کنجکاویاقصه‌ی امروز
مستندها › دیگر

سه سال، اصفهان یک اسمِ دوم داشت — «شهرِ بچه‌های لهستانی»

بهارِ ۱۳۲۱، بیش از صد هزار نفر از اردوگاه‌های شوروی، از راهِ دریای خزر، به بندرِ پهلوی رسیدند — بازمانده‌های کشوری که آن روز روی نقشه نبود. حدودِ دو هزار نفرشان بچه بودند، بیشترشان یتیم، و سه سال بعد از آن اصفهان خانه‌شان شد: بیست و یک ساختمان که شاهزاده‌ها و خانواده‌های شهر و کلیساها دادند، هشت دبستان، یک دبیرستان، یک هنرستان. این مستند، قصه‌ی آن اسمِ دوم است — از سیبری تا چهارباغ، و از چهارباغ تا آفریقا و نیوزیلند — و قصه‌ی ایرانِ همان سال، که خودش زیرِ اشغال و گرسنه بود.

۳۰ شهریور ۱۴۰۵مستند · ۶:۰۱۷ دقیقه خوندن
سه سال، اصفهان یک اسمِ دوم داشت — «شهرِ بچه‌های لهستانی»

یه شهر تو ایران هست که سه سال اسمِ دومی داشت که روی هیچ تابلویی نبود، ولی صدها نفری که اون سال‌ها اون‌جا زندگی کردن، هنوز با همون اسم یادش می‌کنن. اسمی که از حدودِ ۴ هزار کیلومتر اون‌طرف‌تر اومده بود، از کشوری که تابستونِ ۱۹۳۹ عملاً از نقشه پاک شده بود. سؤال این‌جاست: چه اتفاقی باید بیفته که ۲ هزار بچه‌ی یتیم از یه کشورِ دیگه، سه سالِ تمام تو اصفهان بزرگ بشن؟ جوابش یه مسیرِ طولانیه که از سیبری شروع می‌شه، از دریای خزر می‌گذره، و به چهارباغ می‌رسه — و بعدش به آفریقا و نیوزیلند.

کشوری که یک‌شبه دو تکه شد

سپتامبرِ ۱۹۳۹، آلمان از غرب به لهستان حمله کرد. ۱۶ روز بعد، شوروی هم از شرق وارد شد. تا آخرِ همون ماه، لهستان دیگه به‌عنوانِ یه کشورِ مستقل وجود نداشت؛ نصفش دستِ آلمان افتاد، نصفِ دیگه دستِ شوروی. تو نیمه‌ی شرقی، یه چیزی شروع شد که مقام‌های شوروی اسمش رو گذاشته بودن «انتقالِ جمعیت»، ولی عملاً یه کوچِ اجباریِ گسترده بود. صدها هزار نفر رو از خانه‌هاشون بیرون آوردن و سوارِ قطارهای باریِ حمل‌ونقل کردن — معلم، کشاورز، کارمند، بچه، فرقی نمی‌کرد. مقصد شرق بود. خیلی شرق.

این آدم‌ها به اردوگاه‌های کارِ اجباری فرستاده شدن؛ تو سیبری، تو قزاقستان، تو شمالِ روسیه. کار سنگین بود، جیره‌ی غذا کم بود، و زمستان‌هایی که هیچ‌کدوم‌شون قبلاً مثلش رو ندیده بودن. خیلی‌ها همون‌جا از دنیا رفتن، تو سرما یا از بیماری یا از کار. این وضعیت حدودِ یک سال و نیم ادامه داشت. تا اینکه یه اتفاقِ بزرگ همه‌چیز رو عوض کرد: ژوئنِ ۱۹۴۱، آلمان به شوروی حمله کرد. و یه شبه، شوروی از دشمنِ لهستان تبدیل شد به هم‌پیمانش.

راهی که فقط از دریای خزر می‌گذشت

بعد از این چرخش، بینِ دولتِ لهستان در تبعید و شوروی یه توافق امضا شد. لهستانی‌هایی که تو اردوگاه‌ها بودن آزاد شدن، و اجازه گرفتن یه ارتش تشکیل بدن، به فرماندهیِ ژنرال ولادیسلاو آندرس. ولی آزادی خودش یه سؤالِ بزرگ با خودش آورد: آزاد شدی که کجا بری؟ کشوری نبود که برگردی، خانه‌ای نبود، و هزار کیلومتر تا هر جای امن فاصله بود. مردم — بعضی پیاده، بعضی با قطار — به سمتِ جنوب راه افتادن، به سمتِ جایی که ارتشِ آندرس داشت شکل می‌گرفت.

بعدش تصمیم گرفته شد که این جمعیت، هم نظامی و هم غیرنظامی، از خاکِ شوروی خارج بشه. تنها مسیرِ ممکن، دریای خزر بود. و اون‌طرفِ خزر، ایران بود؛ کشوری که تا اون لحظه هیچ ربطی به این آدم‌ها نداشت، و به‌زودی قرار بود میزبانِ بزرگ‌ترین موجِ ورودِ پناهنده‌ی تاریخِ معاصرِ خودش بشه.

سه سال، اصفهان یک اسمِ دوم داشت — «شهرِ بچه‌های لهستانی»
بازسازی

بندر پهلوی و ایرانی که خودش گرسنه بود

بهارِ ۱۳۲۱، بندرِ پهلوی — همون بندرِ انزلیِ امروز — یهو پر شد از کشتی. هر روز، تا ۲۵۰۰ نفر پیاده می‌شدن؛ لاغر، مریض، خیلی‌ها حتی بدونِ کفش. دو موجِ بزرگ بود، یکی تو بهار و یکی تو تابستون، و در مجموع بیش از ۱۰۰ هزار نفر وارد ایران شدن. طبقِ آماری که موزه‌ی یادبود هولوکاستِ آمریکا (USHMM) ثبت کرده، حدودِ ۷۴ هزار نفرشون نظامی بودن و حدودِ ۴۱ هزار نفر غیرنظامی. بینِ همین جمعیت، ۵ تا ۶ هزار نفر هم یهودیِ لهستانی بودن، و بخشِ قابلِ‌توجهی از غیرنظامی‌ها هم بچه بودن.

این‌جا باید یه چیزی رو صادقانه گفت، وگرنه قصه دروغ می‌شه: ایرانِ سالِ ۱۳۲۱ اصلاً جای خوبی برای میزبانیِ صد هزار نفر نبود. از شهریورِ ۱۳۲۰، کشور اشغال شده بود — شوروی از شمال، بریتانیا از جنوب. رضاشاه از سلطنت کنار گذاشته شده بود و کشور رو ترک کرده بود. بخشِ بزرگی از غله‌ی ایران داشت برایِ نیازهای نیروهای متفقین خارج می‌شد، و تو شهرهای خودِ ایران کمبود و گرسنگی معمولی بود. یعنی یه کشورِ اشغال‌شده و گرسنه، راه رو باز گذاشت برای ۱۰۰ هزار نفرِ غریبه. جالبِ ماجرا دقیقاً همینه: نه اینکه ایران اون موقع بهشت بود، بلکه اینکه اصلاً نبود.

نه همه از این سفر جون سالم به در بردن. چند صد نفر، بیشترشون بچه، چند روز بعد از رسیدن از دنیا رفتن — نه از گرسنگی، از غذا. بدنی که سال‌ها گرسنه بوده، وقتی یه‌دفعه غذای کافی بهش برسه، پسش می‌زنه؛ پزشک‌های اون دوره هنوز این مکانیزم رو خوب نمی‌شناختن. تا چند ماه بعد، طبقِ برآوردهای موجود نزدیکِ ۳ هزار نفر مرده بودن، از تیفوس، از اسهالِ خونی، از سوءتغذیه. امروز تو گورستانِ دولابِ تهران، ۱۹۳۷ سنگِ قبرِ لهستانی هست؛ و یه بخشِ جدا، با ۵۶ قبر، که روش ستاره‌ی داوود حک شده.

سه سال، اصفهان یک اسمِ دوم داشت — «شهرِ بچه‌های لهستانی»
بازسازی

چرا اصفهان، و ۲۱ ساختمانی که بخشیده شد

اردوگاه‌ها تو تهران، مشهد، اهواز و اصفهان برپا شد. ولی وقتی بحثِ بچه‌ها بود، مقصدِ اصلی اصفهان شد. دلیلش چیزِ پیچیده‌ای نبود: هوا. تهران شلوغ بود و اردوگاه‌هاش بیماری‌خیز؛ اصفهان خشک بود، معتدل، و باغ داشت — دقیقاً چیزی که بدن‌های نحیفِ این بچه‌ها بهش نیاز داشت. عددی که کمتر کسی شنیده اینه: ژانویه‌ی ۱۹۴۳، تو اردوگاهِ اصفهان ۲۴۵۷ نفر بودن. از این تعداد، ۲۰۴۳ نفرشون بچه بودن. یعنی از هر ۶ نفر، ۵ نفر کودک، و بیشترشون یا کاملاً یتیم بودن یا فقط یکی از پدر و مادرشون زنده مونده بود.

برای این بچه‌ها ۲۱ ساختمان باز شد، بیشترشون دورِ چهارباغ. نکته‌ی مهم اینه که این ساختمان‌ها رو کسی اجاره نداد؛ عمارت‌ها، خانه‌های اعیانی، صومعه‌ها، و ساختمان‌هایی که متعلق به نهادهای مذهبیِ شهر بود، بخشیده شدن — نه توسطِ یه سیاستِ دولتی، بلکه توسطِ آدم‌ها و نهادهایِ مشخص و اسم‌دار، خانواده‌های شهر، و کلیساها. بعضی از این ساختمان‌ها باغ داشتن، و بچه‌ها تقریباً تمامِ روزشون رو تو همون باغ‌ها می‌گذروندن.

«مردمِ ایران تو بندر و تو تهران براشون خوراکی و خرما و لباس می‌آوردن.» — از خاطراتِ بازماندگان

تو همین اردوگاه، ۸ دبستان راه افتاد، یه دبیرستان، و یه هنرستان که به دخترها خیاطی یاد می‌داد — یعنی هدف فقط نگه‌داشتنِ بچه‌ها نبود، بلکه این بود که وقتی بزرگ می‌شن، یه مهارت داشته باشن. حتی یه گروهِ پیشاهنگی هم بینِ بچه‌ها فعال بود.

سه سال، اصفهان یک اسمِ دوم داشت — «شهرِ بچه‌های لهستانی»
بازسازی

سه سالی که اصفهان اسمِ دوم گرفت

سه سال، اصفهان خونه‌ی این بچه‌ها بود. درس خوندن، مریض شدن و خوب شدن، بزرگ شدن. و تو همین مدت، شهر یه اسمِ دوم گرفت که اسمِ رسمی و روی‌تابلو نبود، ولی برای خودِ این آدم‌ها یه واقعیت بود: «شهرِ بچه‌های لهستانی». این اسم رو ایرانی‌ها نساختن؛ خودِ بچه‌ها و بازماندگان ساختن، و تو خاطراتشون همون اسم رو به‌کار بردن.

وقتی جنگ تموم شد، برگشتن به لهستان برای خیلی‌هاشون دیگه یه گزینه‌ی ساده نبود. لهستانی که این آدم‌ها ازش اومده بودن، دیگه وجود نداشت — مرزها عوض شده بود، حکومت هم عوض شده بود. برای همین خیلی‌هاشون هیچ‌وقت برنگشتن. از اصفهان پراکنده شدن به آفریقای شرقی، به هند، به مکزیک، به نیوزیلند؛ بعضی‌ها تو انگلستان و آمریکا ماندگار شدن. خیلی‌هاشون تا آخرِ عمر دیگه هیچ‌وقت خاکِ لهستان رو ندیدن.

سه سال، اصفهان یک اسمِ دوم داشت — «شهرِ بچه‌های لهستانی»
بازسازی

چیزی که هنوز یادشون مونده

و یه چیز از این قصه موند، جایی دورتر از اصفهان. امروز تو ورشو، پایتختِ لهستان، یه بنای یادبود هست به اسمِ «یادبودِ سپاس از مردمِ ایران». این بنا تو اصفهان نیست؛ تو ورشوئه. یعنی این چیزی نیست که ایرانی‌ها درباره‌ی خودشون گفته باشن یا برایِ خودشون ساخته باشن؛ چیزیه که یه کشورِ دیگه، ۸۰ سال بعد، هنوز یادش مونده.

از این قصه چیزهایی مشخصه: تعدادِ کسایی که وارد ایران شدن، تعدادِ بچه‌هایی که تو اردوگاهِ اصفهان بودن، شمارِ ساختمان‌ها و مدرسه‌ها، و همین‌طور محلِ گورستان و سنگ‌قبرها. چیزی که مشخص نیست، شمارِ دقیقِ همه‌ی کسانی‌یه که تو مسیرِ سیبری تا خزر از دنیا رفتن — برآوردها فقط به همون «نزدیکِ ۳ هزار نفر» تو ایران اشاره دارن، نه به تلفاتِ کلِّ مسیر. و چیزی که این قصه هیچ‌وقت ادعا نمی‌کنه اینه که ایران، به‌عنوانِ یه سیاستِ رسمیِ دولتی، این آدم‌ها رو «پذیرفت»؛ چیزی که واقعاً اتفاق افتاد، تصمیمِ آدم‌ها و نهادهایِ مشخص بود — همون‌هایی که خونه‌هاشون رو دادن، همون‌هایی که خرما و لباس آوردن. همین، برای یه کشورِ اشغال‌شده و گرسنه، به‌اندازه‌ی کافی نادر بود که قرن‌ها بعد، یه یادبود تو پایتختِ یه کشورِ دیگه بسازه.

مستندهای دیگر