کنجکاویاقصه‌ی امروز
مستندها › دیگر

زیرِ پارکِ قیطریه‌ی تهران یک گورستانِ ۳۲۰۰ ساله است — و استخوان‌هایش را هیچ‌کس نخوانده

پاییزِ ۱۳۳۷، روی تپه‌ای بالای باغ‌های شمیران، بیلِ یک کارگر به چیزی خورد که خاک نبود: سفالِ خاکستری، و لای سفال‌ها استخوان. ده سال بعد تیمی به سرپرستیِ سیف‌الله کامبخش‌فرد زمین را شبکه‌بندی کرد — صد و پنجاه و هشت مربعِ پنج در پنج — و هر مربعی که باز کرد، قبر داشت. سیصد و پنجاه قبر، هیچ‌کدام عمیق‌تر از یک متر، همه به پهلو با زانوهای جمع، و کنارِ هر کدام ظرفی با غذای خشک. این مستند قصه‌ی آن گورستان است: مردمی بی‌خط و بی‌نام، «عصرِ آهنی» که در آن آهن نیست، شهری که ده سال بعد از اولین کشف رسید و دیگر نرفت، و جمله‌ای در پرونده‌ی علمیِ این محوطه که کمتر کسی به آن اشاره می‌کند.

۱ مهر ۱۴۰۵مستند · ۶:۱۰۸ دقیقه خوندن
زیرِ پارکِ قیطریه‌ی تهران یک گورستانِ ۳۲۰۰ ساله است — و استخوان‌هایش را هیچ‌کس نخوانده

پاییز سال ۱۳۳۷، وقتی کسی هنوز اسمِ قیطریه رو با پارک و بلوار و برج نمی‌شناخت، اون بالا فقط یه تپه بود؛ کنارِ باغ‌های شمیران، با یه برکه‌ی کوچیک پایینِ دستش. یکی داشت اون‌جا خونه می‌ساخت. کارگرها زمین رو می‌کندن که بیل به چیزی خورد که خاک نبود — سفالِ خاکستری، براق، با لوله‌ای دراز. و لای همون سفال‌ها، استخوان. خبر به اداره‌ی باستان‌شناسی رسید، و بعدش، عجیب اینه، ده سال هیچ اتفاقی نیفتاد. سوالی که این قصه رو تا امروز باز نگه داشته همینه: زیرِ یکی از شلوغ‌ترین پارک‌های تهران، چه‌قدر از یه گورستانِ سه‌هزارودویست‌ساله هنوز نفس می‌کشه، و چرا آدم‌هایی که ازش درآوردیم، هنوز بی‌اسم و بی‌سؤال موندن؟

چیزی که زیرِ بیل بود

اون کشفِ اول، سالِ ۱۳۳۷، فقط یه هشدار بود؛ نه کاوش. کسی نیومد، هیچ تیمی تشکیل نشد، محوطه همون‌طور موند. تا اینکه سالِ ۱۳۴۷، دوباره کنارِ همون برکه گودبرداری کردن و دوباره سفال از خاک بیرون زد. این بار اداره‌ی باستان‌شناسی جدی گرفت و یه تیم فرستاد، به سرپرستیِ باستان‌شناسی به اسمِ سیف‌الله کامبخش‌فرد — از نسلی که با بیل و قلم و دفترچه‌ی میدانی کار یاد گرفته بود، نه با آزمایشگاه. کامبخش‌فرد اولین کاری که کرد این بود که زمین رو شبکه‌بندی کنه: مربع‌های پنج در پنج متر، با نخ و میخ، تا هر بخشی از خاک جای دقیقِ خودش رو تو نقشه داشته باشه. صد و پنجاه و هشت مربع باز شد، تو سه محوطه‌ی جدا، و نکته‌ای که همون اول همه رو غافلگیر کرد این بود: تقریباً هر مربعی که باز می‌کردن، یه قبر داشت.

زیرِ پارکِ قیطریه‌ی تهران یک گورستانِ ۳۲۰۰ ساله است — و استخوان‌هایش را هیچ‌کس نخوانده
بازسازی

سیصد و پنجاه نفر، همه به یه شکل

کاوش سه سال طول کشید. در نهایت سیصد و پنجاه قبر از دلِ خاک بیرون اومد، و همه‌شون یه الگوی مشترک داشتن. هیچ‌کدوم عمیق نبودن — بعضی‌ها یک متر زیرِ سطح، بعضی‌ها فقط سی سانتی‌متر. یعنی این آدم‌ها هیچ‌وقت واقعاً «دور» نبودن؛ سه هزار سال، درست زیرِ پای هرکسی که از اون‌جا رد می‌شد. مرده‌ها رو به پهلو می‌خوابوندن، زانوها جمع به سمتِ سینه، یه وضعیتی که تو باستان‌شناسیِ منطقه بارها دیده شده. هیچ تابوتی نبود، هیچ سنگِ قبری نبود؛ فقط خاک، جسد، و وسایلی که کنارش گذاشته بودن. همین سادگیِ آیینی، بدونِ ساختمان یا بنای یادبود، یکی از چیزهاییه که این گورستون رو از خیلی تمدن‌های هم‌عصرش متمایز می‌کنه.

توشه‌ای برای سفر

کنارِ هر قبر، ظرف بود — بعضی‌ها پنج تا، بعضی‌ها ده تا، و چندتایی حتی تا بیست ظرف. همه از همون سفالِ خاکستریِ براق، با لوله‌های دراز و باریک، شکلی که تو دشتِ تهران امضای همون دوره حساب می‌شه. توی ظرف‌ها غذای خشک گذاشته بودن، و استخوانِ گوسفند — انگار داشتن برای کسی توشه می‌بستن. کنارِ قبرِ زن‌ها سنجاق و گردنبند پیدا شده، کنارِ مردها خنجر، و سرنیزه‌های برنزی که نوکشون رو به آسمون تو خاک فرو کرده بودن. این چیدمان به‌سختی می‌شه چیزی جز یه باورِ روشن درباره‌ی مرگ تعبیرش کرد: کسی که برای یه نفر غذا و سلاح کنارِ قبرش می‌ذاره، فکر می‌کنه اون سفر هنوز تموم نشده.

زیرِ پارکِ قیطریه‌ی تهران یک گورستانِ ۳۲۰۰ ساله است — و استخوان‌هایش را هیچ‌کس نخوانده
بازسازی

عصرِ آهنی، بدونِ آهن

دوره‌ای که این گورستون بهش تعلق داره رو باستان‌شناس‌ها «عصرِ آهن» می‌نامن، و همین‌جاست که یه تناقضِ کوچیک و جالب پیش میاد: تو قبرهای قیطریه آهن تقریباً پیدا نمی‌شه. تقریباً همه‌چی برنزیه — خنجرها، سرنیزه‌ها، زیورآلات. و دقیقاً همین نبودنِ آهن، همراه با شکلِ سفال‌ها، تاریخِ گورستون رو مشخص می‌کنه: اواخرِ هزاره‌ی دومِ پیش از میلاد، یعنی حدودِ ۱۲۰۰ سالِ پیش از میلاد، چیزی حدودِ ۳۲۰۰ سال پیش از امروز. یعنی وقتی نامِ «عصرِ آهن» برای این برهه انتخاب شده، هنوز آهن به این دشت نرسیده بود؛ اسمِ دوره از یه قاعده‌ی کلی‌تر اومده، نه از چیزی که تو همین قبرها پیدا شده.

این‌ها کی بودن؟

جوابِ صادقانه اینه: نمی‌دونیم. این مردم خط نداشتن، هیچ نوشته‌ای ازشون باقی نمونده — نه اسمِ خودشون، نه اسمِ خداشون، نه اسمِ شهری که توش زندگی می‌کردن. تنها چیزی که ازشون به ما رسیده همون ظرف‌هاست. و از دهه‌ی ۱۳۴۰ به بعد، سرِ همین ظرف‌ها یه بحثِ علمی راه افتاده که هنوز بسته نشده.

یه فرضیه می‌گه سفالِ خاکستریِ براق نشانه‌ی یه موجِ مهاجرته: مردمی از شمالِ شرق اومدن و این سبکِ سفال رو با خودشون آوردن، و بعضی حتی این گروه رو با اجدادِ مادها یکی دونستن. اما وقتی امروز خودِ سفال‌ها رو دقیق‌تر نگاه می‌کنن، این روایت محکم به نظر نمی‌رسه. سفالِ خاکستریِ دشتِ تهران، طبق بررسی‌های بعدی، سابقه‌ای پیوسته از عصرِ برنز داره — از حدودِ ۱۶۰۰ سالِ پیش از میلاد. یعنی این احتمال هست که این مردم از جای دوری کوچ نکرده باشن، بلکه نسل‌های پیشینِ همون دشت بودن، فقط با سبکِ سفالِ جدید. این بحث هنوز میانِ محققان باز مونده؛ هیچ‌کدومِ دو روایت، به‌قطعیت رد یا تأیید نشده.

قیطریه تنها نمونه‌ی این دوره تو دشتِ تهران نیست. گورستان‌های هم‌عصر دیگه‌ای هم دورتادورِ همین دشت پیدا شده — خورین در غرب، چشمه‌علی و ری در جنوب، تپه پردیس در شرق، و همین‌طور پیشوا و تپه گلستان. از بینِ همه‌ی این‌ها، فقط تپه پردیس تاریخ‌گذاریِ دقیق داره — بینِ ۱۶۰۰ تا ۱۳۰۰ سالِ پیش از میلاد — و به‌واسطه‌ی همین، تاریخِ قیطریه هم با مقایسه به همسایه‌هاش تخمین زده می‌شه. یه شبکه‌ی احتمالی از آبادی‌های کوچیک و گورستان‌هاشون، روی همون دشتی که سه هزار سال بعد اسمش می‌شه تهران.

زیرِ پارکِ قیطریه‌ی تهران یک گورستانِ ۳۲۰۰ ساله است — و استخوان‌هایش را هیچ‌کس نخوانده
بازسازی

دوربینی که یادش نرفت

همون سالی که کاوش در جریان بود، یه فیلمسازِ جوون با دوربینِ تلویزیونِ ملی سرِ خاک‌برداری اومد. اسمش پرویز کیمیاوی بود، تازه از فرانسه برگشته بود. سیزده دقیقه فیلم گرفت و اسمش رو گذاشت «تپه‌های قیطریه». این فیلم نه گزارشِ خبریه، نه مستندِ آموزشیِ معمولی؛ دوربین بینِ خاک و استخوان و کارگرها می‌چرخه و بیشتر از اینکه جواب بده، سؤال می‌پرسه. امروز، همون سیزده دقیقه تقریباً تنها تصویرِ متحرکیه که از اون کاوش باقی مونده — هیچ آرشیوِ دیگه‌ای از خودِ حفاری، از لحظه‌ی باز شدنِ اون قبرها، در دسترس نیست.

باستان‌شناس‌ها یه چیزِ ساده از شهرداری خواستن: تو این محدوده مجوزِ ساخت نده، حداقل تا وقتی کار تموم بشه.

شهرداری قبول کرد، اما این قول فقط تا وقتی پابرجا موند که باستان‌شناس‌ها وسایلشون رو جمع کردن و رفتن. بعدش ساخت‌وساز برگشت، این بار سریع‌تر از قبل. و این سرنوشت فقط مالِ قیطریه نبود؛ تپه پردیس هم، همون گورستانی که تاریخ‌گذاریِ دقیقش رو داشت، قرار بود بعد از کاوش به یه سایت‌موزه تبدیل بشه، اما کاوشگرش بعدها نوشته که محوطه دوباره غارت و تخریب شد.

چیزی که ماند، چیزی که نماند

گورستانِ قیطریه فقط تا حدی کاوش شد؛ بخشِ باقی‌مونده‌ش هیچ‌وقت باز نشد. این یه نکته‌ی مهمه که باید دقیق گفتش: سیصد و پنجاه قبری که پیدا شد، از خاک بیرون اومدن و دیگه اون‌جا نیستن — الان ظرف‌هاشون تو موزه‌ی ملی، پشتِ شیشه، چند کیلومتر پایین‌تر از جایی‌ان که سه هزار سال خوابیده بودن. اون چیزی که هنوز زیرِ خاکه، بخشِ کاوش‌نشده‌ی همون محوطه‌ست — کنارِ پارک و زیرِ بخش‌هایی از همون زمین، نه لزوماً همون سیصد و پنجاه قبری که دیدیم. روی زمینِ خالی‌شده، پارکِ قیطریه ساخته شد، و امروز یکی از شلوغ‌ترین پارک‌های تهرانه.

باستان‌شناس‌ها می‌گن، با کمی طعنه، اتفاقاً همین پارک بهترین محافظه: تا وقتی کسی زیرش رو رسماً حفاری نکنه، هیچ جرثقیلی هم بهش نمی‌رسه. اما هر بار که کسی می‌خواد تو این پارک یا اطرافش چیزی بسازه، همون سؤالِ قدیمی دوباره برمی‌گرده — زیرِ این خاک چی مونده که هنوز ندیدیم؟

زیرِ پارکِ قیطریه‌ی تهران یک گورستانِ ۳۲۰۰ ساله است — و استخوان‌هایش را هیچ‌کس نخوانده
بازسازی

چیزی که هیچ‌وقت خونده نشد

تو پرونده‌ی علمیِ قیطریه یه جمله هست که کم‌تر کسی بهش اشاره می‌کنه: استخوان‌های انسانیِ این گورستان هیچ‌وقت به‌طورِ کامل مطالعه نشدن. یعنی سیصد و پنجاه نفر از خاک بیرون اومدن، و هنوز دقیق نمی‌دونیم چند سالشون بوده وقتی مردن. نمی‌دونیم چی می‌خوردن، از چی مریض می‌شدن، با هم نسبتِ خونی داشتن یا نه. ظرف‌هاشون شماره خورد، عکس گرفته شد، تو ویترینِ موزه چیده شد — طبقِ گزارشِ مرجعِ دشتِ تهران، بیش از ۲۰۰۰ شیء از این کاوش ثبت شده. اما خودِ آدم‌ها، نه.

سیف‌الله کامبخش‌فرد سالِ ۱۳۸۹ از دنیا رفت. گزارشِ کاملِ کاوش رو سالِ ۱۳۶۹ چاپ کرده بود، و همون گزارش هنوز مرجعِ اصلیِ هرکسی‌یه که می‌خواد درباره‌ی قیطریه چیزی بدونه. چیزی که قطعیه این‌هاست: یه گورستانِ حدودِ سه‌هزاردویست‌ساله زیرِ این منطقه هست، مردمش به‌شیوه‌ای مشخص و آیینی دفن شدن، برنز داشتن نه آهن، و بخشِ بزرگی از هویتشون — سبکِ سفالشون از کجا اومده، چند سال عمر می‌کردن، با هم چه نسبتی داشتن — هنوز باز مونده. پارکِ قیطریه امروز پر از بچه‌ای‌ه که بازی می‌کنن و آدم‌هایی که روی چمن می‌شینن، و کمتر از یک متر زیرِ همون چمن، تو خاکی که هیچ‌وقت باز نشده، شاید هنوز کسی به پهلو خوابیده باشه، زانوها جمع، با ظرفِ غذاش کنارِ سرش — کسی که هیچ‌کس اسمش رو نمی‌دونه، و شاید هیچ‌وقت هم ندونیم.

مستندهای دیگر