راهآهنی که ایران با پولِ چای ساخت و جنگِ جهانی را برد — «پلِ پیروزی»
هزار و سیصد و نود و چهار کیلومتر، بیش از دویست تونل، یازده سال کار — و پولش نه از وام خارجی، که از مالیاتِ قند و چای. سه سال بعد از افتتاح، بزرگترین جنگِ تاریخ آمد سراغش: چهار میلیون تن سلاح و غذا، نزدیکِ دویست هزار کامیون و پنج هزار هواپیما از وسطِ ایران به شوروی رفت، و متفقین به ایران گفتند «پلِ پیروزی». این مستند قصهی آن سه سال است — از راهآهنی که یک ملت با پولِ خودش ساخت، تا سالی که همان کامیونها از تهرانی رد میشدند که نان نداشت، تا سه نفری که در تهران یک خط «ممنون» نوشتند و قول دادند بروند.

راهآهنی که ایران یازده سال طول کشید تا بسازدش، با پولِ خودش، بدونِ وامِ خارجی، سه سال بعد از افتتاحش تبدیل شد به یکی از حیاتیترین مسیرهای بزرگترین جنگِ تاریخِ بشر. چهار میلیون تن اسلحه و غذا از وسطِ خاکِ ایران رد شد تا به شورویِ در حالِ سقوط برسه. متفقین اسمش رو گذاشتند «پلِ پیروزی». ولی همون سالهایی که این پل داشت جنگ رو میبرد، تو پایتختِ همین کشور مردم برای یه تکه نون به خیابون میریختند. این دوتا قصه، یکیان.
راهآهنی از جیبِ مردم
راهآهنِ سراسریِ ایران، از خلیجِ فارس شروع میشه، از وسطِ رشتهکوهِ زاگرس رد میشه، از وسطِ البرز رد میشه، و میرسه به دریای خزر. ۱۳۹۴ کیلومتر مسیر، بیش از ۲۰۰ تونل، بیش از ۴۰۰۰ پل. ساختنش ۱۱ سال طول کشید، از ۱۹۲۷ تا ۱۹۳۸ میلادی. یه شرکتِ دانمارکی به اسمِ کمپساکس (Kampsax) مدیریتِ کل رو دستش داشت، با ۴۳ پیمانکار از کشورهای مختلفِ اروپا که هر کدوم یه بخش از مسیر رو میساختند.
نکتهی اصلی اینجاست که پولِ این پروژهی عظیم، از هیچ وامِ خارجی نیومد. تأمینِ مالیش از مالیاتی بود که دولت روی قند، شکر و چای بسته بود؛ یعنی یه مالیاتِ مصرفیِ روزمره که هر خانواری، با هر بارِ خریدِ چای و قند، یه ذره از این راهآهن رو میساخت. تابستانِ ۱۹۳۸، راهآهن رسماً افتتاح شد؛ کاری که چند نسل بعد، سازمانِ یونسکو در سالِ ۲۰۲۱ به عنوانِ میراثِ جهانی ثبتش کرد، دقیقاً به همین دلیل که یه ملت با منابعِ خودش ساخته بودتش، نه با وامِ قدرتهای خارجی.

اشغال، درست سه هفته بعد از یه سالگرد
سومِ شهریورِ ۱۳۲۰ (اوت ۱۹۴۱)، ارتشِ بریتانیا از جنوب و ارتشِ شوروی از شمال، وارد خاکِ ایران شدند. بهانهی رسمی، حضورِ کارشناسان و کارگرانِ آلمانی در ایران بود؛ دلیلِ واقعی، چیزِ دیگهای بود که چند ماه بعد روشن شد. سه هفته بعد از این حمله، رضاشاه از سلطنت استعفا داد و از کشور خارج شد؛ سه سال بعد هم در آفریقای جنوبی درگذشت. پسرش، محمدرضا، در ۲۱ سالگی به سلطنت رسید، در حالی که راهآهنی که پدرش با پولِ مردم ساخته بود، افتاده بود دستِ همون قدرتهایی که کشور رو اشغال کرده بودند.
چرا از وسطِ ایران؟
برای فهمیدنِ اینکه چرا این راهآهن اینقدر مهم شد، باید چند هزار کیلومتر اونطرفتر رو نگاه کرد. تابستانِ ۱۹۴۱، آلمان به شوروی حمله کرده بود و ارتشِ شوروی داشت از هم میپاشید. آمریکا تصمیم گرفت زیرِ قانونی به اسمِ «وام و اجاره» (Lend-Lease) به شوروی کمکِ نظامی و غذایی برسونه. مشکل این بود که این کمکها چطور باید میرسید؟ از مسیرِ شمالی، یعنی اقیانوسِ منجمدِ شمالی، زیردریاییهای آلمانی کشتیها رو غرق میکردند. از مسیرِ اقیانوسِ آرام هم ژاپن اجازهی عبورِ محمولاتِ نظامی رو نمیداد.
تنها راهِ باز، مسیری بود از خلیجِ فارس به بالا، از وسطِ ایران، تا مرزِ شمالیِ کشور و از اونجا به شوروی. و درست وسطِ این مسیر، همون راهآهنی بود که تازه سه سال از افتتاحش میگذشت؛ زیرساختی که خودِ ایرانیها بدونِ اینکه بدونند برای چی، دقیقاً سرِ وقت ساخته بودنش.
عملیاتی به اسمِ پلِ پیروزی
متفقین این مسیر رو «پلِ پیروزی» نامیدند؛ یه اسمِ نمادین برای عملیاتی که بهواقع عظیم بود. پاییزِ ۱۹۴۱ اولین گروهِ نظامیِ آمریکا وارد ایران شد؛ اول چند صد نفر بودند، یه سال بعد ۵۴۰۰ سرباز با یه کشتی به ایران رسیدند. در اوجِ کار، نزدیکِ ۳۰ هزار سربازِ آمریکایی در ایران مستقر بودند، در کنارِ نیروهای بریتانیایی، هندی و روس. اسمِ فرماندهیِ مشترکِ این نیروها رو گذاشته بودند «فرماندهیِ خلیجِ فارس» (Persian Gulf Command).
در اندیمشک و بعد در خرمشهر، کارخونههای مونتاژ کامیون راه انداختند. کامیونها قطعهقطعه با کشتی میرسیدند، همونجا سرِ هم میشدند و با راننده به سمتِ شمال حرکت میکردند؛ اول با رانندههای آمریکایی، بعدتر با رانندههای ایرانی. در طولِ سه سال، نزدیکِ ۲۰۰ هزار کامیون و خودروی دیگه در ایران مونتاژ شد. یه روز عکاسِ ارتشِ آمریکا از سیهزارمین کامیون، همراهِ همهی کارگرانِ پشتِ صحنه، عکس گرفت. اگه مسافتِ رانندگیِ همهی این رانندهها رو جمع بزنیم، روی هم بیش از ۱۵۰ میلیون کیلومتر در جادههای ایران رانندگی شده.

راهآهنی که زیرِ پرچمِ دیگران بهکار افتاد
جاده بهتنهایی کافی نبود؛ راهآهن باید فعال میشد. اوایلِ سالِ ۱۹۴۲، همین راهآهن روزی کمتر از ۱۰۰۰ تن بار جابهجا میکرد؛ ظرفیتی که برای حجمِ عظیمِ کمکهای نظامی بههیچوجه کافی نبود. زمستانِ همون سال، ارتشِ آمریکا کنترلِ ادارهی راهآهن رو دستش گرفت و ۳۵۰۰ سربازِ متخصصِ راهآهنی به ایران آورد. لوکوموتیوهای بخار رو با دیزلی جایگزین کردند، چون در اون همه تونلِ پرپیچوخم، لوکوموتیوِ بخار بهسختی نفس میکشید.
نتیجه، جهشی چشمگیر بود: سپتامبرِ ۱۹۴۳، ظرفیتِ روزانه به ۵۴۰۰ تن رسید و در سالِ ۱۹۴۴، بهطورِ متوسط روزی ۶۵۰۰ تن بار حمل میشد؛ یعنی ۶ برابرِ رقمِ دو سالِ قبل از اون. در آبادان هم یه کارخانهی دیگه راه انداختند، این بار برای مونتاژِ هواپیما. نزدیکِ ۵۰۰۰ هواپیمای جنگی اونجا سرِ هم شد و پروازی به سمتِ شمال فرستاده شد.
اگه همهی این عددها رو جمع بزنیم: در کلِ جنگ، ۴ میلیون و ۱۵۹ هزار تن بار از مسیرِ ایران به شوروی رسید؛ حدودِ یکچهارمِ کلِ کمکی که آمریکا زیرِ قانونِ وام و اجاره به شوروی داد. یعنی از هر چهار تن کمکِ آمریکا به شوروی، یکیش از وسطِ خاکِ ایران رد شده. این ارقام رو خودِ ارتشِ آمریکا در تاریخِ رسمیِ جنگ جهانی دومش ثبت کرده.
همان سالها، در تهران
ولی یه بخشِ این قصه هست که در تاریخِ رسمیِ آمریکا فقط یه پاراگراف میشه، و در تاریخِ ایران یه سالِ کامل. سالِ ۱۳۲۱، محصولِ کشاورزی ضعیف بود. گندمِ تهران همیشه از آذربایجان تأمین میشد، و آذربایجان اون موقع در اشغالِ ارتشِ شوروی بود. شوروی گندمِ آذربایجان رو برای مصرفِ خودش نگه داشت و اجازهی انتقالش به تهران رو نداد.
از اسفندِ ۱۳۲۰ تا اسفندِ ۱۳۲۱، فقط ۳۰۰ تن گندم از آذربایجان به تهران رسید؛ رقمی مسخره برای نیازِ یه پایتخت. راهآهن که باید نانِ مردم رو جابهجا میکرد، درگیرِ حملونقلِ نظامی بود؛ نزدیکِ نیمی از کامیونهای کشور هم در اختیارِ همین عملیات بودند. قیمتِ نون چند برابر شد، «نانِ سیلو» وارد سفرهها شد؛ نونی که مردم دربارهش میگفتند همهچیز توش هست جز گندم. بعدش بیماریِ تیفوس هم اومد.

هفدهمِ آذر
هفدهمِ آذرِ ۱۳۲۱، صبح، دانشجوها به سمتِ میدانِ بهارستان راه افتادند؛ اعتراضی برای نون. در مسیر، مردمِ جنوبِ شهر هم بهشون پیوستند. پلیس از میدان عقب کشید و جمعیت وارد ساختمانِ مجلس شد، بعد به سمتِ بازار رفت. فردا صبح دوباره جمع شدند، ولی این بار ارتش با مسلسل منتظرشون بود. به جمعیت تیراندازی شد؛ این پژوهشِ آکادمیک (McFarland، ۱۹۸۵) با عنوانِ «کالبدشکافیِ یه جمعیتِ سیاسیِ ایرانی: شورشِ نانِ تهران در دسامبرِ ۱۹۴۲» بهطورِ مستقل این رویداد رو بررسی کرده. نکتهی تلخ اینجاست که همین ماه، کامیونهای پر از غذا و مهمات داشتند از همین تهران رد میشدند و به سمتِ شمال، به سمتِ شوروی، میرفتند.
سه نفر در تهران
یه سال بعد، آذرِ ۱۳۲۲، روزولت، چرچیل و استالین به تهران اومدند؛ اولین باری بود که این سه رهبر با هم در یه جا جمع میشدند. کنفرانس در سفارتِ شوروی برگزار شد و اونجا نقشهی باقیِ جنگ کشیده شد. شاهِ جوانِ ایران، در واقع مهمانِ کنفرانسی بود که در پایتختِ خودش برگزار میشد.
روزِ آخر، هر سه رهبر «اعلامیهی سهقدرت دربارهی ایران» (Tehran Declaration, یکم دسامبرِ ۱۹۴۳) رو امضا کردند. متنِ این سند میگه:
«از کمکی که ایران در پیشبردِ جنگ کرده، بهویژه با آسان کردنِ رساندنِ تدارکات به اتحادِ شوروی، قدردانی میکنیم.»
اعلامیه همچنین نوشته بود که استقلال، حاکمیت و تمامیتِ ارضیِ ایران محترم شمرده میشه؛ تعهدی که، دستکم روی کاغذ، ثبت شد.

رفتن، ولی نه همزمان
جنگ که تموم شد، آمریکاییها اولِ ژوئنِ ۱۹۴۵ اعلام کردند که مأموریتشون در ایران به پایان رسیده؛ آخرین گروهشون یه روز بعد از کریسمسِ همون سال از ایران رفت. نیروهای بریتانیایی هم سرِ موعدِ مقرر خارج شدند. شوروی اما نرفت؛ موعدِ خروجِ توافقشدهش اسفندِ ۱۳۲۴ بود، ولی تا اردیبهشتِ ۱۳۲۵ در ایران موند و وقتی خارج شد که بحرانِ آذربایجان به یه بحرانِ جهانی تبدیل شده بود؛ همون آذربایجانی که سه سال قبلش گندمش نمیرسید به تهران.
چی قطعیه، چی هنوز معلوم نیست
عددهای حملونقل قطعیه؛ اونها رو خودِ ارتشِ آمریکا و بنیادِ تاریخیِ ارتش (Army Historical Foundation) ثبت کردند: ۴ میلیون و ۱۵۹ هزار تن بار، یکچهارمِ کلِ کمکِ آمریکا به شوروی، نه نیمی از اون؛ یه رقمِ دیگه (۴۵ درصد) هست که بعضی منابع مثل Ward به کار بردن، ولی اون رقم شاملِ ترافیکِ بریتانیایی هم میشه و با رقمِ اختصاصیِ شورویمقصد یکی نیست. متنِ اعلامیهی تهران هم دقیقاً همونیه که بالا نقل شد؛ سندیه که وجود داره و قابلِ خوندنه.
چیزی که قطعی نیست، تعدادِ دقیقِ قربانیانِ قحطیه؛ یه پژوهشگر (Majd) رقمِ ۳ تا ۴ میلیون نفر رو مطرح کرده، در حالی که ارزیابیهای دیگه اون رو «احتمالاً کم» توصیف میکنند. کسی هم نمیدونه دقیقاً کی اسمِ «پلِ پیروزی» رو برای اولین بار به کار برد؛ معمولاً این عبارت رو به چرچیل نسبت میدن، ولی نقلِ مستقیمی که بشه بهعنوانِ منبعِ اولیه بهش اشاره کرد، پیدا نشده؛ برای همین درستتره بگیم «متفقین» این اسم رو گذاشتند، نه یه شخصِ مشخص.
دو تا واقعیتِ کنارِ همِ این قصه، بدونِ اینکه کسی قضاوتی بهشون اضافه کنه، اینجوری میمونن: ایران اشغال شده بود و راهآهنش مصادره شده بود؛ و همون سالی که کامیونها پر از غذا و اسلحه داشتند از وسطِ تهران به سمتِ شمال میرفتند، دقیقاً همون سالی بود که ارتش به مردمِ همون شهر برای نون شلیک کرد. اعلامیهی تهران یه تشکرِ مکتوبه که هنوز میشه خوندش؛ و اینکه هر قدرت کِی خاک رو ترک کرد، آخرین فصلِ همین قصهست. بقیهاش، قضاوتیه که هر خواننده باید خودش بکنه.


