کنجکاویاقصه‌ی امروز
قصه‌ها › تاریخ جهان

سالِ ۱۸۹۸ یه قایق رو از راه دور حرکت داد — و بهش خندیدن

اسمِ تسلا رو همه شنیدیم، ولی این یکی رو نه 🚤 🔊 با صدا ببین

۲۰ مرداد ۱۴۰۵شورت · ۱:۱۴۴ دقیقه خوندن
سالِ ۱۸۹۸ یه قایق رو از راه دور حرکت داد — و بهش خندیدن

وقتی یه قایقِ کوچیکِ آهنی، بدونِ هیچ طناب و سیم و آدمی توش، وسطِ یه استخر شروع می‌کنه به حرکت و چرخیدن، مردمِ سالِ ۱۸۹۸ چه فکری باید می‌کردن؟ جادو؟ حقه‌بازی؟ یا یه چیزی که هنوز کلمه‌ای براش نداشتن؟ همین سؤال بود که یه شبِ سپتامبر تو نیویورک، تویِ ذهنِ صدها نفر افتاد.

یه شب توی نیویورک

یه شبِ سپتامبرِ سالِ ۱۸۹۸، تو یه نمایشگاهِ برق تو نیویورک، وسطِ سالن یه استخر گذاشته بودن. رویِ آب، یه قایقِ آهنیِ کوچیک شناور بود؛ نه طنابی بهش وصل، نه سیمی، نه حتی یه آدم توش. نیکولا تسلا (Nikola Tesla) کنارِ استخر وایساده بود، با یه جعبه‌ی کنترل تو دستش. بعد قایق راه افتاد. چرخید. وایساد. دوباره راه افتاد. همه‌چی انگار خودش تصمیم می‌گرفت.

مردم دنبالِ حقه گشتن

اولین واکنشِ آدم‌ها همون چیزیه که انتظار داری: دنبالِ سیمِ زیرِ آب گشتن. فکر کردن شاید یکی قایم شده و با نخ قایق رو هدایت می‌کنه. اما هیچ‌کدوم از این‌ها جواب نداد؛ استخر خالی بود، قایق آزاد بود، و تسلا فقط با اون جعبه کنارِ آب وایساده بود. بعد تسلا یه کارِ عجیب‌تر کرد که کلِ ماجرا رو یه پله جلوتر برد.

قایقی که جواب می‌داد

تسلا از مردم خواست خودشون از قایق سؤال بپرسن. مردم پرسیدن، و دو تا لامپِ رویِ دکلِ قایق چشمک زدن؛ انگار قایق داشت جواب می‌داد. این صحنه همون چیزیه که بیشتر از حرکتِ ساده‌ی قایق، تماشاگرها رو گیج کرد؛ چون یه جسمِ بی‌جان، انگار «می‌فهمید» و «واکنش نشون می‌داد». ولی رازِ ماجرا نه تو خودِ قایق بود، نه تو چیزی مرموز؛ تو همون جعبه‌ای بود که تسلا دستش گرفته بود.

رازی که تو جعبه بود

توی قایق عملاً هیچ‌چیزِ خاصی نبود؛ فقط یه گیرنده. جعبه‌ی دستِ تسلا موجِ رادیویی می‌فرستاد، و گیرنده‌ی داخلِ قایق همون موج رو تبدیل می‌کرد به حرکت. لامپ‌های رویِ دکل هم با همون سیگنال چشمک می‌زدن. یعنی وقتی مردم فکر می‌کردن دارن با قایق حرف می‌زنن و قایق جواب می‌ده، در واقع تسلا بود که پشتِ صحنه، با فشار دادنِ کلیدها، جواب‌ها رو خودش می‌داد. خودش سال‌ها بعد این رو نوشت:

«می‌گفتن جادوئه، ولی خیلی ساده بود؛ جواب‌ها رو خودم می‌دادم.»

این جمله دقیقاً نشون می‌ده چقدر فاصله بود بینِ چیزی که مردمِ اون شب دیدن و چیزی که واقعاً داشت اتفاق می‌افتاد.

ثبتِ یه اختراعِ تازه

تسلا این ایده رو رها نکرد. هشتمِ نوامبرِ همون سال، اختراعش رو به ثبت رسوند؛ با شماره‌ی ۶۱۳٬۸۰۹. این اولین ثبتِ رسمیِ کنترلِ بی‌سیم تو دنیا بود؛ یه سندِ رسمی که نشون می‌ده این نمایش، فقط یه بازیِ سرگرمی نبود، بلکه پایه‌ی یه فناوریِ جدی بود. بعد از ثبتِ اختراع، تسلا این ایده رو برد پیشِ دولتِ آمریکا.

وقتی به تسلا خندیدن

تسلا به دولتِ آمریکا گفت می‌شه یه شناور رو بدونِ خدمه هدایت کرد؛ یعنی دقیقاً همون چیزی که اون شب تو نمایشگاه نشون داده بود. خودش بعدها تعریف کرد که طرفِ مقابل، به‌جای این‌که جدی بگیرتش، زد زیرِ خنده. یه ایده‌ای که امروز پایه‌ی هدایتِ از راه دورِ کشتی‌ها و پهپادهاست، اون روز حتی برای مقام‌های رسمیِ آمریکا هم قابلِ‌باور نبود.

چیزهایی که واقعی نبودن

دورِ این داستان، با گذشتِ سال‌ها، چیزهایی هم اضافه شده که ربطی به خودِ ماجرا ندارن. روایت‌هایی هست که از یه میمونِ آموزش‌دیده حرف می‌زنن، یا از خواندنِ ذهن، یا از یه جمعیتِ مبهوت که انگار داشتن یه معجزه می‌دیدن؛ اما هیچ‌کدومِ این‌ها مستند نیست و ردشون به محتواهای اینترنتیِ بعد از ۲۰۱۶ می‌رسه، نه به خودِ واقعه. یه ادعای دیگه هم هست که می‌گه این قایق «اولین وسیله‌ی بی‌سرنشین تو تاریخ» بوده؛ این هم دقیق نیست، چون قبل‌ترش، سالِ ۱۸۹۷، افرادی به نامِ ویلسون و ایوانز (Wilson and Evans) هم نمونه‌های اولیه‌ای از کنترلِ رادیویی ساخته بودن.

چی قطعیه، چی نه

چیزی که مستند و قطعیه این‌ست: سالِ ۱۸۹۸، تسلا تو یه نمایشگاه تو نیویورک یه قایقِ بی‌سرنشین رو از راه دور، با امواجِ رادیویی، هدایت کرد؛ و همون سال، اولین اختراعِ ثبت‌شده‌ی کنترلِ بی‌سیمِ دنیا به نامش زده شد. این دو تا، اولین نمایشِ عمومی و اولین ثبتِ اختراع، جاهایی هستن که سند دارن. اما جزئیاتی مثلِ میمون، خواندنِ ذهن، یا جمعیتِ شگفت‌زده، بخشی از افسانه‌ایه که بعدها دورِ این داستان ساخته شده، نه بخشی از خودِ واقعه. و این‌که این قایق «اولین وسیله‌ی بی‌سرنشینِ تاریخ» بوده هم درست نیست؛ چیزی که درسته اینه که این قایق، اولین‌باری بود که این ایده به‌طورِ عمومی نشون داده شد و رسماً ثبت شد؛ همون چیزی که امروز بهش می‌گن پدربزرگِ همه‌ی پهپادها.

سالِ ۱۸۹۸ یه قایق رو از راه دور حرکت داد — و بهش خندیدن

قصه‌های مرتبط