شهری در ایران که سه سال اسمِ دومش «شهرِ بچههای لهستانی» بود
اصفهان سه سال یک اسمِ دوم داشت — «شهرِ بچههای لهستانی» — و خودِ ما آن را نگذاشتیم.

یه شهر ایرانی هست که سه سال، یه اسمِ دوم داشت. اسمی که خودِ اصفهانیها بهش ندادن؛ از چهار هزار کیلومتر اونطرفتر اومد، از دلِ یه جنگ و یه کوچِ اجباری، و امروز کمتر کسی میدونه اون سه سال اصلاً اتفاق افتاده. چی شد که یه شهرِ مرکزیِ ایران، وسطِ جنگِ جهانیِ دوم، اسمش شد «شهرِ بچههای لهستانی»؟ و چرا یه بنای یادبود، امروز، وسطِ ورشو، از ایران تشکر میکنه؟
بحرانی که از سیبری شروع شد
داستان از لهستان شروع میشه، نه از ایران. سال ۱۹۳۹، شوروی نصفِ لهستان رو گرفت و صدها هزار نفر از اهالیِ همون خاک رو فرستاد به اردوگاههای کارِ اجباری در سیبری. زن، مرد، بچه، فرقی نداشت؛ خیلیهاشون سالها اونجا موندن، تو سرما و گرسنگیِ دائمی. بعد شوروی خودش درگیرِ جنگ با آلمان شد، و چون حالا لهستانیها متحدِ حساب میشدن، آزادشون کردن. اما آزادی، وقتی هیچجا نداری بری، معنیِ چندانی نداره. تنها مسیرِ باز به جنوب بود، از دلِ آسیای مرکزی بهطرفِ دریای خزر، و آخرِ اون مسیر، ایران بود.
بندرِ پهلوی، دروازهی ورود
بهارِ ۱۳۲۱ (۱۹۴۲)، کشتیها یکی پشتِ سرِ هم از اونطرفِ خزر به بندرِ پهلوی میرسیدن، همون بندر انزلیِ امروز. بعضی روزها تا ۲ هزار و ۵۰۰ نفر پیاده میشدن؛ لاغر، مریض، خیلیها بدونِ کفش. بیشترِ اونهایی که از کشتی پیاده میشدن بچه بودن. روی هم رفته بیش از ۱۰۰ هزار نفر لهستانی، در چند موج، از همین مسیر وارد ایران شدن.

کشوری گرسنه که در رو باز کرد
نکتهای که راحت فراموش میشه اینه که ایرانِ اون سال، اصلاً موقعیتِ خوبی برای مهموننوازی نداشت. کشور اشغال شده بود، رضاشاه رفته بود، و گندمِ خودِ ایران داشت برای نیروهای متفقین صادر میشد، درحالیکه تو شهرهای ایران مردم گرسنه بودن. یعنی یه کشورِ اشغالشده و گرسنه، در رو باز کرد و ۱۰۰ هزار نفرِ غریبه رو راه داد. این دقیقاً همون جاییـه که قصه جذاب میشه؛ نه چون ۱۹۴۲ یه دورانِ طلایی بود، بلکه چون اصلاً نبود، و با اینحال این اتفاق افتاد.
«یه کشورِ گرسنهی اشغالشده، صد هزار نفر رو راه داد.»
مرگهایی که از گرسنگی نبود
ولی همهی کسایی که رسیدن، زنده نموندن. چند صد نفر، بیشترشون بچه، همون چند روزِ اول بعد از رسیدن از دنیا رفتن. علتش گرسنگی نبود؛ برعکس، غذا بود. بدنی که سالها تو اردوگاه گرسنه مونده، وقتی یهو غذای کافی بهش برسه، پسش میزنه، و همین میتونه کشنده باشه. تا چند ماه بعد، نزدیکِ ۳ هزار نفر جونشون رو از دست داده بودن. تو گورستانِ دولابِ تهران، هنوز ۱ هزار و ۹۳۷ سنگِ قبر از اون روزها باقیه؛ عددِ دقیقِ کشتهها بیشتر از این، روشن نیست و منابع فقط از «نزدیکِ سه هزار نفر» حرف میزنن.

اصفهان، شهرِ بچهها
بچههایی که زنده موندن رو فرستادن اصفهان، بهخاطرِ آبوهوای بهترش. و اینجا همون عددیه که کمتر کسی شنیده: ژانویهی ۱۹۴۳، اردوگاهِ اصفهان ۲ هزار و ۴۵۷ نفر جمعیت داشت، و از این تعداد ۲ هزار و ۴۳ نفرشون بچه بودن. یعنی از هر ۶ نفر، ۵ نفر بچه. بیشترشون یا یتیمِ کامل بودن، یا فقط یکی از پدر و مادرشون زنده مونده بود.
برای جا دادنِ این تعداد، ۲۱ ساختمون در اصفهان به روشون باز شد، بیشترشون دورِ خیابانِ چهارباغ. نکتهی مهم اینه که هیچکدومِ این ساختمونها اجاره داده نشد؛ عمارتها، خانههای اعیانی، صومعهها، و ساختمونهای متعلق به نهادهای مذهبیِ شهر، توسطِ آدمها و نهادهای مشخص بخشیده شدن. این یه فرقِ مهمه: قصهی اصفهان رو نباید طوری تعریف کرد که انگار «ایران» بهعنوانِ یه سیاستِ رسمی تصمیم گرفت این بچهها رو بپذیره؛ چیزی که اتفاق افتاد، تصمیمِ آدمها و نهادهای معینی بود که اسمهاشون تو روایت مونده.

برای این جمعیتِ کوچیک، ۸ دبستان و یه دبیرستان دایر شد، و یه هنرستان هم بود که به دخترها خیاطی یاد میداد. حتی یه گروهِ پیشاهنگی هم داشتن، درست مثلِ هر بچهی دیگهای تو هر شهرِ دیگهای. سه سال، اصفهان خونهشون بود؛ و درست تو همین سه سال بود که شهر، در کنارِ اسمِ اصلیش، یه اسمِ دوم هم گرفت.

یادبودی که هنوز سرِ جاشه
جنگ که تموم شد، بچهها رفتن؛ به آفریقای شرقی، هند، مکزیک، نیوزیلند، هرجایی که یه جامعهی لهستانی میتونست جذبشون کنه. خیلیهاشون دیگه هیچوقت خودِ لهستان رو ندیدن. ولی یه چیزی از این قصه موند: امروز وسطِ ورشو یه بنای یادبود هست که روش نوشته «سپاس از مردمِ ایران».
چیزی که از این ماجرا قطعیه، خودِ اعداده: مسیرِ کشتیها از بندرِ پهلوی، جمعیتِ اردوگاهِ اصفهان، نسبتِ بچهها به بزرگسالها، تعدادِ ساختمونها و مدرسهها. چیزی که هنوز به همون دقت روشن نیست، شمارِ دقیقِ کشتههاست، فراتر از همون «نزدیکِ سه هزار نفر»؛ و اینکه چقدر از این ماجرا نتیجهی یه تصمیمِ حسابشده بود و چقدرش کارِ آدمهای مشخصی که همونموقع، همونجا، تصمیم گرفتن درهاشون رو باز کنن. همین دومیـه که قصه رو از یه شعارِ ساده جدا میکنه و میذاره تو دلِ یه تاریخِ واقعی؛ تاریخی که هم گرسنگی توش هست، هم مرگ، و هم یه شهر که برای سه سال، اسمِ دومش شد شهرِ بچههای لهستانی.


