مومیاییِ ۱۱ میلیون دلاریِ «دخترِ خشایارشا» در پاکستان، سالِ ۱۹۹۶ مرده بود
مومیاییِ «دخترِ خشایارشا» که سالِ دو هزار تو پاکستان پیدا شد، و رازی که زیرِ ماسکِ طلاش بود.

سالِ ۲۰۰۰ توی پاکستان یه مومیایی پیدا شد که روی سینهش یه لوحِ طلا داشت و رویِ اون لوح، به فارسیِ باستان نوشته بودن: من دخترِ خشایارشام. اگه این حرف راست بود، این اولین باری بود که جسدِ یه شاهزادهی هخامنشی پیدا میشد، چیزی که تا اون روز هیچوقت اتفاق نیفتاده بود. ولی هرچی بیشتر نگاش کردن، سؤالِ اصلی عوض شد؛ دیگه بحث سرِ این نبود که این زن کدوم شاهزادهست، بلکه این بود که اصلاً این زن کیه.
ماجرا از یه معامله شروع شد، نه از یه حفاری. پلیس ردِ یه فروشِ یازده میلیوندلاری رو گرفت و جسد رو توی خونهی یه رئیسِ قبیله پیدا کرد. خبرش که پخش شد، سه تا طرفِ دعوا پیدا شد: ایران، پاکستان و طالبان، هرکدوم میگفتن این زن مالِ ماست. جوابِ این سؤال افتاد دستِ یه باستانشناسِ زن توی موزهی ملیِ پاکستان، و چیزی که پیدا کرد، از خودِ ماسکِ طلا هم عجیبتر بود.
سرنخِ نوار و خونهی رئیسِ قبیله در کویته
نوزدهم اکتبرِ ۲۰۰۰، پلیسِ کراچی داشت رویِ یه پروندهی قتل کار میکرد که یه نوارِ ویدیویی دستش رسید. توی این نوار، مردی به اسمِ علیاکبر داشت یه مومیایی رو برای فروش نشون میداد. همین نوار پلیس رو کشوند به خونهی سردار ولیمحمد ریگی، یه رئیسِ قبیله توی کویتهی بلوچستان. توی اون خونه، یه تابوتِ چوبیِ کندهکاریشده بود با یه درپوشِ سنگی، و داخلش یه جسدِ کوچیک، حدودِ یک متر و چهل سانتی، با تاجِ طلا، ماسکِ طلا و یه لوحِ طلا رویِ سینهش، خوابیده روی حصیری که موم و عسل بهش خورده بود. قیمتِ درخواستی برای این معامله ششصد میلیون روپیه بود، چیزی حدودِ یازده میلیون دلار. ولیمحمد ریگی و علیاکبر به جرمِ قاچاقِ آثارِ باستانی بازداشت شدن.
سه ادعا برای یه زن
چند روز بعد، جسد رفت به نمایش عمومی توی موزهی ملیِ کراچی، و همونجا دعوا شروع شد. سازمانِ میراثِ فرهنگیِ ایران اعلام کرد این زن عضوی از خاندانِ سلطنتیِ باستانیِ ایرانه و از طریقِ کنوانسیونِ یونسکو خواستارِ برگردوندنش شد. طرفِ مقابل، مسئولانِ باستانشناسیِ پاکستان میگفتن این جسد توی خاکِ کاملِ پاکستان پیدا شده و باید همونجا بمونه؛ حتی یه قبیلهی دیگه هم ادعای مالکیت کرد. طالبان هم از راهِ افغانستان وارد ماجرا شد؛ وزیرِ فرهنگش گفت قاچاقچیها اعتراف کردن جسد از نیمروز آورده شده. سه تا کشور، سه تا روایتِ متفاوت، و هیچکدوم هنوز مدرکی نداشتن جز یه ماسکِ طلا و یه لوح.

اسما ابراهیم رد میکنه
این وسط، اسما ابراهیم، باستانشناسِ موزهی ملی که خودش خطِ میخیِ فارسیِ باستان رو یاد گرفته بود، شروع کرد به زیر و رو کردنِ ماجرا. اولین مشکل، خودِ جملهی رویِ لوح بود؛ دستورِ زبانش غلط بود، یه پسوندِ ملکی جا افتاده بود. بعد، اسمِ دختر رو به شکلِ یونانیش، رودوگونه، نوشته بودن، در حالی که شکلِ درستِ فارسیِ باستانش وردگونا میشد، یعنی گلگون؛ یه اشتباهی که فقط کسی میکنه که خودِ زبونِ فارسیِ باستان رو درست بلد نیست. حتی بخشی از متن هم شبیهِ تکهای از یه کتیبهی داریوش بود که انگار کپی شده.

نشونههای دیگه هم پشتِ سرِ هم اومدن. زیرِ ذرهبین، تهِ شیارهای کندهکاریِ تابوت ردِ مداد پیدا شد، وسیلهای که دو هزار و پونصد سال پیش اصلاً وجود نداشت. حصیرِ زیرِ جسد هم، وقتی بررسی شد، معلوم شد کمتر از پنجاه سال عمر داره. جالب اینکه چند ماه قبلتر، یه واسطه از طریقِ چند تا عکسِ پولاروید همین مومیایی رو به یه کارشناسِ موزهی متروپولیتن پیشنهاد داده بود و اون کارشناس، بدونِ اینکه خبری از این پیدا شدنِ رسمی داشته باشه، همون موقع گفته بود این جعلیه.

جسدی که فقط چند سال پیش مرده بود
ولی سؤالِ ترسناکتر هنوز مونده بود: خودِ این جسد مالِ کیه؟ وقتی پزشکها بدن رو باز کردن، دیدن قلب از داخلش برداشته شده، کاری که مومیاییکنندههای مصریِ باستان هیچوقت نمیکردن. بافتهای ریزِ داخلِ گوش هم هنوز سالم بودن، چیزی که توی یه جسدِ چندهزارساله ممکن نیست. موهای خاکستریش نوکشون بلوند شده بود، و بدن با جوششیرین و نمکِ معمولی پر شده بود. وقتی استخونها رو با روشِ کربن آزمایش کردن، ردِ کربنِ ناشی از آزمایشهای اتمیِ قرنِ بیستم توش پیدا شد؛ یعنی این زن، نه دو هزار و پونصد سال پیش، بلکه حدودِ سالِ ۱۹۹۶ مرده بود. گردنش هم شکسته بود. پلیس برای مرگش پروندهی قتل باز کرد، هرچند هیچوقت کسی محکوم نشد؛ یکی از پزشکانی که روی بدن کار کرده بود، فکر میکرد محتملتره یه جسدِ تازهمرده رو از قبرش درآورده باشن تا برای این نمایش آمادهش کنن.
روی لوحِ طلاش نوشته بود من دخترِ خشایارشا هستم، و حالا همه میدونستیم که نیست.
هشت سال سردخونه، بعد یه خاکِ بینام
بعد از این همه هیاهو، جسد رفت به سردخونهی خیریهی ایدهی توی کراچی، جایی که جای دو نفر رو اشغال کرده بود. پلیس اجازهی خاکسپاری نمیداد، چون جسد هنوز مدرکِ یه پروندهی جنایی بود. نزدیکِ هشت سال، بیهیچ اسمی، همونجا موند تا اینکه بالاخره توی نیمهی اولِ سالِ ۲۰۰۸، خیریهی ایدهی بیسروصدا خاکش کرد، همراهِ همون تابوتی که یهزمانی ازش یه شاهزاده ساخته بودن.

از اون همه ادعا و دعوا امروز فقط چند تا چیز قطعیه: این که لوحِ طلا و متنِ روش جعلیِ مدرن بودن، کارِ کسیه که فارسیِ باستان رو درست بلد نبود، و برای درست کردنِ این مومیایی باید توی کمتر از یک شبانهروز از مرگ، حدودِ نیمتن مواد شیمیایی رویِ بدن ریخته باشن. اینکه این زن قتل شده یا نه، هنوز هیچ دادگاهی تأییدش نکرده؛ فقط یه پروندهی باز مونده و یه فرضِ ناتمام. سنش، اسمش، و اینکه از کجا اومده هم هیچکدوم هیچوقت معلوم نشد. بیست و پنج سال از اون معاملهی یازده میلیوندلاری گذشته، ماسکِ طلا رفته زیرِ خاک، و هنوز هیچکس نمیدونه اون زن واقعاً کی بوده.


