کنجکاویاقصه‌ی امروز
قصه‌ها › دیگر

بردارد — و به همین دلیل ساعتِ ۸:۱۵ هنوز در شهر بود. سه روز بعد، در ناکازاکی، وقتی داشت ماجرا را برای رئیسش تعریف می‌کرد و او گفته بود «دیوانه شده‌ای»، بمبِ دوم افتاد.

این مرد هر دو بمبِ اتمی را از سه کیلومتری دید — و زنده ماند.

۱۱ شهریور ۱۴۰۵شورت · ۱:۲۰۴ دقیقه خوندن
بردارد — و به همین دلیل ساعتِ ۸:۱۵ هنوز در شهر بود. سه روز بعد، در ناکازاکی، وقتی داشت ماجرا را برای رئیسش تعریف می‌کرد و او گفته بود «دیوانه شده‌ای»، بمبِ دوم افتاد.

این‌که آدمی از فاصله‌ی سه کیلومتری یک بمبِ اتمی رو ببینه و زنده بمونه، خودش به اندازه‌ی کافی عجیبه. اما یک نفر باشه که این اتفاق دوبار برایش تکرار بشه، توی دو شهرِ مختلف، با فاصله‌ی سه روز — این دیگه از هر افسانه‌ای عجیب‌تره. داستانِ تسوتومو یاماگوچی (Tsutomu Yamaguchi) دقیقاً همین‌جوریه؛ و سؤالی که با خودش می‌آره این‌ه: چه‌طور ممکنه یک نفر شاهدِ هر دو بمبِ هیروشیما و ناکازاکی باشه، بدونِ این‌که هیچ‌کدومش جونش رو بگیره؟

یک مُهرِ جا‌مانده در هیروشیما

یاماگوچی مهندسِ کشتی‌سازیِ میتسوبیشی بود، کارمندِ یه شرکتِ بزرگ صنعتیِ ژاپن. ششمِ آگوستِ ۱۹۴۵ آخرین روزِ یه سفرِ کاری توی هیروشیما بود و اون داشت آماده می‌شد برگرده. درست همون موقع، یادش افتاد مُهرِ شخصیشو جا گذاشته؛ همون مُهری که توی ژاپن جای امضا رو می‌گیره و بدونش کارِ اداری پیش نمی‌ره. برگشت که برش داره. همین چند دقیقه‌ی اضافه، مسیرِ اونو توی شهر عوض کرد؛ ساعتِ هشت و پونزده دقیقه‌ی صبح، درست وقتی به سمتِ اسکله می‌رفت، بمب منفجر شد.

سه کیلومتر از مرکزِ انفجار

فاصله‌ی او تا نقطه‌ی انفجار حدودِ سه کیلومتر بود؛ نزدیک به مرگ، ولی نه توی دایره‌ی نابودیِ کامل. پرده‌ی گوشش پاره شد، چند لحظه‌ای کاملاً نابینا شد، و نیمه‌ی چپِ بالاتنه‌اش سوخت. با این حال جون سالم به در برد. شبِ همون روز رو توی یه پناهگاه گذروند، و فردا صبح راه افتاد سمتِ خونه‌ش توی ناکازاکی؛ شهری که چند روزِ بعد قراره دوباره اسمش با یاماگوچی گره بخوره.

بردارد — و به همین دلیل ساعتِ ۸:۱۵ هنوز در شهر بود. سه روز بعد، در ناکازاکی، وقتی داشت ماجرا را برای رئیسش تعریف می‌کرد و او گفته بود «دیوانه شده‌ای»، بمبِ دوم افتاد.
عکسِ واقعی

بازگشت به کار، و جمله‌ای که نپذیرفتنش

با بدنِ باندپیچی‌شده، نهمِ آگوست رفت سرِ کار؛ انتظار داشت فقط ماجرای هیروشیما رو تعریف کنه و برگرده به روتینِ عادی. ساعتِ یازده‌ی صبح، توی محلِ کارِ میتسوبیشی در ناکازاکی، برای رئیسش می‌گفت چی توی هیروشیما دیده — نوری که آسمون رو سفید کرد، شهری که یک‌باره از بین رفت. رئیسش باور نکرد.

«دیوونه شدی؛ یه بمب نمی‌تونه یه شهر رو نابود کنه.»

همین جمله رو گفته بود، درست همون لحظه که بمبِ دوم روی ناکازاکی افتاد.

بردارد — و به همین دلیل ساعتِ ۸:۱۵ هنوز در شهر بود. سه روز بعد، در ناکازاکی، وقتی داشت ماجرا را برای رئیسش تعریف می‌کرد و او گفته بود «دیوانه شده‌ای»، بمبِ دوم افتاد.
عکسِ واقعی

لحظه‌ی دوم

باز هم فاصله حدودِ سه کیلومتر بود؛ اما این بار پنجره‌ی همون اتاقِ کار بود که با نورِ سفید ترکید، نه بدنِ یاماگوچی. این‌بار انفجار به او آسیبی نرسوند. دو بار، در دو شهر، با همون فاصله‌ی تقریبی، و دو نتیجه‌ی متفاوت — یکی‌ش او رو زخمی کرد، یکی دیگه از کنارش گذشت.

او تنها کسی نبود که هر دو رو دید

نکته‌ای که داستان رو از یه اتفاقِ عجیبِ فردی به یه واقعیتِ تاریخیِ بزرگ‌تر تبدیل می‌کنه این‌ه: یاماگوچی تنها آدمی نبود که هر دو بمب رو از نزدیک دید. حداقل صد و شصت نفر بودن که، مثل او، هم توی هیروشیما و هم توی ناکازاکی حضور داشتن و از هر دو انفجار جون سالم به در بردن. با این‌حال، فقط اسمِ او بود که سالِ ۲۰۰۹ رسماً، از طرفِ دولتِ ژاپن، به‌عنوانِ کسی که شاهدِ هر دو بمب بوده ثبت شد. یعنی رسمیت، همیشه با واقعیتِ کاملِ ماجرا یکی نیست؛ ممکنه یک نفر شناخته بشه درحالی‌که آدم‌های دیگه‌ای با همون سرگذشت، بی‌نام باقی می‌مونن.

بردارد — و به همین دلیل ساعتِ ۸:۱۵ هنوز در شهر بود. سه روز بعد، در ناکازاکی، وقتی داشت ماجرا را برای رئیسش تعریف می‌کرد و او گفته بود «دیوانه شده‌ای»، بمبِ دوم افتاد.
عکسِ واقعی

یک سال بعد، و یک جمله درباره‌ی کرامت

یاماگوچی یک سال بعد از این ثبتِ رسمی، در نود و سه سالگی از دنیا رفت. در طولِ زندگیش بارها گفته بود از بمبِ اتمی بدش می‌آد، نه فقط به‌خاطرِ کشتاری که به‌بار می‌آره، بلکه به این دلیل که کرامتِ انسان رو از بین می‌بره. این جمله، بیشتر از هر آماری، خلاصه‌ی نگاهِ او به چیزی بود که دوبار از نزدیک دیده بود.

آن‌چه قطعیه این‌ه: یک مُهرِ جامانده باعث شد یاماگوچی درست همون لحظه‌ی هول‌ناک توی هیروشیما باشه، و سه روزِ بعد، در حالی‌که داشت ماجرا رو برای رئیسش تعریف می‌کرد، بمبِ دوم افتاد — هر دو بار از فاصله‌ای حدودِ سه کیلومتری. اون زنده ماند، زخم‌هایش رو با خودش حمل کرد، و سال‌ها بعد اسمش رسماً به‌عنوانِ شاهدِ هر دو رویداد ثبت شد. آن‌چه کمتر روشنه، اما همیشه بخشِ فراموش‌شده‌ی این داستانه، این‌ه که او تنها نبود؛ آدم‌های دیگه‌ای هم همین مسیر رو طی کردن، بدونِ این‌که تاریخ اسمشونو نگه داره.

قصه‌های مرتبط