شهری در ایران که هنوز گرجی حرف میزند؛ قصهی فریدونشهر
صد و پنجاه کیلومتر غربِ اصفهان، شهری هست که بالای مغازههایش، زیرِ نوشتهی فارسی، خطی دیگر هم نوشتهاند: الفبای گرجی. مردمِ فریدونشهر و روستاهای اطرافش نوادگانِ گرجیهاییاند که حدودِ چهارصد سال پیش، در لشکرکشیهای شاه عباس به کاختی، به ایران کوچ داده شدند. همهجای دیگرِ ایران زبانِ گرجیها خاموش شد؛ اینجا، در کوههای فریدن، در خانهها ماند. این مستند قصهی همین زبان است: غریبهای که سالِ ۱۸۹۴ به زبانِ اهالی حرف زد، کلمههایی که در خودِ گرجستان از بین رفتهاند اما اینجا ماندهاند، و خانوادههایی که سالِ ۱۹۷۲ به سرزمینِ اجدادشان برگشتند و آنجا غریبه ماندند.

سالِ ۱۸۹۴، یه مردِ غریبه از راهِ دور رسید به یه آبادی توی کوههای غربِ اصفهان. خودش بعدها تعریف کرده که دمِ آبادی، دو زن سرِ این بحث کردن که این مرد فرنگیه یا نه، تا اینکه مرد دهن باز کرد و به زبونِ خودشون حرف زد. زنها دویدن تو ده تا خبر بدن، چون اون زبون، زبونی بود که هیچ غریبهای نباید بلدش میبود؛ زبونی که اون آبادی نزدیکِ سیصد سال بود فقط بینِ خودشون بهش حرف میزدن. چطور میشه زبونی هزار کیلومتر دورتر از جایی که ازش اومده، سیصد سال زنده بمونه، وقتی همون زبون توی همهجای دیگهی ایران خاموش شده بود؟ این قصهی همون زبونه.
شهری با دو اسم
اون آبادی امروز فریدونشهره، حدودِ ۱۵۰ کیلومتر غربِ اصفهان، توی ارتفاعِ حدودِ ۲۵۰۰ متری زاگرس؛ میگن بلندترین شهرِ ایرانه. بینِ خودِ مردمش، شهر یه اسمِ دوم دارد: مارتقوپی، اسمِ یه روستا نزدیکِ تفلیس که ریشهاش برمیگرده به قدیسی به اسمِ آنتونِ مارتقوپی، یعنی «کسی که تنها زندگی میکنه». یه اسمِ قدیمیتر هم برای شهر روایت شده، سوپلی، که فقط یعنی «روستا». روستاهای دور و برش هم اسمِ دومِ گرجی دارن: سیبک همون واشلووانیه، چغیورت همون چغورتیِ تفلیسه، و افوس همون روئیسپیریِ کاختیه. کوهی که بالای شهر ایستاده، تسیخه نام دارد، یعنی «قلعه» به گرجی.
اگه توی خیابونهای فریدونشهر راه بری، بالای خیلی از مغازهها، زیرِ نوشتهی فارسی، خطِ گرجی هم نوشتهاند: عسلِ مارتقوپی، یه موبایلفروشی، یه سلمونی، حتی کافهای که خینکالی، غذای سنتیِ گرجی، میفروشد. جالب اینه که سالِ ۱۹۵۶، وقتی این آبادی رسماً شهر شد، یکی از اسمهای پیشنهادی برایش گرجیشهر بود، در کنارِ فریدونشهر و گلشهر؛ وزارتِ کشور آخرش فریدونشهر را انتخاب کرد. ده تا دوازده روستای دیگر هم دور و برِ همین شهر هستند که هنوز هزاران نفر توشان، لااقل توی خانه، گرجی حرف میزنند.

گرجیهایی که همهجای دربارِ صفوی بودن
برای فهمیدنِ اینکه این زبان چطور سر از کوهستانِ زاگرس درآورد، باید برگردیم به اصفهانِ صفوی، جایی که گرجیها فقط یه اقلیتِ گوشهگیر نبودند، بلکه همهجای دولت حضور داشتند. سیوسهپل را خیلیها میشناسند، اما اسمِ رسمیش «پلِ اللهوردیخان» است؛ اللهوردیخان، فرماندهی کلِ قشونِ شاه عباس از ۱۵۹۵ تا ۱۶۱۳، از گرجستان آمده بود (منابعِ ایرانیکا او را ارمنیای از گرجستان میدانند، نه خودِ گرجی). پیترو دلاواله، جهانگردِ ایتالیایی، نوشته که حدودِ سی هزار نفر توی قشونِ شاه عباس گرجی بودند و بیشترِ تفنگچیها هم از میانشان میآمدند. انگلبرت کمپفر، جهانگردِ آلمانی، در دههی ۱۶۸۰ حدودِ بیست هزار گرجی را در خودِ اصفهان دیده بود.
این حضور فقط به سپاه ختم نمیشد. گرگینخان، پادشاهِ کارتلی که فرماندهی صفوی هم شده بود، سال ۱۷۰۹ در قندهار در جنگ با افغانها کشته شد؛ رستمخان از ۱۶۲۰ حاکمِ اصفهان بود. اما همهی گرجیهایی که به ایران آمدند، به خواستِ خودشان نیامده بودند؛ بخشِ بزرگی از این جمعیت، محصولِ یه کوچِ اجباری بود.
کوچی که با شمشیر شروع شد
از ۱۶۱۴ تا ۱۶۱۷، شاه عباس چند بار به کاختی، در شرقِ گرجستان، لشکر کشید. کاختی، که تیموراز یکم پادشاهش بود، سر به شورش برداشته بود و جوابِ شاه عباس سخت بود. اسکندربیگ منشی، تاریخنویسِ دربارِ شاه عباس، نوشته که در یکی از همین لشکرکشیها، سالِ ۱۶۱۶، حدودِ ۱۳۰ هزار گرجی به ایران کوچانده شدند؛ ملکشاه حسینِ سیستانی، تاریخنویسِ دیگرِ همان دوره، عددِ ۲۰۰ هزار را ثبت کرده. دایرهالمعارفِ ایرانیکا در بخشِ تاریخیِ خودش نوشته که شاید تا هفتاد هزار نفر در همین لشکرکشیها کشته شدند و بیش از صد هزار نفر کوچانده شدند؛ عددهای دقیق هیچوقت روشن نمیشود، اما همهی منابع روی این توافق دارند که رقم، در مقیاسِ دهها هزار تا صدها هزار نفر بوده.
این جمعیتِ کوچاندهشده را در جاهای مختلفِ ایران پخش کردند: مازندران، خراسان، فارس، دزفول، و بخشِ بزرگی هم همین کوهستانِ زاگرس، دور و برِ فریدونشهرِ امروز. میگن آنها را اینجا نشاندند تا از راهِ اصفهان، در برابرِ حملهی عشایر نگهبانی کنند؛ الگویی که در جاهای دیگر هم تکرار شده، مثلِ آباسابادِ خراسان و آسپاسِ فارس. سیاحهایی مثلِ هربرت (۱۶۲۷) و فرایر (۱۶۷۷) وقتی به این کولونیها رسیدند، گرجیها را دیگر مسلمان یافتند؛ یعنی روندِ اسلامپذیری خیلی زود شروع شده بود. با این حال، هر چه که دلیلِ استقرار بوده، از همانجا این کوهها خانهشان شد.
جایی که این زبان خاموش شد
چیزی که این قصه را عجیب میکند، اینجاست: تقریباً همهجای دیگری که گرجیها نشسته بودند، زبانشان کمکم خاموش شد. در مازندران، امروز از آنها فقط اسمِ چند روستا مانده، مثلِ گرجیمحله و گرجیکلا. در دزفول، یه جمعیتِ کوچکِ گرجیزبان تا اواخرِ قرنِ نوزدهم (حدودِ ۱۸۹۰-۹۱) هنوز سرِ پا بود؛ امروز هیچ اثری از آن نیست. در فارس، بخشی از گرجیها کمکم جزوِ ایلِ قشقایی شدند و به طایفهای ترکزبان به اسمِ گرجیلو تبدیل شدند که دیگر ربطی به زبانِ اصلیشان نداشت.
نمونهی تکاندهندهترش آبادیِ آباساباد، بینِ شاهرود و سبزوار، است. حدودِ نود سال پیش، ولادیمیر مینورسکی، شرقشناسِ روس، سراغِ همین کولونیِ صفوی رفت. آنجا بهش گفتند فقط یه پیرزنِ خیلی پیر هنوز یه کم گرجی یادش هست؛ یعنی زبانی که چهارصد سال زنده بود، همان روزها روی لبِ یه نفر تمام میشد.

زبانی که فقط اینجا زنده ماند
اما در فریدان، زبان توی خانهها ماند و مادر به بچه یادش داد، نسل به نسل. سالِ ۱۸۱۰، جِی. ام. کینیر، افسرِ انگلیسی، حدودِ هزار خانوارِ گرجی را توی این منطقه شمرد که دیگر مسلمان بودند اما هنوز با فارسها ازدواج نمیکردند. اوایلِ دههی ۱۹۰۰، نیکیتین از مرکزِ این جمعیت، آخورهی بالا (همان مارتقوپی)، نوشته که ۱۶۰۰ خانه، بیست مسجد و هفت حمام داشته.
و اما آن غریبهی دمِ آبادی: اسمش لادو آغنیاشویلی بود، معلم و مردمشناسِ گرجی که از ۱۸۶۰ تا ۱۹۰۴ زندگی کرد و اولین کسی بود که از خودِ گرجستان به دنبالِ این آدمها آمد. یک سال و نیم بینشان ماند و در کتابی که سالِ ۱۸۹۶ منتشر کرد، حدودِ ۲۵۰۰ خانوار، یعنی نزدیکِ پانزده هزار نفر، شمرد. حدودِ سی سال بعد، سالِ ۱۹۲۷، آرنولد چیکوباوا، زبانشناسِ گرجی، اولین بررسیِ علمیِ این گویش را منتشر کرد و نوشت که گویشِ فریدانی «از ارتباط با دیگر گویشهای گرجی محروم است و کاملاً از تأثیرِ گرجیِ ادبی آزاد مانده»؛ یعنی این گرجی، سیصد سال جدا از خودِ گرجستان، مسیرِ خودش را رفته بود.
نتیجهی این جداافتادگی دو طرف داشت. از یه طرف، پژوهشگرانی مثلِ دمتراشویلی و دوندوا نشان دادند که این گویش هنوز ویژگیهایی از گرجیِ کاختیِ قرنِ هفدهم را حفظ کرده که در خودِ کاختی از بین رفتهاند. از طرفِ دیگر، فارسی آنقدر توی این گرجی نفوذ کرده که نمونههایش شنیدنی است: برای «دلمون تنگه» میگویند چوناتس گولی تانگی گوک، یعنی «دل» به گرجی و «تنگ» به فارسی؛ «خوشم نمیآد» میشود مه خوشاد آر مامدیس؛ «زندگی کردهن» میشود زندگی اوکنیات؛ و خداحافظیشان، غمرتما شاگیناخوس، کلمهبهکلمه ترجمهی «خدا نگهدار» است. بعضی منابعِ گرجی میگویند یک گرجیِ امروزی هم بهزحمت این گویش را میفهمد، هرچند منابعِ دیگر آن را زیرمجموعهی قابلِ فهمِ گویشهای شرقِ گرجستان میدانند؛ روی این نکته اتفاقِ نظر نیست.

بازگشتی که به خانه ختم نشد
سالِ ۱۹۷۲، چند خانواده از فریدونشهر و روستاهای دورش تصمیم گرفتند برگردند به سرزمینی که اجدادشان سیصد و پنجاه سال پیش از آنجا کوچانده شده بودند. آنها را در روستایی به اسمِ آخاشنی، در ناحیهی گورجاانیِ کاختی، اسکان دادند؛ یعنی برگشتند به همان منطقهای که این قصه ازش شروع شده بود. اما مردمِ محلی به آنها بهعنوانِ غریبه نگاه کردند؛ لقبی که برایشان گذاشتند، آنها را بیشتر بهخاطرِ دین و لهجهشان از بقیه جدا میکرد تا همخونی. برای مردمِ کاختی، این تازهرسیدهها ایرانی بودند، با یه گرجیِ قدیمی که بوی چهارصد سال پیش میداد؛ همان زبانی که حدودِ هشتاد سال قبل از آن، دمِ یه آبادی توی همین منطقه، یه غریبه را خودی کرده بود، اینبار از خودشان غریبه ساخت.
بیشترِ این خانوادهها خواستند برگردند ایران، و برگشتند. گزارشی که سالِ ۲۰۰۸ منتشر شد نوشته از آن خانوادهها، سیوشش سال بعد، فقط سه خانواده هنوز در گورجاانی مانده بودند. با این حال، پیوند بینِ فریدونشهر و گرجستان کاملاً قطع نشد: سالِ ۲۰۰۴ ساکاشویلی، رئیسجمهورِ گرجستان، به فریدونشهر رفت، اولین سرِ دولتِ گرجستان که این کار را کرد. سالِ ۲۰۱۴ سفیرِ گرجستان و سالِ ۲۰۱۵ رئیسِ پارلمانِ گرجستان از ایران دیدن کردند، و سالِ ۲۰۱۷ رئیسجمهورِ وقت، مارگولاشویلی، چهارده جوانِ فریدانی را در تفلیس میزبانی کرد و صندوقی برایِ حمایت از برنامههای زبانِ گرجی و موسیقیِ فولکِ فریدان راهاندازی شد.
چیزی که هنوز زندهست
آنچه قطعی است، این است: میان ۱۶۱۴ و ۱۶۱۷، دهها هزار گرجی به ایران کوچانده شدند و بخشی از آنها در کوههای فریدان نشستند؛ همهجای دیگری که این جمعیت پخش شد، زبانشان طی یکی دو قرن خاموش شد، اما در همین کوهستان، به شکلی که هنوز بهدرستی توضیحدادنی نیست، زبان زنده ماند. آنچه قطعی نیست، عددهاست: اینکه دقیقاً چند نفر کوچانده شدند (۱۳۰ هزار یا ۲۰۰ هزار)، چرا اینجا و نه جای دیگر زبان دوام آورد، و امروز دقیقاً چند نفر هنوز به این گویش حرف میزنند؛ تخمینها از حدودِ پنج هزار نفر تا صدها هزار نفرِ باهویتِ گرجیتبار، بسته به منبع، فرق میکند.
یه زنِ فریدونی، طبق روایتی که سالِ ۲۰۲۶ در نمایشگاهِ عکسِ ناتلا گریگالاشویلی در تفلیس آمده، تعریف کرده که مادرش یه بار به یه ابرِ رهگذر گفته بود: «ابر، کجا داری میری، شاید از روی کوههای گرجستان هم رد بشی؟»
ابر، کجا داری میری، شاید از روی کوههای گرجستان هم رد بشی؟
یه مادر توی کوههای زاگرس، پیغامی برای کوههایی میفرستد که شاید هیچوقت ندیده بود؛ و همین حالا، بالای عسلفروشی و موبایلفروشیِ فریدونشهر، دو خط کنارِ هم نوشتهاند، یکی از جایی که این مردم ازش آمدند، و یکی از جایی که خانهشان شد.

تصویرهای واقعی
town · commons/01 (2560 px original) · commons: Fereydunshahr_view.jpg · Γεωργός · CC BY-SA 4.0 · grocery / signs / phone · commons/60, 57, 17, 85 · commons: F._* shop signs · Γεωργός · CC BY-SA 4.0 · sibak · commons/33 · commons: Sibak.jpg · ooggs00995 · CC BY-SA 3.0 · tsikhe · commons/09 · commons: Tsikhe_mountain_(ციხე).jpg · CC BY-SA 4.0 · rain, farms, dashkasan · commons/03, 10, 37 · commons · CC BY-SA 4.0 · isfahani · commons/92 (Jani Farangi Saz for Kaempfer, 1684) · commons · PD · sio · commons · CC BY-SA · textile · commons/45 (Met 52.20.12, mid-16th c., Tahmasp era — tagged «قرنِ شانزدهم») · commons · CC0 · abbas · commons/75 (Bishndas, c. 1618) · commons · PD · elders · commons/42 (early-1900s elders; NOT Aghniashvili, see research «Myths») · commons · PD as stated · kakheti · commons/76 (Alazani valley from Telavi) · D.Papuashvili · commons · CC BY-SA 3.0 · home · chaikhana.media, «Memory of the Unknown» · press / unknown — confirm the caption on the page before shipping. بقیهی تصویرها بازسازیِ هوش مصنوعیان و روی خودِ ویدیو نشوندار شدن.


