peter Magee) امکانِ تاریخِ کمی دیرتر، یعنی حدودِ قرنِ هشتمِ پیش از میلاد رو هم رد نمیکنه. یعنی حتی سرِ همین تاریخ، قطعیتِ کامل نیست.
چیزی که مطمئنتریم، اینکه چه اتفاقی افتاد. دژ آتش گرفت. سقفِ تالارهای بزرگ، با اون ستونهای چوبیِ ردیفشده، فرو ریخت، و مردمِ شهر، همونجا که بودن، ماندن. باستانشناسها، طبقِ نوشتهی اسکار موسکارلا (Oscar Muscarella) در مجلهی اکسپدیشن (Expedition)، حدودِ ۲۴۶ اسکلت پیدا کردن؛ حدودِ ۱۵۷ نفرشون توی پنج ساختمونِ سوخته. توی تالارِ بزرگِ یکی از این ساختمونها، حدودِ ۵۰ نفر کنارِ درِ شمالی جمع شده بودن، زیرِ دیوار و سقفی که رویشون ریخته؛ انگار داشتن فرار میکردن و در بسته بود. ۸۹ نفرِ دیگه توی فضاهای باز افتاده بودن، کشتهشده.

مردها، زنها، بچهها، نوزادها؛ روی بعضی از اجساد آثارِ مُثله کردن هست. و توی همون لایه، سپرهای برنزی، کلاهخودهای تاجدار، ترکشهای تیر، و پیکان پیدا شد؛ یعنی یه جنگِ واقعی، که یه طرفش برنده شد و رفت. کی؟ اون سالها، یه پادشاهیِ درحالرشد توی شمال بود به اسمِ اورارتو. دو تا از پادشاهانش، ایشپوئینی و منوا، توی درهی اوشنو کتیبه گذاشته بودن که از پیشروی به سمتِ جنوب میگن. برای همین بیشترِ باستانشناسها، از جمله موسکارلا، میگن احتمالاً کارِ لشکرِ اورارتو بوده — ولی هیچکس روی این دژ اسمش رو ننوشته، پس این هم یه حدسِ محکمتره تا یقین.
جامی که از زیرِ خاکستر بیرون اومد
پونزده سال پیشتر از عکسِ آن دو اسکلت، یعنی تابستانِ ۱۹۵۸، توی سومین فصلِ کاوش، رابرت دایسون داشت توی یکی از ساختمونهای سوخته یه اسکلت رو با قلممو تمیز میکرد. زیرِ قلممو، یه چیزی برق زد: طلا. یه جام، حدودِ ۲۰ سانت بلندی، تمامِ طلا، با تکنیکِ برجستهکاری پُر از نقش — خدایانی سوارِ ارابه، آدمهایی در حالِ نیایش، یه پهلوان که با یه هیولا میجنگه، و صحنهای از یه قربانی.
خیلی از این نقشها تا امروز هم با قطعیت خونده نشدن. ایرن وینتر (Irene Winter)، پژوهشگری که مقالهی مهمی دربارهی این جام در اکسپدیشن نوشته، از جملهی کسانیه که به لایههای تصویریِ این جام پرداخته. یه آشورشناس هم، همین چند سالِ اخیر، گفته شاید بعضی از این صحنهها اشارهای به حماسهی گیلگمش باشن — ولی این هم یه حدسه، نه خوانشِ قطعی. این جام، الان توی موزهی ملیِ ایرانه و یکی از مشهورترین اشیای عصرِ آهنِ دنیا حساب میشه.
سه مردِ مسلح و روایتی که برعکس شد
مهمترین چیز دربارهی این جام، خودِ جام نبود؛ جایی بود که پیداش کردن. جام توی اتاقِ جنوبشرقیِ یه ساختمونِ سوخته بود، و کنارش سه تا مردِ مسلح؛ هر سه بینِ یه لایهی ضخیمِ موادِ سوخته در پایین، و آوارِ سنگینِ آجر در بالا. جام دقیقاً جلوی استخونهای انگشتِ یکیشون افتاده بود.
اونکه جلوتر بود، یه شمشیرِ آهنی و یه خنجرِ با دستهی طلا داشت. اونکه جام رو حمل میکرد، یه دستکش با دکمههای برنزی به دست داشت. و سومی، یه گرزِ ستارهای، یه خنجر، و یه شمشیر همراهش بود. از همون روز، یه روایت ساخته شد: سه سربازِ قهرمان که وسطِ آتیش، سعی میکردن گنجِ دژ رو نجات بدن. این روایت، تقریباً چهل سال همینطور تعریف شد.
«ما نمیدونیم اینها مدافع بودن یا مهاجم.»
سالِ ۱۹۸۹، اسکار موسکارلا، یکی از باستانشناسهای همون تیم، دقیقاً همین جمله رو نوشت. یه صداقتِ ساده که در زمانِ خودش، داستانِ قهرمانی رو زیرِ سؤال برد.

بعدتر، سالِ ۲۰۱۴، مایکل دنتی (Michael Danti) در مقالهای که در مجلهی آنتیکوئیتی (Antiquity) چاپ شد، همهی یادداشتهای کاوش رو دوباره خوند؛ نقشهها، عکسها، جای دقیقِ هر شیء. نتیجهای که گرفت، کاملاً برعکسِ روایتِ اول بود. اتاقی که این سه نفر توش پیدا شدن، زیرِ یه انبار بود — انباری که سلاح، زره، و ظرفهای گرانبهای فلزی توش نگه میداشتن. طبقِ این خوانشِ جدید، این سه نفر به احتمالِ زیاد سربازِ مهاجم بودن، داشتن انبار رو غارت میکردن، و همون لحظه طبقهی بالا زیرِ پاشون فرو ریخت. یعنی اون کسی که جام جلوی انگشتهاش افتاده، احتمالاً داشت میدزدیدش، نه نجاتش میداد.
عاشقهای حسنلو
حالا برمیگردیم به عکسِ سالِ ۱۹۷۳، یکی از آخرین فصلهای کاوش. یه انباریِ کوچیک، از آجرِ گِلی با اندودِ گچ، و توی انباری، دو نفر. باستانشناسها همونجا یه اسم روشون گذاشتن: عاشقها. عکسِ این دو، همهجا پخش شد — کتابها، مجلهها، و بعدها اینترنت؛ با توضیحِ همیشگیِ «یه بوسهی ۲۸۰۰ ساله».
همه، بدونِ اینکه هیچکس رسماً اعلام کنه، فرض کردن این دو نفر یه زن و یه مردِ عاشقن. این فرضیه، چهلوچهار سال روشون ماند.

چیزی که استخونها گفتن
سالِ ۲۰۱۷، پیج سلینسکی (Page Selinsky)، استخونشناسی که توی موزهی پنسیلوانیا کار میکرد، توی مقالهای در همون مجلهی اکسپدیشن، هر دو اسکلت رو دوباره بررسی کرد — نه از روی عکس، از روی خودِ استخونها. اونی که به پشت خوابیده، یه مردِ جوونه، بینِ ۱۹ تا ۲۲ ساله؛ جنسیتش رو از روی لگنش تشخیص دادن، دندونهاش سالمه و هیچ زخمِ کهنهای روی بدنش نیست.
اونی که دستش روی صورتِ اونه، بینِ ۳۰ تا ۳۵ ساله؛ احتمالاً اون هم یه مردِ بالغه، هرچند علامتهای لگنش کمتر روشنه ولی بیشتر شبیهِ لگنِ یه مردِ بالغه به نظر میرسه. توی ستونِ فقراتش هم آرتروز دیده میشه، که با سنِ بالاتر همخونیه. روی هر دو، آثارِ ضربه هست، ولی روی هیچکدوم زخمی نیست که بشه گفت دقیقاً همون کشتهشون؛ ظاهراً زیرِ دود و آوار جون دادن.
یه نکتهی دیگه هم مهمه: خیلی از مردههای این شهر، هنوز زینتهاشون رو تن داشتن. ولی توی این انباری، هیچی نبود — نه سلاح، نه طلا، نه هیچ نشونهای از اینکه کی بودن؛ فقط یه تیکه سنگِ صاف.

پس چیزی که استخونها میگن، اینه: دو تا مردِ بیسلاح، یکی جوون، یکی میانسال. و رابطهشون؟ پدر و پسر؟ دو تا برادر؟ دو تا سرباز؟ دو تا غریبه که وسطِ آتیش به یه گوشه پناه بردن؟ استخونها این رو نمیگن، و تا وقتی مدرکِ تازهای نباشه، هیچوقت هم نخواهند گفت.
چیزی که میمونه
دو قصه، از یه تپه؛ هر دو یهبار روایتِ ساده و دلخواه داشتن، و هر دو بعداً با نگاهِ دقیقتر برگشت خوردن. سه سربازِ قهرمان، که بعد از بازخوانیِ کاملِ یادداشتهای کاوش، احتمالاً غارتگر از آب دراومدن. و دو عاشق، که بعد از بررسیِ استخونشناسیِ دقیق، هر دو مردِ بالغ بودن، با رابطهای که هیچکس نمیدونه چی بوده.
چیزی که این دو ماجرا رو به هم وصل میکنه، اینکه اشتباه هیچوقت از خودِ استخونها و اشیا نبود؛ از ما بود، از چیزی که دوست داشتیم توی یه صحنه ببینیم. و هر دو بار، یه نفر برگشت سراغِ یادداشتهای اصلیِ کاوش و دوباره، بدونِ پیشفرض، نگاه کرد. این همون کاریه که باستانشناسی، وقتی درست انجام بشه، باید بکنه.
امروز تپهی حسنلو هنوز همونجاست، با تالارهای سوخته رو به آسمون. جام، توی موزهی ملیِ تهرانه. و اون دو نفرِ توی انباری، هنوز اسمی ندارن؛ فقط این مطمئنه که اون شب، وسطِ آتیش، توی یه انباریِ تنگ، یه نفر دستش رو گذاشت روی صورتِ یه نفرِ دیگه، و ۲۸۰۰ سال، برنداشت.


