کنجکاویاقصه‌ی امروز
مستندها › دیگر

سربازی که ۲۹ سال بعد از جنگ هنوز می‌جنگید — قصه‌ی کاملِ هیرو اونودا

زمستانِ ۱۹۴۴، افسرِ جوانی به نامِ هیرو اونودا به جزیره‌ی لوبانگ در فیلیپین فرستاده شد، با دستوری ساده: «حق نداری تسلیم بشی. حق نداری خودت رو بکشی.» جنگ یک سال بعد تمام شد. او تا مارسِ ۱۹۷۴ از جنگل بیرون نیامد. این مستند قصه‌ی آن بیست و نه سال است: برگه‌هایی که جعلی خوانده شدند، نامه‌های خانواده که از آسمان ریختند، همراهانی که یکی‌یکی رفتند، کشاورزانی که قربانی این جنگِ تمام‌نشده شدند، جوانی که با فهرستی از سه آرزو به جنگل رفت و او را پیدا کرد — و سربازی دیگر که نُه ماه بعد از او بیرون آمد و کمتر کسی به یادش دارد.

۳ مهر ۱۴۰۵مستند · ۵:۴۲۷ دقیقه خوندن
سربازی که ۲۹ سال بعد از جنگ هنوز می‌جنگید — قصه‌ی کاملِ هیرو اونودا

بیست و نه سال. این عددیه که وقتی قصه‌ی هیرو اونودا رو می‌شنوی، اول از همه گیجت می‌کنه. جنگ جهانی دوم سالِ ۱۹۴۵ تموم شد، ژاپن تسلیم شد، دنیا بازسازی شد، نسل‌ها عوض شدن — و یه سرباز، تو یه جزیره‌ی کوچیک تو فیلیپین، هنوز داشت طبقِ دستورِ سالِ ۱۹۴۴ می‌جنگید. سؤال این نیست که چرا اونودا تسلیم نشد؛ سؤال اینه که چه چیزی باید اتفاق بیفته تا یه آدم، سال‌ها بعد از تمومِ جنگ، هر مدرکِ پایانِ اون جنگ رو دروغ فرض کنه. جوابش تو یه دستور، چند تا برگه‌ی نخوانده، و یه فرمانده‌ی کتاب‌فروش‌شده پنهون شده.

از ووهان تا مدرسه‌ی جنگِ چریکی

اونودا سالِ ۱۹۲۲ تو یه شهرِ کوچیک تو جنوبِ ژاپن به دنیا اومد. هفده سالش که بود، رفت چین، به شهرِ ووهان، و اونجا کارمندِ یه شرکتِ تجاری شد؛ یعنی قبل از اینکه اصلاً سرباز بشه، یه زندگیِ کاملاً معمولی داشت. سالِ ۱۹۴۲، مثلِ خیلی‌های هم‌نسلش، به خدمتِ نظام احضار شد. اما مسیرش از همون‌جا فرق کرد: از بینِ سربازها، اونودا رو انتخاب کردن برای یه مدرسه‌ی نظامیِ خاص، جایی که افسرِ اطلاعاتی تربیت می‌کردن.

اون مدرسه چیزی بیشتر از آموزشِ معمولیِ رزمی بود. اونجا یاد می‌گرفتن چطور پشتِ خطِ دشمن پنهون بمونن، چطور با کمترین امکانات ماه‌ها دووم بیارن، و چطور بدونِ دستورِ مستقیم، خودشون تصمیم بگیرن. این آموزش، دقیقاً همون چیزی بود که بعدها اونودا رو برای سه دهه زنده نگه داشت — و همون چیزی بود که تسلیمش رو تا این حد سخت کرد.

سربازی که ۲۹ سال بعد از جنگ هنوز می‌جنگید — قصه‌ی کاملِ هیرو اونودا
بازسازی

مأموریتی که از روز اول شکست خورد

بیست و ششم دسامبرِ ۱۹۴۴، اونودا رو فرستادن به لوبانگ، یه جزیره‌ی کوچیک تو فیلیپین. مأموریتش مشخص بود: قبل از رسیدنِ آمریکایی‌ها، فرودگاهِ جزیره و اسکله‌ش رو نابود کنه. اما از همون روزِ اول، این مأموریت پیش نرفت — نه به خاطرِ اونودا، بلکه چون افسرهای بالادستِ خودش تو جزیره اجازه‌ی این کار رو ندادن.

دو ماه بعد، آمریکایی‌ها به جزیره رسیدن. اونودا با سه سربازِ دیگه به کوه‌ها پناه برد و از اونجا جنگِ چریکی‌ش رو شروع کرد؛ همون جنگی که قرار بود چند ماه طول بکشه.

برگه‌هایی که باور نکردن

تابستونِ ۱۹۴۵ جنگ تموم شد. چند ماه بعد، اهالیِ جزیره یه برگه جا گذاشتن با این پیام: «جنگ تموم شده. از کوه بیاید پایین.» آخرِ همون سال، از هواپیما هم برگه‌هایی ریختن که دستورِ تسلیمِ یه ژنرالِ ژاپنی روش نوشته شده بود.

چهار سرباز — اونودا و همراهاش — نشستن و این برگه‌ها رو خط به خط خوندن. نتیجه‌ای که گرفتن این بود: جعلیه. استدلالشون هم منطقِ خودشون رو داشت: اگه واقعاً جنگ تموم شده، چرا هنوز بعضی وقت‌ها کسی به سمتشون شلیک می‌کنه؟ این سوءظن، همون چیزی بود که بعدها هر مدرکِ دیگه‌ای رو هم بی‌اثر کرد.

سال‌ها گذشت. یکی از چهار نفر، سالِ ۱۹۴۹، یه روز گذاشت و رفت؛ چند ماه بعد تسلیم شد. سه نفرِ باقی‌مونده این اتفاق رو یه تهدید دیدن، نه یه علامتِ امید: حالا دشمن جای مخفیگاهشون رو می‌دونست. سالِ ۱۹۵۲، از هواپیما نامه و عکسِ خانواده‌هاشون رو ریختن تو جنگل. اونودا عکس‌ها رو دید و باز همون جمله رو تکرار کرد: جعلیه.

«جنگ تموم شده. از کوه بیاید پایین.»

این جمله، که ساده‌ترین و مستقیم‌ترین پیام ممکن بود، هیچ‌وقت باورپذیر نشد — چون باور کردنش یعنی قبول کردنِ اینکه سال‌ها زندگیِ زیرِ خط، بی‌دلیل بوده.

سربازی که ۲۹ سال بعد از جنگ هنوز می‌جنگید — قصه‌ی کاملِ هیرو اونودا
بازسازی

قربانی‌های یک جنگِ خصوصی

سالِ ۱۹۵۴، یکی دیگه از همراهانِ اونودا تو یه درگیری کشته شد. حالا فقط دو نفر مونده بودن. سالِ ۱۹۵۹، ژاپن رسماً اونودا رو مرده اعلام کرد؛ اما اونودا زنده بود، و جنگی که دیگه فقط برای خودش ادامه داشت، قربانی می‌گرفت.

این قربانی‌ها کشاورزهای جزیره بودن؛ آدم‌هایی که هیچ نقشی تو جنگِ جهانی نداشتن و فقط سرِ راهِ این گروهِ مخفی قرار می‌گرفتن. طبقِ گزارش‌ها، در طولِ این سال‌ها حدودِ سی نفر از اهالیِ لوبانگ کشته شدن. برای مردمِ جزیره، این داستانِ یه سربازِ وفادار نبود؛ داستانِ کسایی بود که از جنگل، و از چیزی که توش کمین کرده بود، می‌ترسیدن.

اکتبرِ ۱۹۷۲، اونودا و آخرین همراهش داشتن محصولِ برنجِ کشاورزها رو آتیش می‌زدن که پلیس رسید. تو درگیری، همراهش کشته شد. از اون لحظه، اونودا کاملاً تنها موند: پنجاه ساله، با همون لباسِ وصله‌خورده‌ی سربازی، و اسلحه‌ای که سال‌ها بود دقیق و سالم نگهش داشته بود.

جوانی که دنبالِ یه پاندا و یه آدم‌برفی بود

دو سال بعد از این ماجرا، یه جوونِ ژاپنی که دانشگاهش رو ول کرده بود، کوله‌ش رو بست. اسمش نوریو سوزوکی (Norio Suzuki) بود. به دوستاش گفته بود دنبالِ سه چیز می‌گرده، به همین ترتیب: ستوان اونودا، یه پاندا، و آدم‌برفی. این جمله شبیهِ یه شوخی به نظر می‌رسید، اما سوزوکی جدی بود؛ رفت لوبانگ و تو جنگل چادر زد.

فوریه‌ی ۱۹۷۴، بالاخره پیداش کرد. سوزوکی بهش گفت جنگ تموم شده — بیست و هشت سال و نیم پیش. اما اونودا، حتی این‌بار هم، تسلیم نشد. گفت فقط یه نفر می‌تونه بهش دستورِ زمین گذاشتنِ سلاح بده: فرمانده‌ی خودش.

سربازی که ۲۹ سال بعد از جنگ هنوز می‌جنگید — قصه‌ی کاملِ هیرو اونودا
بازسازی

کتاب‌فروش و پایانِ یک دستور

سوزوکی برگشت ژاپن و دنبالِ فرمانده‌ی سابقِ اونودا گشت: سرگرد تانیگوچی، مردی که حالا سال‌ها بود دیگه سرباز نبود و یه کتاب‌فروشی می‌گردوند. نهمِ مارسِ ۱۹۷۴، تانیگوچی به لوبانگ رفت و همون دستوری رو که سال‌ها قبل صادر شده بود، برای اونودا خوند: همه‌ی عملیات‌ها متوقف.

فردای همون روز، اونودا از جنگل اومد بیرون. با لباسِ نظامیِ کامل، با شمشیرش، و اسلحه‌ای که بعد از سی سال هنوز کار می‌کرد، همراه با پونصد تا فشنگ. یک روز بعد، رئیس‌جمهورِ فیلیپین تو کاخِ ریاست‌جمهوری بخشیدش — پایانی که برای کشاورزهایی که سی نفرشون کشته شده بودن، به همین راحتی قابلِ هضم نبود.

بازگشت به کشوری که دیگه نمی‌شناخت

ژاپنی که اونودا بهش برگشت، دیگه همون کشوری نبود که سالِ ۱۹۴۴ ترکش کرده بود. تو فرودگاه جمعیتِ زیادی منتظرش بودن، روزنامه‌ها ازش یه قهرمان ساختن. اما خودِ اونودا از این همه توجه راضی نبود؛ انگار سال‌های تنهاییِ جنگل، آدمی رو ساخته بود که با شلوغیِ توکیو جور در نمی‌اومد.

یک سال بعد، ژاپن رو ترک کرد و رفت برزیل، و اونجا یه مزرعه‌ی گاوداری راه انداخت. همون سال‌ها خاطراتش رو با عنوانِ «No Surrender: My Thirty-Year War» منتشر کرد. اما نویسنده‌ای که تو نوشتنِ اون کتاب کمکش کرده بود — سودا شین (Tsuda Shin) — بعدها کتابِ دیگه‌ای با نامِ «The Imaginary Hero» (۱۹۷۶) نوشت و گفت اون روایتِ رسمی، خیلی چیزها رو پاک کرده؛ یعنی حتی خودِ داستان، از همون ابتدا هم بی‌شک و بدونِ روایتِ رقیب نبود.

او آخرین نفر نبود

اونودا رو خیلی‌ها آخرین سربازِ جنگِ جهانیِ دوم می‌دونن، اما این درست نیست. نه ماه بعد، دسامبرِ ۱۹۷۴، یه سربازِ دیگه تو جنگل‌های اندونزی، تو جزیره‌ی موروتای، پیدا شد. اسمش ترو ناکامورا بود؛ سربازی تایوانی، از بومی‌های همون جزیره، که برای ارتشِ ژاپن جنگیده بود و نه ژاپنی بلد بود نه چینی. برخلافِ اونودا، برگشتنِ ناکامورا نه استقبال داشت و نه توجهِ رسانه‌ای؛ کمتر کسی اسمش رو به یاد داره.

سربازی که ۲۹ سال بعد از جنگ هنوز می‌جنگید — قصه‌ی کاملِ هیرو اونودا
بازسازی

سالِ ۱۹۹۶، اونودا یک بار دیگه به لوبانگ برگشت و برای مدرسه‌ی محلیِ جزیره ده هزار دلار کمک کرد. شورای شهر ازش خواست به خانواده‌ی قربانی‌ها هم خسارت بده — درخواستی که نشون می‌ده حتی بعد از دهه‌ها، قصه‌ی اونودا برای اهالیِ لوبانگ هنوز قصه‌ی یه قهرمان نبود.

اونودا سالِ ۲۰۱۴ در توکیو از دنیا رفت، نود و یک ساله. سوزوکی، همون جوونی که با فهرستِ سه‌تایی‌ش به جنگل رفته بود، بعد از پیدا کردنِ اونودا، پانداشو هم پیدا کرد. اما تو مسیرِ پیدا کردنِ سومی — آدم‌برفی — سالِ ۱۹۸۶ تو کوه‌های هیمالیا زیرِ یه بهمن جونش رو از دست داد؛ هنوز داشت دنبالِ چیزی می‌گشت که هیچ‌کس مطمئن نبود واقعاً وجود داره.

چیزی که قطعیه: اونودا سه دهه با دستوری زندگی کرد که هیچ‌کس رسماً لغوش نکرده بود، و این دستور فقط با اومدنِ فرمانده‌ی اصلیش کنار رفت. چیزی که هنوز محلِ بحثه: چقدر از تصمیمِ اون سال‌ها واقعاً باورِ صادقانه به ادامه‌ی جنگ بود، و چقدرش ترسِ عادت‌شده به بی‌اعتمادی — همون چیزی که خودِ آموزشِ نظامیش بهش یاد داده بود. و چیزی که همیشه سایه‌ی این قصه می‌مونه، سرنوشتِ کسانیه که نه سرباز بودن نه دشمن، فقط تصادفاً کشاورزِ همون جزیره بودن.

مستندهای دیگر